تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧

ابرقباد -

به ضم قاف نام ولايتى است از توابع اره‌جان كه ميان اهواز و فارس واقع است و آباد كردهء قباد شهريار است و با زاى نقطه‌دار هم گفته‌اند .

ابركار -

با كاف بر وزن اشكبار به معنى متحير و حيران و سرگردان باشد .

ابركاكيا -

به فتح اول و ثانى و كسر كاف دويم و تحتانى به الف كشيده تنيده و تار عنكبوت را گويند اگر بر جراحت نهند خون را بازدارد و نگذارد كه جراحت ورم كند و اگر با سركه بر دمل و خيارك نهند برگرداند و ابركاكياب نيز به نظر آمده است كه در آخرش باى ابجد باشد .

ابركوه -

به ضم كاف نام شهريست از عراق عجم و چون آن شهر بر زمينى كه در ته آن كوه است واقع شده به اين نام موسوم ساختند و معرب آن ابرقوه است و در اين زمان به تعريب اشتهار دارد .

ابر كهن -

به كسر ثالث و ضم كاف و فتح‌ها و سكون نون چيزى است مانند نمد كرم خورده و چون بر آب گذارند آب را به خود كشد و اسفنج البحر همان است .

ابرمرده -

به كسر ثالث و ضم ميم به معنى ابر كهن است كه اسفنج البحر باشد .

ابرنجن -

به فتح جيم بر وزن بركندن حلقه‌اى باشد از طلا و نقره و امثال آن كه زنان در دست و پاى كنند و آنچه در دست كنند دست ابرنجن و آن را كه در پاى كنند پاى ابرنجن خوانند .

ابرنجبين -

بر وزن فروردين به معنى ابرنجن است و آن حلقه باشد از طلا و نقره كه در دست و پاى كنند .

ابرو زدن -

كنايه از رضا دادن و اشاره كردن باشد .

ابرو زند -

يعنى اشاره كند و رضا دهد .

ابروفراخى -

كنايه از خوشدلى و خوش‌منشى و گشاده‌روئى و تازه‌رويى و همت و سخاوت باشد .

ابرونتن -

با نون و تاى قرشت بر وزن پهلوشكن به زبان زند و پازند به معنى مردن باشد كه در مقابل زيستن است .

ابروى زال‌زر -

كنايه از ماه نو باشد كه به عربى هلال گويند .

ابره -

به فتح اول و سكون ثانى روى كلاه و روى قبا و امثال آن باشد و به ضم اول و فتح ثانى هوبره را گويند و آن پرنده‌اى است كه به عربى حبارى و به تركى تغدرى خوانند و به كسر اول ميوه نورس و نوباوه باشد .

ابرهام -

با ها بر وزن شفق فام به معنى طبيعت باشد و گويند نام فرشته‌اى است كه تدبيركننده عالم است و نام پيغمبرى هم هست .

ابرهه -

به فتح اول و ثالث و رابع نام پرنده‌اى است بسيار حقير و نام سر كرده اصحاب فيل هم هست گويند وقتى كه به خراب كردن مكه معظمه مىآمد در راه به جهنم و اصل شد و هر كه قبر آن را مىبيند بىاختيار سنگ بر آن قبر مىزند و نام شخصى كه كليسيائى در صنعا ساخته بود .

ابرهيميه -

مخفف ابراهيميه است و آن نوعى از آتش باشد كه با غوره پزند و مقوى و مفرح است و گويند اين لغت عربى نيست .

ابريشم -

به فتح و ضم شين نقطه‌دار معروف است گويند مقراض كرده آن در معاجين قوت باه دهد و بدن را فربه كند و پوشيدن لباس آن شپش پيدا نكند و تار ساز را نيز به طريق كنايه ابريشم گويند و به جاى حرف ثانى فا هم آمده است كه افريشم باشد .

ابست -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى گوشت ترنج است و به عربى « شحم الاترج » خوانند . دير هضم شود و معده را زيان دارد و به كسر اول و فتح ثانى هم گفته‌اند .

ابستا -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون ثالث و به الف كشيده تفسير كتاب زند باشد و زند كتاب ابراهيم زرتشت‌پرست است در دين آتش‌پرستى و بعضى گويند نام صحف ابراهيم عليه السلام است و معرب آن ابستاق باشد .

ابسته -

به فتح اول و كسر ثانى و فوقانى مفتوح به معنى جاسوس و چاپلوس باشد .

ابسگون -

به ضم كاف فارسى به معنى آبسكون است كه قريه‌اى باشد از قراى طبرستان و ميان آن قريه و جرجان سه روز راه است .

ابشتن -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون شين قرشت و فوقانى مفتوح به نون زده پوشيده و پنهان داشتن را گويند .

ابقر -

با قاف بر وزن جعفر به معنى شوره است كه از آن باروت سازند و در هندوستان بدان آب سرد كنند
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 47 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )