آنها و ملخ آبى را نيز گفتهاند .
جلو -
به فتح اول و ضم ثانى بر وزن زلو مردم شوخ و شنگ را گويند و مطلق سيخ كباب را هم گفتهاند چه اگر از چوب باشد جلو چوب و اگر از آهن باشد جلو آهن خوانند و به فتح اول و ثانى عنان اسب را گويند و كنايه از اسب كوتل و جنيبت هم هست .
جلواد -
بر وزن بغداد سرشت و خوى بد را گويند .
جلوچوب -
به فتح اول سيخ كباب چوبين باشد و به كسر اول و ضم اول هم گفتهاند .
جلوز -
با زاى هوز بر وزن تموز فندق باشد و آن چيزيست مغزدار و معروف كه خورند و بعضى گويند چلغوزه است و بادام كوهى را نيز گفتهاند .
جل وزغ -
به ضم اول و كسر ثانى جامهء غوك است و آن چيزى باشد سبزرنگ كه در رويهاى آب ايستاده به هم مىرسد و آن را به عربى طحلب و خر و الضفادع نيز گويند .
جلوزه -
بر وزن عجوزه مخفف جلغوزه است و آن مغزى باشد باريك و دراز .
جلوند -
بر وزن فرزند به معنى چراغ باشد .
جلونك -
با نون بر وزن عروسك بياره و بنهء خربزه و هندوانه و خيار و امثال آن باشد .
جلويز -
بر وزن مهميز به معنى كمند باشد كه به عربى مقود خوانند و به معنى مفسد و غماز هم آمده است و برگزيده و انتخاب كرده را نيز گويند .
جله -
به ضم اول و فتح ثانى مشدد كروههء ريسمان را گويند و معرب آن جلاهق باشد و گياهى بود سر پهن كه از جاهاى نمناك و ديوارهاى حمام و زيرهاى خم آب و شراب و امثال آن رويد و ظرف مايعات را نيز گويند همچو خم و خمچه و كدوى شراب و امثال آن و ظرفى نيز باشد مانند سبد كه آن را از برگ خرما بافند و خرما در آن كرده از جائى به جائى برند و بعضى گويند به اين معنى عربيست و به معنى درخت خرما هم به نظر آمده است .
جليز -
بر وزن مويز به معنى كمند باشد و به عربى مقود خوانند و به معنى مفسد و غماز هم آمده است .
جليل -
به ضم اول بر وزن سهيل پرده و چادر و كجاوهپوش باشد و جل اسب را نيز گويند و نام شخصى بوده كه گربه بسيارى نگاه داشته .
جم -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى پادشاه بزرگ باشد و نام سليمان عليه السلام و جمشيد هم هست ليكن در جائى كه با نگين و وحش و طير و ديو و پرى گفته مىشود مراد سليمان است و در جائى كه با جام و پياله مذكور مىشود جمشيد و آنجا كه با آئينه و سد نام برده مىشود اسكندر و به معنى مردمك چشم هم به نظر آمده است . به زبان اهل مرو شاهجان و نام عقل دويم باشد از عقول عشره و منزه و پاكيزه را نيز گويند و به معنى ذات هم هست چنان كه اگر گويند فلانى خوش جم است مراد آن باشد كه خوش ذات است .
جمار -
به فتح اول و ثانى مشدد به الف كشيده و تنوين راى قرشت مغز درخت خرما باشد و آن را پيه خرما و دل خرما هم گويند و عربان شحم النخله و قلب النخله خوانند .
جمار النهر -
به معنى جار النهر است و آن رستنى باشد مانند نيلوفر و پيوسته در آب مىباشد .
جم اسپرم -
به كسر همزه نام يكى از انواع رياحين است كه شكوفهء آن بسيار كوچك مىباشد و نبات آن به درختانى كه در جوار او باشند تعلق گيرد يعنى مانند عشقه و لبلاب در آنها پيچد و عرب آن را ريحان السليمان گويند چه جم سليمان است و اسپرم ريحان .
جماش -
به فتح اول و ثانى مخفف بر وزن لواش به معنى شوخ و شوخى و فريبندگى و مست و مستى باشد و به معنى درشتى و عربده هم آمده است و آرايش كننده و فريبنده را نيز گويند و بعضى گويند به اين معنى عربى است و با ثانى مشدد بر وزن نقاش دوستان را پنهانى ديدن باشد و در عربى نوعى از باد بود .
جمان -
به ضم اول بر وزن كمان گيلدارو است و آن چوبكى باشد سياه رنگ و چون بشكنند درون آن فستقى بود كرم معده را بكشد .
جمانى -
بر وزن يمانى ساقى را گويند و با جيم فارسى هم آمده است .
جمتود -
با تاى قرشت بر وزن محمود به معنى نيل است و آن شاد شدن نفس باشد به امور حسنه كه ازو صادر شود .