آفتاب بر ديوار رفتن -
كنايه از انتهاى عمر و زندگانى و دولت و كامرانى باشد .
آفتابپرست -
اين لفظ را بر سه چيز اطلاق مىكنند خصوصا بر گل نيلوفر و بر جانورى كه مانند است به چلپاسه و آن را به سريانى « حرذون » گويند و گلى كه بر هر طرف آفتاب ميل كند برگهاى آن روى بدان جانب كند و اهل هند بر هر گل كبود عموما و طايفهاى نيز باشد از گبران و مشركان و افلاكيان .
آفتاب بر كوه رفتن -
به معنى آفتاب بر ديوار رفتن است كه كنايه از انتهاى عمر و زندگانى و دولت كامرانى باشد .
آفتاب به گل اندودن -
كنايه از خسپوش كردن و پنهان ساختن امرى بود كه در نهايت ظهور باشد .
آفتاب دزدك -
به ضم دال اول شبكهاى باشد كه طفلان از بوريا سازند و در آفتاب گذارند .
آفتاب زرد رو -
به كسر باى ابجد كنايه از خربزه شيرين باشد .
آفتاب سر ديوار -
كنايه از انتها و زوال عمر و زندگانى و دولت و كامرانى باشد .
آفتاب سركوه -
به معنى آفتاب سر ديوار است كه كنايه از انتهاى عمر و زوال زندگانى باشد .
آفتاب سوار -
كنايه از مردم سحرخيز باشد .
آفتاب گردش -
كنايه از تمام روى زمين و هر چيز كه آفتاب بر آن بتابد و حربا را نيز گويند و آن جانوريست مانند چلپاسه .
آفتاب گردك -
به فتح كاف فارسى جانوريست شبيه به چلپاسه كه به سريانى « حرذون » خوانند و گل آفتابپرست را نيز گويند .
آفتابگير -
به كسر كاف فارسى و سكون تحتانى و راى قرشت هر چيز كه آن را به جهت محافظت آفتاب بر بالاى سر نگاه دارند .
آفرازه -
با راى قرشت به الف كشيده و فتح زاى هوز شعله آتش را گويند .
آفرنگان -
با نون و كاف فارسى بر وزن كافرستان نام نسكى است از جمله بيست و يك نسك كتاب زند يعنى قسمتى است از بيست و يك قسم كتاب مذكور .
آفروزه -
با واو مجهول و زاى هوز بر وزن خاكروبه فتيله چراغ را گويند .
آفروشه -
با واو مجهول بر وزن چار گوشه نام حلوائيست و آن چنان باشد كه آرد و روغن را با هم بياميزند و به دست بمالند تا دانهدانه شود آنگاه در پاتيلى كنند و عسل در آن ريزند و بر سر آتش نهند تا نيك بپزد و سخت شود و بعضى گويند نان خورشى است در گيلان و آنچنان است كه زرده تخممرغ را در شير خام بريزند و نيك بر هم زنند و بر بالاى آتش نهند تا شير مانند دلمه بسته شود بعد از آن شيرينى داخل آن سازند و نان در ميان آن تريت كنند يا خشكه و پلاو در ميان آن ريزند و با قاشق خورند و لوزينه را نيز آفروشه گويند و بلغور گندم را هم گفتهاند .
آفريدون -
به سكون ثالث نام اصلى فريدون است و بعضى او را ذو القرنين اكبر مىگويند .
آفرين -
بر وزن آتشين به معنى تحسين و ستايش و دعاى نيك باشد و به معنى آفريننده متداول است و نام روز اول خمسه مسترقه سالهاى ملكى باشد .
آفسانه -
با سين بىنقطه بر وزن آستانه افسانه و سرگذشت را گويند .
آفگانه -
با كاف فارسى بر وزن آبخانه بچه نارسيده را گويند كه مرده از شكم آدمى يا حيوان ديگر بيفتد .
آفند -
بر وزن پابند جنگ و جدال و عداوت و خصومت را گويند .
آفنداك -
به كسر ثالث و سكون نون و دال بىنقطه به الف كشيده و به كاف زده قوس و قزح را گويند .
آفنديدن -
بر وزن آدم ديدن به معنى جنگ و جدال و عداوت و خصومت كردن باشد .
آقال -
بر وزن پامال افكندنى و به كار نيامدنى و سقط را گويند .
آقسنقر -
با سين بىنقطه و قاف بر وزن چار عنصر مرغى باشد شكارى از جنس شاهين و چرغ و بحرى و لقب پادشاهان ترك هم بوده است و كنايه از روز هم هست كه به عربى يوم خوانند و كنايه از آفتاب هم هست گويند اين لغت تركى است .
آك -
بر وزن چاك به معنى عيب و عار باشد و آسيب و آفت را نيز گويند و با كاف فارسى نام درختى است در هندوستان كه شيره آن زهر قاتل