تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 279

مساهمون:

ص٢٧٩
نوعى از كافور و جنسى از انار و چينه‌دان مرغ و سياهى ميان دندان ستور باشد .

جودر -

بر وزن كوثر گياهى است خودرو كه بيشتر در ميان زراعت گندم و جو مىرويد و دانهء آن كوچك و باريك مىباشد و آن را به عربى طمج مىگويند و گاو را نيز گويند كه عربان بقر خوانند .

جودره -

با راى بىنقطه بر وزن حوصله به معنى اول جو در است كه غلهء خودروى ميان زراعت باشد و نام مبارزى هم بوده از لشكر روس .

جوذر -

با ذال نقطه‌دار بر وزن جوهر به معنى پاره پاره و ريزه ريزه و ذره ذره باشد .

جور -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون راى قرشت به معنى بالا باشد كه نقيض پايين و پست است و به فتح اول و سكون ثانى و ثالث در عربى به معنى ستم باشد و نام يكى از خطوط جام‌جم نيز هست كه خط لب جام و پياله باشد و پياله جور به معنى پيالهء مالامال است چه هر گاه حريف را دانسته پياله مالامال بدهند تا مست شود و بيفتد و بىشعور گردد به او جور و ستم كرده خواهند بود .

جوربور -

به ضم اول و باى ابجد بر وزن روزگور پرنده‌ايست صحرايى شبيه به خروس كه او را تذرو نيز گويند .

جوره -

بر وزن نوره همرنگ و هم وزن و مقابل كوب و جفت چيزى را گويند .

جوز -

به فتح اول و سكون ثانى و زاى نقطه‌دار معرب گوز است كه گردكان باشد .

جوزاغند -

به فتح اول و غين نقطه‌دار شفتالوى خشك كرده را گويند كه مغز گردكان در ميان آن آكنده باشند .

جوزاك -

بر وزن غمناك غصه خوردن و اندوهگين شدن باشد .

جوز بركند -

كنايه از كارهاى عبث و بىماحصل باشد .

جوزغه -

به فتح اول و ثالث و غين نقطه‌دار معرب كوزغه است كه كوزه و غلاف پنبه باشد .

جوز گندم -

بيخ گياهى است كه در نظر مردم چنان وانمايد كه گويا چند گندم است كه بر هم چسبيده‌اند خوردن آن منع هوس خاك خوردن كند و آن را به عربى خرو الحمام گويند .

جوز ماثل -

با ميم به الف كشيده و ثاى مفتوح به لام زده چيزيست كه آن را عوام تاتلوله گويند و آن را جوز مقاتل نيز گويند به كسر تاى قرشت .

جوزن -

بر وزن كودن نوعى از ساحران باشند در هندوستان كه دانهء گندم و جو را به زعفران زرد كنند و افسونى بر آن خوانند و كسى را كه خواهند مسخر خود سازند از آن دانه‌ها به روى زنند و آفتى را نيز گويند كه در گندم و جو افتد و آن زرد به سرخى مايل است و نيز طايفه‌اى باشند از برهمان كه آتش مىافروزند و روغن ستور در آن آتش مىريزند و چيزهاى ديگر هم مىافكنند و آتش را با دستهاى جوكه در خوشه است مىزنند و چيزها مىخوانند و اين را عبادتى مىدانند كه آن عبادت را هوم مىگويند .

جوژه -

با زاى فارسى بر وزن و معنى جوجه است كه بچهء مرغ باشد .

جوژه دوك -

رخنه و شكاف كمر دوك را گويند كه در وقت رشتن پنبه ريسمان چرخ را بر آن اندازند .

جوزهر -

به فتح اول و زاى هوز معرب كوزهر است كه فلك اول قمر است و او به منزلهء ممثل اوست و هر يك از عقدهء رأس و ذنب رز نيز گويند و آن محل تقاطع فلك حامل و مايل قمر است .

جوز هندى -

گردكان هندى است كه نارگيل باشد و معرب آن نارجيل است .

جوزيدن -

به فتح اول بر وزن لرزيدن غصه خوردن و غمناك و اندوهگين گرديدن باشد .

جوزينه -

بر وزن لوزينه معرب گوزينه است و آن حلوائى باشد كه از مغز گردكان پزند و بعضى گويند از مغز بادام .

جوسبونتن -

با سين بىنقطه و باى ابجد و نون و تاى قرشت بر وزن خوبروى من به لغت زند و پازند به معنى استدن و گرفتن باشد .

جوسق -

به فتح اول بر وزن زورق معرب جوسه است كه به معنى كوشك باشد و كنايه از دوازده برج فلكى هم هست .

جوسك -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و كاف تكمه و كوى گريبان را گويند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 279 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )