تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
گويند اين لغت عربى است .

ابكار -

بر وزن شبكار كشت و زراعت را گويند .

ابل -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون لام دوائى است كه به شيرازى بل شيرين گويند و طراثيت و طرثوث همان است و از جمله قابضات باشد و منع خون رفتن از بينى و مقعد و جميع اعضاء كند و به كسر ثانى قاقله صغار است كه آن را هيل گويند و در طعام كنند .

ابلق ايام -

به كسر قاف كنايه از دنيا و روزگار است به اعتبار شب و روز .

ابلق‌چرخ -

به فتح جيم فارسى كنايه از شب و روز است و كنايه از روزگار هم هست .

ابلك -

به فتح اول و لام و سكون ثانى و كاف فارسى هر چيز دو رنگ را گويند عموما و سياه و سفيد را خصوصا و ابلق معرب آن است و به كسر ثانى و سكون ثالث و رابع شراره آتش را گويند و به اين معنى به فتح اول و ثانى و ثالث هم آمده است .

ابلوج -

بر وزن محلوج قند سفيد را گويند و بعضى شكر سفيد و قند سوده را ابلوچ گفته‌اند و با جيم فارسى هم درست است .

ابلوك -

بر وزن مفلوك مردم منافق و دو رنگ و فضول را گويند .

ابناخون -

با نون و خاى نقطه‌دار و واو مجهول بر وزن افلاطون قلعه و حصار و جاى محكم را گويند و به اين معنى به تقديم نون بر ثانى هم به نظر آمده است .

ابو خلسا -

با خاى نقطه‌دار و لام و سين بىنقطه بر وزن ابو دردا دوائى است كه او را شنكار خوانند برگ آن سياه به سرخى مايل باشد اگر با شراب خورند شكم را بندد و آن را به عربى خس الحماره و حناء الغزاله گويند .

ابو طامون -

با طاى حطى به الف كشيده و ميم مضموم به واو و نون‌زده نوعى از موميائى باشد و آن را موميائى كوهى گويند و به عربى قفر اليهود خوانند گويند اين لغت عربى است .

ابو علس -

به فتح عين بىنقطه و سكون لام و سين سعفص گلى است كه آن را خيرى گويند و انواع آن بسيار است بنفش و سرخ و زرد و سياه و سفيد مىباشد طبيخ آن ورم زخم را فرو نشاند و ابا علس نيز به نظر آمده است كه به جاى واو الف باشد گويند عربى است .

ابوقلمون -

به فتح قاف و لام به معنى بوقلمون است و آن نوعى از ديباى رومى باشد كه هر زمان به رنگى نمايد و جانورى نيز هست شبيه به چلپاسه و كنايه از مردمى است كه هر ساعت خود را به رنگى بيارايند و كنايه از دنيا هم هست و علم مرغى نيز شده است و اهل مشرق سنگ پشت را گويند .

ابهل -

به ضم اول و هاى هوز و سكون ثانى و لام تخم سرو كوهى باشد و به عربى ثمرة العرعر خوانند و به شيرازى تخم و هل گويند به ضم واو اگر با روغن كنجد در ظرف آهنين بجوشانند و بر گوش چكانند كرى را ببرد .

ابى -

بر وزن نبى به معنى بى باشد همچنان كه ابا به معنى با است مثل اين كه گويند ابى شما رو ابى حساب يعنى بىشمار و بىحساب .

ابيارى -

بر وزن پروارى نوعى از كبوتر باشد و جنسى از بافته و جامه بسيار نازك هم هست .

ابيداد -

با دال ابجد بر وزن پريزاد به معنى ظلم و ستم و بيداد باشد .

ابير -

بر وزن دبير لغت زند و پازند به معنى پيراهن است و به عربى قميص خوانند .

ابيز -

بر وزن تميز شراره آتش را گويند .

ابيو -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى مجهول و واو به معنى آبى باشد و آن رنگى است معروف .

ابيورد -

به فتح اول و واو و سكون را و دال بىنقطه نام شهريست در خراسان ما بين سرخس و نساكه آنها نيز هر يك شهرى باشند .

ابيون -

بر وزن و معنى افيون است كه ترياك باشد و نام داروئى هم هست كه بيهوشى مىآورد .

ابى يهميا -

به فتح ياى حطى و سكون‌هاى هوز و كسر ميم و تحتانى به الف كشيده به زبان يونانى نوعى از تشنج باشد كه مانع حس و حركت گردد .

اپرا -

به فتح اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به الف كشيده به لغت زند و پازند خاك را گويند و به عربى تراب خوانند .