تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 341

مساهمون:

ص٣٤١

خشتامن -

به فتح اول بر وزن تردامن مادر زن را گويند و به ضم اول نيز درست است .

خشتچه -

به كسر اول و فتح جيم فارسى خشتك را گويند و آن پارچهء چهار گوشه باشد كه در زير بغل جامه و ميان تنبان دوزند و به معنى آينه زانو هم آمده است .

خشت خشت -

به كسر دو خاى نقطه‌دار و سكون دوشين و تاى قرشت صداى ورق كاغذ و صداى جامه و زير جامه كه نو پوشيده باشند .

خشتره -

به كسر اول و فتح راى قرشت و سكون ثانى و فوقانى به معنى خشتك است كه پارچهء چهارگوشه زير بغل جامه و زير جامه و شلوار باشد .

خشت زر و خشت زرين -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

خشتك -

مصغر خشت است و پارچهء مربع زير بغل جامه و ميان تنبان و شلوار را نيز گويند و آينهء زانو را هم گفته‌اند .

خشتك‌زر -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

خشتنشار -

به فتح اول و شين نقطه‌دار به الف كشيده بر وزن بهمنيار مرغابى بزرگى است تيره رنگ و ميان سر او سفيد مىباشد و به تركى قشقلداق خوانند .

خشتوك -

به فتح اول بر وزن مفلوك حرامزاده را گويند و به ضم اول هم آمده است .

خشته -

به فتح اول و فوقانى و سكون ثانى مردم مفلس و بىبرگ و نوا را گويند .

خشجان -

با جيم بر وزن افشان عناصر اربعه را گويند كه آب و خاك و هوا و آتش باشد .

خشخاش -

معروف است و آن چند قسم باشد ابيض و اسود و زبدى و مقرن خشخاش ابيض بوستانى است و آن سرد وتر باشد و بعضى گويند شك است خوردن آن با عسل منى را زياد كند و خشخاش اسود صحرائى است و آن را خشخاش مصرى هم مىگويند و آن سرد و خشك است در سيم اگر بكوبند و با شراب بخورند اسهال را نافع باشد و خشخاش زبدى نوعى از خشخاش است و آن را برگ و تخم و ثمر سفيد مىباشد و آن مسهل بلغم است و خشخاش مقرن خشخاش بحرى است و آن پيوسته در كنارهاى دريا رويد و غلاف آن مانند شاخ گاو باشد با شير بر نقرس طلا كنند نافع است و مطلق آن را به عربى رمان السعال گويند .

خشخاش كردن -

كنايه از ريزه ريزه كردن باشد .

خش خشت -

به كسر دو خاى ثخذ و سكون دو شين و يك تاى قرشت به معنى خشت خشت است كه صداى ورق كاغذ و جامه و ازار و شلوار نو پوشيده باشد .

خشك -

به فتح اول و ثانى و سكون كاف نام كوهى است و به عربى جبل خوانند و به ضم اول و سكون ثانى و كاف معروف است كه در مقابل تر باشد و به معنى محض و بحث و صرف نيز آمده است و بخيل و ممسك را هم مىگويند .

خشكاب -

به فتح اول بر وزن كشكاب مانع و منع كننده را گويند .

خشكاخور -

به ضم اول و فتح خاى نقطه‌دار و سكون واو معدوله و راى قرشت كنايه از سال قحط و سالى كه گياه و علف كم رسته باشد و كنايه از كمى عيش مردم هم هست و مردم رذل و ممسك را نيز گويند .

خشكار -

بر وزن هشيار آردى باشد كه نخالهء آن را جدا نكرده باشند و خاكينه را نيز گويند .

خشك افزار -

با زاى نقطه‌دار بر وزن دردافشار نخود و ماش و عدس و باقلا و امثال آن را گويند .

خشك امار -

به فتح همزه و ميم به الف كشيده و به راى قرشت‌زده مرضى است كه آن را به عربى استسقا گويند و به اين معنى به جاى ميم نون هم به نظر آمده است .

خشكامار -

به ضم اول و ثالث و ميم هر دو به الف كشيده و به راى قرشت زده به معنى خشك امار است كه مرض استسقا باشد و به معنى تتبع و استقصا و تفحص و تجسس و استفسار و حساب و استيفا هم آمده است .

خشك انگبين -

شهد و عسلى را گويند كه در خانهء زنبور خشك شده باشد و آن را عسل خشك خوانند طبيعت آن گرمتر از عسل متعارفست .

خشك آوردن -

كنايه از سخن نگفتن و سكوتى باشد از غايت اعراض و بىدماغى .

خشك باختن -

يعنى بىشرط و گرو قماربازى