تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢

حراشا -

بر وزن تماشا به لغت رومى گياهى است كه آن را به فارسى خردل مىگويند ليكن خردل صحرائى است نه بستانى و نبات آن بر روى زمين گسترده مىشود و به عربى سطاح خوانند .

حرب -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون باى ابجد شكوفهء خرما را گويند و آن را به عربى طلع خوانند سرد و خشك است در دويم و به فتح اول و سكون ثانى در عربى به معنى جنگ و جدال باشد .

حربا -

به كسر اول و سكون ثانى و باى ابجد به الف كشيده به لغت سريانى نوعى از سوسمار باشد و آن را به فارسى آفتاب‌پرست گويند گوشت وى زهر قاتل است اگر كسى بخورد فى الحال بميرد خون او را بر موضع موى زيادتى كه از چشم كنده باشند ضماد كنند ديگر برنيايد .

حرجوان -

با جيم و واو بر وزن فرقدان به لغت يونانى نوعى از ملخ است كه بال و پر ندارد و آن را گرفته بپزند و با نمك بخورند .

حردون -

به كسر اول و سكون ثانى و دال بىنقطه مضموم به واو و نون زده به لغت سريانى نوعى از سوسمار است كه آن را به يونانى سالامند را گويند و از سموم قتاله است گويند اگر دل او را بر خرقه سياه پيچند و به صاحب تب ربع بندند شفا يابد .

حرشف -

با شين نقطه‌دار بر وزن اشرف كنگر را گويند و آن رستنى باشد كه با ماست خورند گويند عربى است .

حرف -

به ضم اول و ثانى و سكون فا به لغت رومى سپندان باشد كه تخم تره‌تيزك است و به عربى حب الرشاد گويند اگر قدرى از آن دود كنند گزندگان بگريزند و بعضى گفته‌اند عربى است .

حرف آخر ابجد -

اشاره به غين نقطه‌دار است و مراد از آن هزار باشد كه بلبل است .

حرف پهلودار -

سخنى باشد كه به كسى در وقت زبان بازيها به طريق كنايه بگويند .

حرفقان -

با قاف بر وزن پهلوان چيزيست كه آن را به عربى سم الفار و به فارسى مرگ موش مىگويند گويند رومى است .

حرف‌گير -

به كسر كاف فارسى مردم معترض و اعتراض كننده را گويند و كنايه از عيب‌جوى و خطا گيرنده هم هست .

حرف مسروق -

كنايه از حرفى است كه مكتوب شود و ملفوظ نشود همچو او و تو و چو و دو و خواجه و خواهش و غير آن .

حرمل -

با ميم بر وزن جدول نام دوائى است و آن سرخ و سفيد هر دو مىباشد سفيد آن را حرمل عربى و صندل دانه خوانند و سرخ آن را حرمل عامى و هزار اسفند گويند و حرمل عامى نوعى از سداب كوهى است گويند عربى است .

حريف گلوگير -

كنايه از دنيا و روزگار است و غرور و تكبر را نيز گويند .

بيان پنجم در حاى بىنقطه با زاى نقطه‌دار مشتمل بر چهار لغت

حزا -

به ضم اول و ثانى به الف كشيده رستنى باشد دوائى و آن دو نوع است صحرائى و باغى صحرائى را سداب برى و تخم آن را به شيرازى ميرك كازرونى خوانند بلغمى مزاج را نافع است و باغى را به شيرازى آهو دوستك خوانند برگش به برگ كرفس و برگ زردك ماند و طبع آن تلخ مىباشد زكام را نافع است و بواسير را هيچ داروئى به از آن نباشد .

حزاز -

به ضم اول بر وزن كزاز كوفتى و علتى باشد كه آن را به عربى قوبا گويند و آن علتى است كه در بدن آدمى پيدا شود و هر چند برآيد پهن گردد و خارش كند .

حزنبل -

به ضم باى ابجد بر وزن قرنفل به يونانى بيخى است كه آن را از طرف شام و بيت المقدس
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 312 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )