جمجم -
به ضم هر دو جيم و سكون هر دو ميم گيوه را گويند و آن پا افزارى است كه زير آن از لته و بالاى آن از ريسمان باشد .
جمدچينى -
به معنى ملخ چينى است و آن سنگى باشد سفيد كه در داروهاى چشم به كار برند .
جمدر -
با دال ابجد بر وزن خنجر سلاحى است كه آن را در هندوستان كتار گويند بر وزن قطار و اصل آن جنب در است يعنى پهلو شكاف و به هندى يعنى دندان عزرائيل .
جمره -
به فتح اول و سكون ثانى و راى قرشت مفتوح حرارتى و بخارى است كه در آخر زمستان در شباط ماه رومى به سه دفعه از زير زمين بر مىخيزد يكى در هفتم ماه مذكور و زمين به سبب آن گرم مىشود و آن را سقوط جمرهء اول مىگويند و ديگرى در چهاردهم و آن را سقوط جمرهء دويم مىگويند و به سبب آن آب گرم مىگردد و يكى ديگر در بيست و يكم كه سقوط جمرهء سيم باشد اشجار گرم شوند و نزد عرب مراد از سقوط جمره سقوط منازل قمر است چه در هفتم ماه مذكور سقوط جبهه باشد و در چهاردهم سقوط زبره و در بيست و يكم سقوط صرفه و تأثيرات اينها نيز همچنان است كه در اول زمين گرم شود و در ثانى آب و در ثالث نباتات و عرب اخگر آتش را جمره خوانند .
جمرى -
به ضم اول بر وزن قمرى به لغت ماوراء النهر مردم با زارى و كم اصل و جلف و گدا و تلنگى را گويند و به فتح اول و كسر اول هم آمده است .
جمزيور -
با زاى هوز و واو بر وزن همديگر اسبى را گويند كه روى و شكم و هر دو پاى او سفيد باشد .
جمس -
بر وزن لمس به معنى يخ باشد كه آب منجمد است .
جمست -
بر وزن الست جوهرى باشد فرومايه و رنگش به كبودى مايل است و بعضى گويند كبودى است به سرخى مايل و معدن آن به مدينهء طيبه نزديك است و گويند از ظرفى كه از آن سنگ بسازند هر چند شراب خورده شود مستى نيارد و اگر پارهاى از آن سنگ در قدح شراب اندازند همين خاصيت دهد و اگر شب در زير بالين اندازند خوابهاى نيكو ببينند و از احتلام ايمن شوند و آن را به عربى معشوق خوانند و بعضى گويند جوهريست مانند لعل و كنايه از مردم بد اصل و جاهل هم هست .
جمشاسب -
با شين نقطهدار بر وزن طهماسب سليمان عليه السلام است اگر با خاتم و حور و پرى مذكور شود و جمشيد است اگر با جام و صراحى بگويند و نام پسر جمشيد هم هست .
جمشاك -
بر وزن غمناك كفش و پاى افزار را گويند .
جمشك -
بر وزن اندك به معنى جمشاك است كه كفش و پاىافزار باشد و به اين معنى با جيم فارسى هم آمده است .
جمشيد -
به فتح اول نام پادشاهى است معروف كه او را عربان منوشاخ گويند و او در اول جم نام داشت يعنى سلطان و پادشاه بزرگ و سبب جمشيد گفتن آن شد كه او سير عالم مىكرد چون به آذربايجان رسيد روزى بود كه آفتاب به نقطه اول حمل آمده بود فرمود كه تخت مرصعى را در جاى بلندى گذاشتند و چون آفتاب طلوع كرد شعاع و پرتو آفتاب بر آن تاج و تخت افتاد شعاعى در غايت روشنى پديد آمد و چون به زبان پهلوى شعاع را شيد مىگويند اين لفظ را بر جم افزودند و جمشيد گفتند يعنى پادشاه روشن و در آن روز جشنى عظيم كردند و آن روز را نوروز نام نهادند .
جمشيد ماهى -
و جمشيد ماهىگير - كنايه از بودن آفتاب است در برج حوت و كنايه از سليمان عليه السلام هم هست و يونس را نيز گويند .
جمشيدون -
بر وزن افريدون سليمان عليه السلام را گويند در جائى كه با خاتم و ديو و پرى گفته شود و جمشيد باشد جائى كه با جام و صراحى مذكور گردد .
جمند -
بر وزن لوند مردم كاهل و باطل و بيكار و مهمل را گويند و اين لفظ را بر اسب گمراه و كاهل بيشتر اطلاق كنند و در اصل جايمند بوده به كثرت استعمال الف و يا افتاده ، جمند شده .
جمهلو -
به فتح اول و هاى هوز بر وزن گنجلو نام جنسى است از غله كه آن را مشنك خوانند و به هندى كلاو گويند و به فتح اول و ثانى هم آمده است