تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 50

مساهمون:

ص٥٠
چشم را بر طرف كند و بر سوختگى آتش بپاشند نافع باشد و به ضم اول و ميم هم به نظر آمده است اين لغت عربى است .

اثيژ -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و زاى فارسى دارويى است كه آن را بوى مادران خوانند گويند چون آن را در خانه بگسترانند جميع جانوران موذى بگريزند و شراره آتش را نيز گفته‌اند .

اج -

به ضم اول و سكون ثانى مطلق كدو را گويند خواه كدوى قليه و خواه كدوى غليان و خواه كدوى عسل يا سركه باشد .

اجدرونتن -

بر وزن اندرون تن به لغت زند و پازند به معنى دور كردن و دور ديدن باشد و اجدرونمن يعنى درو ديدم من و اجدرونيد يعنى بدرويد .

اجل‌گيا -

به كسر كاف فارسى ، بيش را گويند و آن بيخى است شبيه به ماه پروين و گويند بيش و ماه پروين از يك زمين مىرويند .

اجماج -

به ضم اول بر وزن تتماج بهشت را گويند كه در مقابل دوزخ است .

اجمود -

بر وزن افزود كرفس را گويند و آن رستنى باشد معروف .

اجنبان -

به زبان دساتير بر وزن مجنبان بىحركت را گويند چنان كه جنبان صاحب حركت را .

اجهره -

با هاى هوز بر وزن مسخره بوتهء پرخارى باشد كه چون دامن جامه و امثال آن بدان برسد چنان بچسبد كه به دشوارى تمام از آن جدا توان كرد .

احريض -

به كسر اول و راى بىنقطه و سكون ثانى و تحتانى و صاد نقطه‌دار دارويى است كه كلف را زايل كند و آن را به صفاهانى گل كافشه و به عربى « عصفر » خوانند .

احلب‌ديا -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح لام و سكون باى ابجد و كسر دال بىنقطه و تحتانى به الف كشيده به سريانى گياهى است شيردار كه در صحراها و بيشتر در كنار جويها رويد و رنگ ساق آن به سرخى مايل است و آن را به شيرازى « گاونبطونك » خوانند گويند اگر گاو قدرى از آن بخورد بميرد و گوسفند را مضرتى نرساند شير آن قلع دندان مىكند بىدرد اگر دو درم از شير آن به كسى دهند البته بكشد ، قوه باه و جرب را نافع باشد .

اخ -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى آفرين باشد كه از تحسين است و در ترحم و تأسف نيز گويند و در عربى به معنى برادر باشد .

اخ اخ -

به فتح هر دو همزه و سكون هر دو خا به معنى خوش خوش باشد كه به عربى طويى و بخ‌بخ و گاهى در مقام تأسف و تحسر هم گفته مىشود و به ضم هر دو همزه در وقت نهايت حظ و لذت و خوشى گويند .

اخبون -

با باى ابجد بر وزن مجنون ميوهء نباتى است صحرايى مانند سرافعى و بيخ آن از انگشت باريكتر باشد و به رنگ سياه بود گويند گزيدن جانوران را نافع است و به عربى رأس الافعى خوانند و به جاى باى ابجد ياى حطى هم به نظر آمده است .

اخت -

به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى به معنى مثل و مانند و قرين و نظير باشد و در عربى خواهر را گويند و بعضى به معنى اول نيز عربى مىدانند .

اختر -

بر وزن افسر رايت و علم را گويند و به معنى بخت و طالع هم هست و كوكب و ستاره را نيز گويند و به معنى قال و شكون هم آمده است و نام فرشته‌اى است موكل كره زمين و نام يكى از منازل قمر است .

اختر دانش -

به كسر راى قرشت كنايه از كوكب عطارد است و كوكب مشترى را نيز گويند .

اخترستان -

به كسر رابع نام كتابى است در علم هيأت و نجوم .

اخترشمر -

منجم و نجوم‌دان را گويند .

اختر شمردن -

كنايه از شب بيدارى باشد .

اخترشناس -

به معنى اخترشمر است كه منجم و نجوم‌دان باشد .

اختركاوان -

با كاف و واو بر وزن افسر شاهان مخفف اختر كاويان است كه نام علم افريدون باشد و آن از كاوه آهنگر بود و پادشاهان عجم بعد از شكست ضحاك آن را بر خود شكون گرفته بودند و آن چرمى بود كه كاوه آهنگر به وقت كار كردن بر ميان خود مىبست گويند حكيمى بوده است در علوم طلسمات به غايت ماهر ، شكل صددرصدى بر آن نقش كرده بود و بعضى گويند شكلى از سوختگيهاى آتش در آن چرم به هم رسيده بود كه اين خاصيت داشت ، يعنى در هر جنگ كه آن همراه