گياهى است سرخ به سياهى مايل و به عربى عصى الراعى خوانند .
جند -
بر وزن قند نام شهريست از ولايت ماوراء النهر .
جندال -
بر وزن ابدال عوام الناس را گويند و مردم تولنكى و هرزه كار و شراب خوار را نيز گفتهاند .
جندبيدستر -
معرب كند بيدستر است كه خايهء سگ آبى باشد و آن را به عربى خصية الكلب البحر خوانند و آن را جندبيدست هم مىگويند به حذف حرف آخر .
جندر -
بر وزن بندر اسباب و رخوت پوشيدنى و غيره باشد چه جندرخانه خانهايست كه در آن اسباب پوشيدنى و غير پوشيدنى گذارند .
جندره -
بر وزن پنجره هر چوب گندهء ناتراشيده باشد عموما و دو چوب به قدر نيم گز كه به جهت كوفتن و هموار ساختن رخوت پوشيدنى سازند و تراشند و خصوصا و آن را رخت مال هم مىگويند و آنچه بدان صوف و شال و جامهاى ديگر شكنجه كنند و كنايه از مردم ناتراشيده لكوپك و ناهموار باشد .
جندل -
بر وزن صندل نام يكى از نزديكان فريدون بوده است و فريدون او را به خواستگارى دختر پادشاه يمن فرستاده بود و بعضى از عربان سنگ را گويند كه حجر باشد .
جنتى -
به كسر اول و طاى حطى و سكون ثانى و تحتانى نام پادشاهى بوده از يونان و جنطيانا كه دوائى است مشهور منسوب به اوست و آن بيخى باشد سرخرنگ به گندگى انگشت و از انگشت بزرگتر است و آن را جنطين الملك و دواء الحيه و كف الذيب خوانند گرم و خشك است در دويم و سيم .
جنقى -
با قاف بر وزن تنگى مشهور است و كنكاش كردن جمعى باشد با هم گويند تركى است .
جنگ -
به فتح اول و سكون ثانى و كاف معروف است كه جدال و قتال باشد و به ضم اول شترى را گويند كه هنوز آن را به زير بار نكشيده باشند و به معنى كشتى و جهاز بزرگ هم هست و به اين معنى با جيم فارسى نيز آمده است و بياض بزرگ را هم گفتهاند و نوعى از قمار نيز هست .
جنگار -
بر وزن زنگار خرچنگ را گويند و به عربى سرطان خوانند و به معنى فاعل كه جنگ آورند باشند و امر هم هست .
جنگ زرگرى -
كنايه از جنگ ساختگى باشد .
جنگلاهى -
با لام بر وزن بزمگاهى غليواج را گويند و به اين معنى به جاى هاى هوز نون و ياى حطى هم به نظر آمده است كه جنگلايى باشد و با جيم فارسى نيز گفتهاند .
جنكلوك -
با كاف بر وزن عنكبوت رنجورى را گويند كه ايام نقاهت او باشد و به وقت برخاستن دست بر زانو يا بر ديوار گيرد و كسى را گويند كه دست و پاى او كجواج باشد و با جيم فارسى هم آمده است .
جنگوان -
بر وزن ارغوان نام شهريست در هندوستان .
جنكوك -
بر وزن مفلوك كسى را گويند كه از بيمارى برخاسته باشد و قوت رفتار نداشته باشد .
جنيبتكش -
شخصى را گويند كه اسب كوتل را مىكشد چه جنيبت اسب كوتل است و مير آخور را هم گفتهاند كه ريش سفيد طويله باشد .
جنيور -
به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و واو مفتوح به راى بىنقطه زده پل صراط را گويند و به تقديم تحتانى بر حرف ثانى هم آمده است اللّه اعلم .
جو -
به ضم اول چوبى باشد كه به وقت زمين شيار كردن بر گردن گاو گذارند و مرتبهء نود و ششم باشد از خلوص زر كه آن را به عربى عيار خوانند و جوى آب را نيز گويند و به فتح اول غلهايست معروف كه به اسب و استر و امثال آن دهند و با تشديد ثانى در عربى به معنى هوا باشد و ما تحت فلك قمر و اسفل را نيز گويند كه در برابر اعلى است .
جواز -
به ضم اول بر وزن گداز هاون سنگين و چوبين را گويند كه سير در آن كوبند و به عربى مهراس خوانند و ظرفى را نيز گفتهاند كه در آن روغن از انگور و نيشكر بگيرند و به عربى معصره خوانند و به فتح اول در عربى به معنى رخصت و اجازت و خلاص و خط و دستك راه و روانى و روائى و روان شدن و آب دادن ستور و كشتزار