تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
باشد از روى خشم و ناز .

آلو گرده -

به ضم كاف فارسى و سكون را و فتح دال بىنقطه ميوه‌اى است زرد رنگ شبيه به زردآلو .

آلوند -

بر وزن باربند نام كوهى است در همدان كه به الوند شهرت دارد .

آله -

به فتح ثالث بر وزن لاله سنبل الطيب را گويند و آن داروئيست كه در دواها به كار برند و به ضم ثالث پرنده‌اى است كه آن را به عربى عقاب مىگويند .

آليز -

بر وزن فاليز جفته و لگد انداختن و خيز كردن و برجستن ستور باشد .

آليزنده -

به فتح زاى نقطه‌دار و سكون نون و فتح دال بىنقطه اسب و استر جهنده و بدخوى لگدزن را گويند .

آماج -

با ميم بر وزن تاراج خاكى باشد كه نشانه تير را بر آن نصب كنند چه آماجگاه جائى را گويند كه نشانه در آنجا نهند و به معنى نشانه تير هم هست و آلتى را نيز گويند از آهن كه برزيگران زمين را بدان شيار كنند و تخت پادشاهان را نيز گفته‌اند و يك حصه از بيست و چهار حصه فرسنگ باشد چه هر فرسنگى سه ميل است و هر ميلى مسافت دوندا و هر ندائى به قدر چهار آماج پس فرسنگى 24 آماج باشد .

آمادن -

به فتح دال و سكون نون به معنى ساختن و ساخته شدن و پر و مملو گردانيدن و مهيا كردن و مستعد نمودن باشد .

آماده -

به معنى ساخته و پرداخته و مهيا كرده باشد .

آمار -

بر وزن آزار مرضى است كه آن را استسقا گويند و به معنى نهايت طلب و تفحص و تجسس باشد و به معنى حساب هم هست چه آمارگير محاسب و حساب گيرنده را گويند و به معنى استقصا و تتبع هم به نظر آمده است .

آماره -

بر وزن و معنى آواره و به معنى آمار است كه مرض استسقا و نهايت تفحص و تجسس و حساب و تتبع باشد .

آماس -

به سكون سين بىنقطه به معنى ورم باشد كه برآمدگى است در اعضاء خواه با درد باشد خواه بىدرد .

آماه -

بر وزن ناگاه به معنى آماس است كه ورم و برآمدگى اعضاء باشد .

آماى -

به سكون ياى حطى به معنى پركننده و آراينده و ساخته و مستعد و مهياكننده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى پر كن و بياراى و مهيا و مستعد نماى .

آمخته -

به ضم ثالث بر وزن ناپخته مخفف آموخته است .

آمده -

به فتح ثالث و دال ابجد معروف است كه از آمدن باشد و لطيفه و بديهه را نيز گويند .

آمرغ -

به ضم ثالث و سكون راى بىنقطه و غين نقطه‌دار به معنى نفع و فايده است و ذخيره و مايه را نيز گويند و به معنى قدر و شأن و قيمت و مقدار و مرتبه نيز آمده است و به معنى حصه و چيزى اندك هم هست و اصل و زبده و خلاصهء هر چيز را نيز گفته‌اند و به فتح ثالث هم درست است .

آمل -

به ضم ثالث و سكون لام نام شهر مازندران است .

آمله -

به ضم ثالث و فتح رابع دوائى است كثير النفع و معرب آن « آملج » باشد گويند دود رم را از آن كوفته تا دو ساعت در آب شيرين بجوشانند و بعد از آن صاف كنند و سه چهار نوبت در چشم چكانند سفيدى را كه در چشم بود سود دارد .

آمنه -

به فتح ثالث و نون تودهء خرمن هيزم شكسته را گويند و پشته و پشتواره هيزم بسته را نيز گفته‌اند و به كسر ثالث نام مادر حضرت رسالت پناه عليه السلام است .

آمو -

به ضم ثالث و سكون واو مخفف آمون است و آن رودخانه‌اى باشد مشهور و معروف واقع در ميان ايران و توران و بعضى گويند دهى است كه اين رودخانه موسوم به آن ده است و زمينى هم هست ميان جيحون و فرات .

آموت -

با فوقانى بر وزن لاهوت آشيان جانوران شكارى را گويند همچو باز و شاهين و چرغ و امثال آن .

آموتيا -

به كسر فوقانى و تحتانى به الف كشيده به لغت زند و پازند كنيزك و پرستار و خدمتكار باشد .

آموختگان ازل -

انبيا و اوليا صلوة اللّه عليهم اجمعين را گويند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 40 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )