تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
اندرون پلك چشم و گاهى در بيرون آن بر آيد و گاه به سرخى و گاه به سياهى گرايد و نرم بود و مانند توت سياه آويخته باشد و گاه خون از وى روان شود و گاهى نشود و با ثانى مجهول طوطى را گويند .

توتى -

بر وزن و معنى طوطى باشد و به معنى جهاز و كشتى هم آمده است .

توتياى اكبر -

نوعى از صدف است كه آن را به عربى شنج گويند .

توج -

به ضم اول بر وزن عوج ميوه‌ايست كه آن را به و بهى گويند .

توجبه -

به فتح جيم و باى ابجد بر وزن موصده سيلاب را گويند و به معنى فرشته هم آمده است .

توخت -

بر وزن سوخت ماضى ادا كردن و گذاردن و جمع نمودن و حاصل كردن و كشيدن باشد و به معنى ادا كرد و گذارد و حاصل نمود و جمع كرد و كشيد .

توختن -

بر وزن سوختن اين لغت از اضداد است به معنى فرو كردن و به معنى كشيدن هر دو آمده است و به معنى خواستن و جمع نمودن و اندوختن و حاصل كردن و گذاردن و واپس دادن چيزى به صاحب اعم از آن كه قرض و وام باشد يا امانت و به معنى جستن به ضم جيم و دوختن هم هست .

توخته -

بر وزن سوخته به معنى ادا كرده و گذارده و جمع نموده و حاصل كرده و كشيده باشد .

توخش -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و شين قرشت به معنى كشيدن باشد مطلقا .

تود -

بر وزن سود به معنى توت باشد و آن ميوه‌ايست معروف كه خورند و با ثانى مجهول به معنى توده و بالاى هم ريخته باشند .

تودره -

با ثانى مجهول و راى قرشت مفتوح بر وزن موصده پرنده‌ايست بزرگ جثه كه آن را شكار كنند و گوشت لذيذى دارد و به عربى حبارى گويند .

تودرى -

بر وزن سوسنى تخم گياهى است كه آن را به عربى قصيصه خوانند و در صفاهان قدامه و در كرمان مادر دخت گويند و خوردن آن قوت باه دهد و به معنى سماق هم به نظر آمده است و معرب آن تودريج است .

تودريون -

بر وزن روزافزون به يونانى بيخ گياهيست كه آن را دورس گويند و تخم آن را شوكران خوانند اگر شاخ و برگ گياه آن را بكوبند و آب آن را بگيرند و بر پستان دختران بكر بمالند نگذارد كه از آن بزرگتر شود و آن را بيخ كوهى نيز گويند .

تودوه -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى مجهول و واو و ها كه رابع و خامس باشد به معنى جفت است كه در برابر طاق باشد و عرب زوج گويند و به اين معنى به جاى دال ابجد راى قرشت هم آمده است .

توده -

بر وزن سوده تل و پشتهء خاكستر و خرمن غله و امثال آن باشد و هر چيز كه بر بالاى هم ريزند .

تور -

به ضم اول بر وزن شور گياهى باشد ترش مزه كه آن را در آشها كنند و نام پسر بزرگ فريدون است كه تورج باشد و اين نام در مؤيد الفضلاء با زاى فارسى هم آمده است اللّه اعلم و ولايت توران را نيز گويند و به معنى دلاور و پهلوان و بهادر هم هست و ترك را نيز گويند كه نقيض تاجيك است و به معنى تفحص كردن و تجسس نمودن و وحشت و رميدن و ترليدن يعنى به طرفى رفتن و دور شدن باشد و معشوق و مطلوب هر جائى را نيز گويند و نام دختر ايرج است كه زن منوچهر باشد و به معنى مهمانى و ضيافت و به معنى اندك و قليل هم آمده است و به فتح اول و ثانى تبر هيزم‌شكنى را گويند چه در فارسى با به واو و بر عكس تبديل مىيابد .

تورا -

به ضم اول و ثانى مجهول بر وزن حورا به لغت زند و پازند گاو را گويند كه به عربى بقر خوانند .

توران -

نام ولايتى است بر آن طرف آب آمو يعنى ماوراء النهر و چون اين ملك را فريدون به تور پسر بزرگ خود داده بود به توران موسوم شد .

توران دوخت -

نام دختر خسرو پرويز است او يك سال و چهار ماه پادشاهى كرد گويند حضرت رسالت صلوات اللّه عليه در شأن او فرموده لن يفلح قوم استدلوا امرهم الى امرأه .

تورايز -

به ضم اول و سكون ثانى و ثالث و فوقانى مكسور به تحتانى و زاى نقطه‌دار زده نفقه كردن مال را گويند به آسانى در امور حسنهء جميله و آن را به عربى كفاف خوانند .

تورج -

بر وزن كوسج نام بزرگترين پسران فريدون است كه تور باشد و توران منسوب به اوست چنان كه