تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧

آفتاب بر ديوار رفتن -

كنايه از انتهاى عمر و زندگانى و دولت و كامرانى باشد .

آفتاب‌پرست -

اين لفظ را بر سه چيز اطلاق مىكنند خصوصا بر گل نيلوفر و بر جانورى كه مانند است به چلپاسه و آن را به سريانى « حرذون » گويند و گلى كه بر هر طرف آفتاب ميل كند برگهاى آن روى بدان جانب كند و اهل هند بر هر گل كبود عموما و طايفه‌اى نيز باشد از گبران و مشركان و افلاكيان .

آفتاب بر كوه رفتن -

به معنى آفتاب بر ديوار رفتن است كه كنايه از انتهاى عمر و زندگانى و دولت كامرانى باشد .

آفتاب به گل اندودن -

كنايه از خسپوش كردن و پنهان ساختن امرى بود كه در نهايت ظهور باشد .

آفتاب دزدك -

به ضم دال اول شبكه‌اى باشد كه طفلان از بوريا سازند و در آفتاب گذارند .

آفتاب زرد رو -

به كسر باى ابجد كنايه از خربزه شيرين باشد .

آفتاب سر ديوار -

كنايه از انتها و زوال عمر و زندگانى و دولت و كامرانى باشد .

آفتاب سركوه -

به معنى آفتاب سر ديوار است كه كنايه از انتهاى عمر و زوال زندگانى باشد .

آفتاب سوار -

كنايه از مردم سحرخيز باشد .

آفتاب گردش -

كنايه از تمام روى زمين و هر چيز كه آفتاب بر آن بتابد و حربا را نيز گويند و آن جانوريست مانند چلپاسه .

آفتاب گردك -

به فتح كاف فارسى جانوريست شبيه به چلپاسه كه به سريانى « حرذون » خوانند و گل آفتاب‌پرست را نيز گويند .

آفتاب‌گير -

به كسر كاف فارسى و سكون تحتانى و راى قرشت هر چيز كه آن را به جهت محافظت آفتاب بر بالاى سر نگاه دارند .

آفرازه -

با راى قرشت به الف كشيده و فتح زاى هوز شعله آتش را گويند .

آفرنگان -

با نون و كاف فارسى بر وزن كافرستان نام نسكى است از جمله بيست و يك نسك كتاب زند يعنى قسمتى است از بيست و يك قسم كتاب مذكور .

آفروزه -

با واو مجهول و زاى هوز بر وزن خاك‌روبه فتيله چراغ را گويند .

آفروشه -

با واو مجهول بر وزن چار گوشه نام حلوائيست و آن چنان باشد كه آرد و روغن را با هم بياميزند و به دست بمالند تا دانه‌دانه شود آنگاه در پاتيلى كنند و عسل در آن ريزند و بر سر آتش نهند تا نيك بپزد و سخت شود و بعضى گويند نان خورشى است در گيلان و آن‌چنان است كه زرده تخم‌مرغ را در شير خام بريزند و نيك بر هم زنند و بر بالاى آتش نهند تا شير مانند دلمه بسته شود بعد از آن شيرينى داخل آن سازند و نان در ميان آن تريت كنند يا خشكه و پلاو در ميان آن ريزند و با قاشق خورند و لوزينه را نيز آفروشه گويند و بلغور گندم را هم گفته‌اند .

آفريدون -

به سكون ثالث نام اصلى فريدون است و بعضى او را ذو القرنين اكبر مىگويند .

آفرين -

بر وزن آتشين به معنى تحسين و ستايش و دعاى نيك باشد و به معنى آفريننده متداول است و نام روز اول خمسه مسترقه سالهاى ملكى باشد .

آفسانه -

با سين بىنقطه بر وزن آستانه افسانه و سرگذشت را گويند .

آفگانه -

با كاف فارسى بر وزن آبخانه بچه نارسيده را گويند كه مرده از شكم آدمى يا حيوان ديگر بيفتد .

آفند -

بر وزن پابند جنگ و جدال و عداوت و خصومت را گويند .

آفنداك -

به كسر ثالث و سكون نون و دال بىنقطه به الف كشيده و به كاف زده قوس و قزح را گويند .

آفنديدن -

بر وزن آدم ديدن به معنى جنگ و جدال و عداوت و خصومت كردن باشد .

آقال -

بر وزن پامال افكندنى و به كار نيامدنى و سقط را گويند .

آقسنقر -

با سين بىنقطه و قاف بر وزن چار عنصر مرغى باشد شكارى از جنس شاهين و چرغ و بحرى و لقب پادشاهان ترك هم بوده است و كنايه از روز هم هست كه به عربى يوم خوانند و كنايه از آفتاب هم هست گويند اين لغت تركى است .

آك -

بر وزن چاك به معنى عيب و عار باشد و آسيب و آفت را نيز گويند و با كاف فارسى نام درختى است در هندوستان كه شيره آن زهر قاتل