تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
ايران به ايرج .

تورك -

بر وزن كوچك تخم خرفه را گويند و گياه خرفه را نيز گفته‌اند و آن را به عربى بقلة الحمقا خوانند و بر وزن بزرگ هم به اين معنى و هم نام يكى از پهلوانان ايران باشد .

تورنگ -

با ثانى مجهول بر وزن هوشنگ خروس صحرائى را گويند كه تذرو باشد .

توروه -

با واو بر وزن موصده جفت را گويند كه به عربى زوج خوانند .

توره -

به ضم اول و ثانى مجهول بر وزن غوره جانوريست كه او را شغال گويند و بخاو آهنى كه بر دست و پاى ستور گذارند و به تركى قاعده و قانون و طرز و روش باشد و نام شريعتى كه چنگيز خان از خود وضع كرده بود و به هندى كم را گويند كه در مقابل بسيار است و به فتح اول فرزند عزيز و گرامى را گويند .

توريدن -

با ثانى مجهول بر وزن شوريدن به معنى توليدن باشد كه رميدن و دور شدن و به يك سو رفتن است و به معنى شرمنده شدن در حضور خصم نيز آمده است .

توز -

به ضم اول و سكون ثانى و زاى هوز به معنى تاخت و تاراج است و نام شهرى باشد نزديك به اهواز و آن شهر در عهد قباد آباد بوده و بعضى گويند شهرى بوده است نزديك به كوفه و اكنون خراب است و جمع كننده و بر آورنده و كشنده و حاصل كننده را نيز گويند و به معنى كشيدن و اندوختن و دوختن و جستن هم هست و امر به كشيدن و اندوختن و حاصل كردن و ادا نمودن باشد يعنى جمع كن و بكش و برآور و ادا كن و پوست درختيست كه بر كمان و زين اسب و امثال اينها پيچند .

توژ -

با زاى فارسى به معنى آخر توز است و آن پوست درختى باشد كه بر زين اسب و كمان و امثال آن پوشند و معرب آن توج است و توج پسر فريدون را هم گفته‌اند .

توزه -

بر وزن موزه به معنى آخر توز است كه پوست درختى باشد و آن را بر زين اسب و كمان و امثال آن پوشند .

توزى -

با ثانى مجهول بر وزن روزى قبا و جامه تابستانى بسيار نازك را گويند و آن را از كتان بافند و منسوب به توز را نيز مىگويند و به معنى كشتى و غراب هم آمده است و به معنى حاصل كنى و جمع نمائى و بيندوزى و بكشى و بياورى و ادا كنى هم هست .

توژى -

با زاى فارسى بر وزن روزى آنست كه اطفال هر كدام چيزى بياورند و طعامى بپزند و يكديگر را ضيافت كنند و آن را به عربى توزيع خوانند .

توزيد -

بر وزن كوشيد ماضى اندوختن و كشيدن و ادا كردن باشد يعنى گذارد و ادا كرد و اندوخت و حاصل نمود و كشيد .

توزيدن -

بر وزن كوشيدن به معنى تاخت و تاراج كردن باشد و به معنى اندوختن و جمع نمودن و حاصل كردن و كشيدن و گذاردن و ادا نمودن هم هست .

توسن -

به فتح اول و سين بىنقطه بر وزن كودن وحشى و رام نشونده را گويند عموما و اسب سركش و حرون و جهنده را خصوصا .

توسنك -

به ضم اول با سين بىنقطه بر وزن هوشنگ به معنى قناعت است كه راضى بودن باشد بر آنچه ميسر گردد و ترك حرص نمودن .

توش -

با ثانى مجهول بر وزن گوش به معنى تاب و طاقت و توانائى باشد و تن و بدن و جثه و تركيب را نيز گويند و به معنى زور و قوت و قدرت نيز آمده است و خوراك به قدر حاجت را هم گفته‌اند كه قوت لا يموت باشد و مخفف تواش هم هست يعنى تو او را و در تركى امر به فرود آمدن باشد يعنى فرود آى .

توشك -

بر وزن موشك بر خوابه را گويند كه نهالى باشد و گويند اين لغت به اين معنى تركى است و در چند نسخه بز جوانهء نوشته بودند ظاهرا تصحيف خوانى شده باشد و در مؤيد الفضلاء به معنى گربه نوشته‌اند كه به عربى سنور خوانند اللّه اعلم .

توشكان -

بر وزن بوستان گلخن و آتشدان گرمابه و حمام را گويند .

توشك خانه -

خانه‌اى باشد كه اسباب و رخوت پوشيدنى گذارند .

توشه -

بر وزن گوشه طعام اندك و قوت لا يموت و
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 255 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )