زند و پازند به معنى سير است كه در برابر گرسنه باشد .
شورپا -
به ضم اول و باى فارسى به الف كشيده چاروايى را گويند از اسب و استر و خر الاغ كه در وقت راه رفتن سرهاى پاهاى او از هم دور باشد و قاب پاها به هم رسد و ساييده شود و بعضى گويند چاروايى كه زانوهايش به هنگام رفتن به هم بسايد .
شورباج -
با جيم ساكن معرب شوربا است كه آب گوشت پخته باشد .
شور سلح -
به معنى سلح شور است كه ورزيدن سلاح جنگ باشد به كار فرمودن يعنى چگونه به كار بايد فرمود و كسى را نيز گفتهاند كه مستعد قتال و جدال باشد و مقدمة الجيش را نيز گويند يعنى جمعى كه جنگ را به هم رسانند و به تركى شرباشاران خوانند .
شورش -
به كسر ثالث به معنى شور و غوغا كردن و درهم آميختن و بر هم زدن و بر هم خوردن .
شورم -
با ميم و حركت مجهول به معنى كوه باشد و به عربى جبل خوانند .
شورومور -
بر وزن كورومور اين لغت از اتباع است و به معنى شوم و ضعيف باشد چه شور به معنى شوم و نحس و نامبارك و مور به معنى حقير و ضعيف است و هرگاه خواهند كسى را يا چيزى را به زبونى و ناتوانى و حقارت وانمايند گويند شورومور است و به معنى شور و غوغا و آشوب نيز آمده است و به حذف واو عطف كه شورمور باشد مورچهاى خرد و كوچك را گويند .
شوره -
به فتح اول و ثالث به معنى خجلت و خجالت باشد و به ضم اول زمين نمناك و خاك شور و شوره كه از آن باروت سازند و به عربى ملح الدباغين گويند و معرب آن شورج است .
شوره گز -
به فتح كاف فارسى و سكون زاى نقطهدار نوعى از درخت گز باشد .
شوريز -
به فتح اول بر وزن نوخيز مزارع و زراعت كننده را گويند و به ضم اول و ثانى مجهول هم به اين معنى و هم به معنى زمينى كه به جهت زراعت كردن مستعد كرده باشند و نام دارويى هم هست .
شوش -
به فتح اول و سكون ثانى و شين قرشت شاخهاى درخت انگور را گويند و به عربى قضبان به ضم قاف خوانند و به ضم اول نام شهرى است در خوزستان كه شوشتر باشد .
شوشتر -
با شين نقطهدار بر وزن خوبتر نام شهرى است در خوزستان .
شوشك -
بر وزن موشك طنبور و رباب چهار تار را گويند و به معنى تيهو نيز آمده است و آن مرغى است كوچكتر از كبك .
شوشمير -
با ميم بر وزن موشگير به معنى هيل باشد و به عربى قاقلهء صغار و خيربوا خوانند .
شوشو -
به ضم هر دو شين و سكون هر دو واو به معنى كاورس و ارزن باشد .
شوشه -
بر وزن خوشه شفشه و شبيكهء طلا و نقره و امثال آن را گويند و آن جسد گداخته باشد كه در ناوچهء آهنين ريزند و هر چيز طولانى و كوتاه را نيز گويند مانند لوح مزار و محراب مسجد و تختهء حمام و امثال آن و نشان و علامتى را نيز گويند كه بر سر قبر شهدا بر پاى كنند و ريزهء هر چيز را نيز گفتهاند و هر پشته و بلندى را گويند عموما و پشتهء ريگ و خاشاك را خصوصا .
شوغ -
بر وزن دوغ پينه و آبله را گويند كه بر دست و پا به سبب كار كردن و راه رفتن به هم رسد و چركى كه بر بدن و جامه نشيند و به معنى شوخ هم آمده كه بىشرم و بىحيا و بىباك باشد .
شوغا -
به فتح اول بر وزن غوغا حصار و محوطه را گويند كه شبها گاوان و گوسفندان و چهارپايان ديگر در آنجا باشند .
شوغار -
به فتح اول بر وزن شبكار به معنى شوغاست كه جاى خوابيدن چارپايان باشد در شب و به ضم اول زاج سفيد را گويند .
شوغاره -
به فتح اول بر وزن انگاره به معنى شوغار است كه جاى خوابيدن گوسفند باشد در شب .
شوغاه -
به فتح اول بر وزن خرگاه به معنى شوغاره است كه جاى خوابيدن چارپايان باشد در شب و در اصل اين لغت شبگاه بوده و چون در كلام فارسى باى ابجد به واو و كاف فارسى به غين تبديل مىيابند شبگاه شوغا شده .