آمود -
بر وزن نابود يعنى برآميخت و برآراست و ساخت و كرد .
آمودن -
بر وزن آسودن به معنى آراستن و آراسته شدن و آميختن و آميخته شدن و ساختن و ساخته گردانيدن و پر كردن و مملو ساختن باشد .
آموده -
بر وزن آسوده لعل و مرواريد و امثال آن را گويند كه در رشته كشيده شده باشد و به معنى پر كرده و مملو ساخته هم هست و آراسته و پيراسته را نيز گويند و ترجمه لفظى است كه در عربى « مندرج خوانند » .
آموزگار -
با كاف فارسى آموزنده و آموزاننده را گويند كه معلم و استاد باشد .
آموسنى -
به سكون سين بىنقطه و كسر نون و تحتانى ساكن دو زن يا بيشتر كه يك شوهر داشته باشند هر يك مرد ديگر را « آموسنى باشد » .
آمولن -
به فتح لام و سكون نون به يونانى نشاسته را گويند كه از آن پالوده و آهار پزند .
آمون -
بر وزن هامون رودى است كه بر كنار خوارزم گذرد و ميان تركستان و خراسان واقع است و به معنى پر و مملو و لبالب و لبريز هم هست .
آموى -
به سكون ياى حطى نام شهريست بر كنار جيحون منسوب به آن شهر است و به معنى پر كردن و مملو ساختن و امر به اين معنى و فاعل هم آمده است .
آمويه -
به فتح تحتانى به معنى آمون است و آن رودخانهاى باشد مشهور .
آمه -
بر وزن نامه به معنى دوات نويسندگى باشد و توده و پشته هيزم را نيز گفتهاند .
آميز -
بر وزن كاريز به معنى آميزش و مباشرت و جماع باشد و آميختن دو چيز يا زياده به هم را نيز گويند .
آميژ -
با زاى فارسى بر وزن و معنى آميز است كه آميختن دو چيز يا زياده به هم باشد .
آميزه -
بر وزن پاكيزه به معنى آميخته است و مباشرت و جماع را نيز گويند و به معنى مزاج و طبيعت هم آمده است و به معنى مردم پير و كهل و ريش دومويه نيز هست .
آميژه -
با زاى فارسى بر وزن آويزه مردم ريش دومويه و پير و كهل باشد و به معنى آميخته هم هست و مردم شاعر و موزون را نيز گويند .
آميزه مو -
با ميم بر وزن پاكيزهرو مردم ريشجو گندم و دومويه را گويند و به عربى كهل خوانند .
آميغ -
به سكون غين نقطهدار به معنى حقيقت بود كه در مقابل مجاز است و آميختن و آميزش دو چيز باشد باهم و مباشرت و مجامعت را نيز گويند .
آميغه -
به فتح غين نقطهدار به معنى آميخته و آميزش و مجامعت و مباشرت باشد .
آميغى -
به كسر غين نقطهدار و سكون تحتانى به معنى حقيقى باشد كه در مقابل مجازيست .
آن -
بر وزن جان به معنى وقت و هنگام و اشاره به چيزى دور باشد از غير ذو القول همچو اين كه اشاره به چيزى نزديك است و نمك و چاشنى و حالتى و كيفيتى را نيز گويند كه در حسن مىباشد و به تقرير در نمىآيد و آن را جز به ذوق نتوان يافت و به معنى عقل و به معنى شراب هم به نظر آمده است .
آنت -
به سكون نون و تاى قرشت به معنى آنت به فتح نون باشد يعنى تو را آن هم چنان كه گويند آنت بس است يعنى تو را آن بس است و به معنى زهى و خهخه كه كلمهء تحسين است هم گفتهاند .
آنج -
به فتح ثالث و سكون جيم نام داروئى است كه آن را به عربى « زعرور » گويند .
آندون -
به معنى آنجا و آنچنان و آنگاه و آن زمان باشد همچو ايدون كه به معنى اينجا و اينچنين و اين زمان است .
آنسته -
به فتح ثالث بر وزن وابسته بيخ گياهى است خوشبوى و آن را به عربى سعد گويند و به كسر نون هم همين معنى را دارد .
آنك -
به فتح ثالث و سكون كاف تصغير آن است كه اشاره به بعيد و چيزى دور باشد همچو اينك كه اشاره به قريب و چيزى نزديك است و به معنى آبله كه بر اندام برمىآيد هم گفتهاند و به سكون ثالث و كاف مخفف آنگه است و به ضم ثالث در عربى سرب را گويند .
آنگندن -
به سكون ثالث به معنى آگندن است كه پر ساختن و انباشتن باشد .
آنيسه -
به كسر ثالث و سكون تحتانى و فتح سين