باشد از روى خشم و ناز .
آلو گرده -
به ضم كاف فارسى و سكون را و فتح دال بىنقطه ميوهاى است زرد رنگ شبيه به زردآلو .
آلوند -
بر وزن باربند نام كوهى است در همدان كه به الوند شهرت دارد .
آله -
به فتح ثالث بر وزن لاله سنبل الطيب را گويند و آن داروئيست كه در دواها به كار برند و به ضم ثالث پرندهاى است كه آن را به عربى عقاب مىگويند .
آليز -
بر وزن فاليز جفته و لگد انداختن و خيز كردن و برجستن ستور باشد .
آليزنده -
به فتح زاى نقطهدار و سكون نون و فتح دال بىنقطه اسب و استر جهنده و بدخوى لگدزن را گويند .
آماج -
با ميم بر وزن تاراج خاكى باشد كه نشانه تير را بر آن نصب كنند چه آماجگاه جائى را گويند كه نشانه در آنجا نهند و به معنى نشانه تير هم هست و آلتى را نيز گويند از آهن كه برزيگران زمين را بدان شيار كنند و تخت پادشاهان را نيز گفتهاند و يك حصه از بيست و چهار حصه فرسنگ باشد چه هر فرسنگى سه ميل است و هر ميلى مسافت دوندا و هر ندائى به قدر چهار آماج پس فرسنگى 24 آماج باشد .
آمادن -
به فتح دال و سكون نون به معنى ساختن و ساخته شدن و پر و مملو گردانيدن و مهيا كردن و مستعد نمودن باشد .
آماده -
به معنى ساخته و پرداخته و مهيا كرده باشد .
آمار -
بر وزن آزار مرضى است كه آن را استسقا گويند و به معنى نهايت طلب و تفحص و تجسس باشد و به معنى حساب هم هست چه آمارگير محاسب و حساب گيرنده را گويند و به معنى استقصا و تتبع هم به نظر آمده است .
آماره -
بر وزن و معنى آواره و به معنى آمار است كه مرض استسقا و نهايت تفحص و تجسس و حساب و تتبع باشد .
آماس -
به سكون سين بىنقطه به معنى ورم باشد كه برآمدگى است در اعضاء خواه با درد باشد خواه بىدرد .
آماه -
بر وزن ناگاه به معنى آماس است كه ورم و برآمدگى اعضاء باشد .
آماى -
به سكون ياى حطى به معنى پركننده و آراينده و ساخته و مستعد و مهياكننده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى پر كن و بياراى و مهيا و مستعد نماى .
آمخته -
به ضم ثالث بر وزن ناپخته مخفف آموخته است .
آمده -
به فتح ثالث و دال ابجد معروف است كه از آمدن باشد و لطيفه و بديهه را نيز گويند .
آمرغ -
به ضم ثالث و سكون راى بىنقطه و غين نقطهدار به معنى نفع و فايده است و ذخيره و مايه را نيز گويند و به معنى قدر و شأن و قيمت و مقدار و مرتبه نيز آمده است و به معنى حصه و چيزى اندك هم هست و اصل و زبده و خلاصهء هر چيز را نيز گفتهاند و به فتح ثالث هم درست است .
آمل -
به ضم ثالث و سكون لام نام شهر مازندران است .
آمله -
به ضم ثالث و فتح رابع دوائى است كثير النفع و معرب آن « آملج » باشد گويند دود رم را از آن كوفته تا دو ساعت در آب شيرين بجوشانند و بعد از آن صاف كنند و سه چهار نوبت در چشم چكانند سفيدى را كه در چشم بود سود دارد .
آمنه -
به فتح ثالث و نون تودهء خرمن هيزم شكسته را گويند و پشته و پشتواره هيزم بسته را نيز گفتهاند و به كسر ثالث نام مادر حضرت رسالت پناه عليه السلام است .
آمو -
به ضم ثالث و سكون واو مخفف آمون است و آن رودخانهاى باشد مشهور و معروف واقع در ميان ايران و توران و بعضى گويند دهى است كه اين رودخانه موسوم به آن ده است و زمينى هم هست ميان جيحون و فرات .
آموت -
با فوقانى بر وزن لاهوت آشيان جانوران شكارى را گويند همچو باز و شاهين و چرغ و امثال آن .
آموتيا -
به كسر فوقانى و تحتانى به الف كشيده به لغت زند و پازند كنيزك و پرستار و خدمتكار باشد .
آموختگان ازل -
انبيا و اوليا صلوة اللّه عليهم اجمعين را گويند .