واو كشيده به شيرازى بيخ رستنى باشد كه آن را حماض البقر و حماض البرى گويند و به فارسى ترشينك خوانند
بيان دهم در حاى بىنقطه با ميم مشتمل بر هفت لغت
حماحم -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و كسر حاى بىنقطه و سكون ميم نوعى از پودنهء بستانى است كه در شام حبق نبطى گويند و بعضى بستان افروز را گفتهاند .
حماط -
به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به طاى حطى زده به لغت اهل مغرب نوعى از انجير است و به عربى طين گويند .
حمحم -
به ضم هر دو حا و سكون هر دو ميم به لغت اهل شام گاو زبان را گويند و آن دوائى كه به عربى لسان الحمل خوانند و بعضى خاكشى را گفتهاند و آن علفى است كه شتر آن را به رغبت تمام خورد .
حمدان -
با دال ابجد بر وزن انسان آلت تناسل را گويند اما معلوم نيست كه به لغت كجاست .
حمدون -
بر وزن موزون به معنى حمدان است كه آلت تناسل باشد .
حمدونه -
به فتح اول و نون ميمون را گويند و آن جانورى است شبيه به انسان و به عربى فزد خوانند .
حمز -
به ضم اول و سكون ثانى و زاى نقطهدار تمر هندى را گويند و آن را به فارسى خرماى هندى خوانند .
بيان يازدهم در حاى بىنقطه با نون مشتمل بر پنج لغت
حنا -
معروف است و آن برگ درختى باشد كه بر دست و پاى بندند گويند طفلى كه شروع در آبله آوردن كرده باشد قدرى از آن بر كف پاى او بندند ايمن گردد از آن كه از چشم او برآيد .
حناى قريش -
با قاف و راى بىنقطه و تحتانى و شين نقطهدار و حركت مجهول زهر الحجر است كه شكوفه سنگ باشد و آن چيزى است كه بر روى سنگهاى كوهها به هم مىرسد و در ايام بهار سبز مىباشد علت حزاز را كه قوبا باشد نافع است و آن علتى است كه در بدن انسان به هم مىرسد و روز به روز پهن مىشود و خارش مىكند و آن را داد مىگويند .
حناى مجنون -
وسمه را گويند و آن برگى است كه زنان جوشانند و به ابرو نهند و مردان بدان ريش رنگ كنند و به عربى ورق النيل خوانند .
حنجر -
بر وزن سنجر دوائى است كه آن را سرخ مرد گويند و به عربى عصى الراعى خوانند و ناى گلو را نيز گفتهاند .
حندقوقى -
به فتح اول و سكون ثانى و دال ابجد مفتوح و قاف به واو رسيده و قاف ديگر به تحتانى كشيده اندقوقو است و آن دوائى باشد بوستانى و صحرائى بوستانى آن را به يونانى طريفلن و صحرائى آن را لوطوس اعريوس گويند و آن نوعى از سپست باشد و به فارسى ديواسپست خوانند .