تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١
ضم اول كوزه سر تنگ گردن كوتاه را گويند و به كسر اول منقار مرغان باشد .

تنكار -

با كاف بر وزن اغيار داروئى باشد كه طلا و نقره و مس و برنج و امثال آن را بدان پيوند كنند و آن معدنى و مصنوعى هر دو مىباشد معدنى از چشمه بر مىآيد مانند برف و يخ و مصنوعى آن است كه يك جزو نمك و يك جزو قليا و سه جزو بوره در ديك ريزند و شير گاوميش آن مقدار كه اجزا را بپوشاند كه سخت شود و آن را به عربى ملح الصناعه خوانند .

تنك‌بار -

بر وزن زنگبار نامى است از نامهاى بارىتعالى جل و شانه و به اصطلاح سالكان حضرت بارىتعالى است به اعتبار وحدت حقيقى كه آنجا هيچ گنجايش هيچ چيز نيست از طريق وجود و نه از راه تعقل و شخصى را نيز گويند كه همه كس را پيش خود راه ندهد و مردم نزد او به دشوارى بار يابند و چيزى را نيز گويند كه به دشوارى به دست آيد و به غايت عزيز الوجود باشد .

تنك بيز -

به ضم ثانى و ياى تحتانى مجهول بر وزن سبك خيز غربالى را گويند كه آن را از موى دم اسب در غايت تنگ چشمى ببافند و چيزهائى را كه خواهند بسيار نرم و باريك شود بدان ببيزند و بر وزن رنگ‌ريز هم آمده است كه به سكون ثانى باشد و آن ظرفى است كه مانند كفگير سوراخها دارد و بدان چيزها را صاف كنند .

تك بيغوله -

به فتح اول و سكون ثانى كنايه از دنيا و روزگار باشد .

تنكت -

به كسر اول و ثالث نام قصبه‌ايست كه ما بين كولاب و حصار واقع است .

تنك تركان -

نام موضعى است از تركستان .

تنگ چشم -

كنايه از مردم بخيل و ممسك باشد و تركان را نيز گويند و مردم ناديده و ديورنگ و زنى كه به غير از يك شوهر نديده باشد .

تنگ دست -

با دال ابجد بر وزن رنگ بست كنايه از فقير و مفلس و بىچيز باشد و تنگ‌دستى بىچيزى را هم گفته‌اند و ممسك و بخيل را نيز گويند و به معنى مسند كوچك كه كم به دست آيد هم آمده است .

تنگ روى -

به ضم ثانى كنايه از شخصى است كه به اندك مبالغه مطلب بزرگى را قبول كند .

تنگز -

به كسر ثالث بر وزن هرگز نام درختى است كه خارهاى بسيار تيز دارد و گل آن مانند گل كاسنى باشد و آتش هيزمش به غايت تند و تيز بود .

تنگس -

به كسر ثالث بر وزن نرگس به معنى تنگز است كه درخت پرخار باشد و گلش به گل كاسنى ماند .

تنگ‌سار -

بر وزن سنگ‌سار به معنى فسخ است و فسخ در لغت به معنى ضعف و جهل و فساد راى و نقصان عقل باشد و به اصطلاح اهل تناسخ آن است كه چيزى را دو مرتبه تنزل واقع شود چنان كه روح انسانى به صورت حيوان ديگر جلوه نمايد و آن را بگذارد و به صورت نبات چمن پيرا شود .

تنكست -

بر وزن بدمست نام جائى است كه بلور آبى از آنجا آورند و بلور آبى نوعى از بلور است در غايت لطافت و نهايت شهرت .

تنك شكر -

كنايه از دهان معشوق است .

تنك عيش -

كنايه از مفلس و بىچيز و صاحب اندوه باشد .

تنگلوش -

با لام بر وزن پرده پوش نام كتاب لوشاى حكيم رومى است و صنايع و بدايع اين كتاب در برابر صنايع و بدايع ارتنگ مانى نقاش است و همچنان كه كتاب مانى را ارتنگ خوانند اين كتاب را تنگ نامند و بعضى گويند علم خانهء روميان است در صورتگرى و صنايع و بدايع نقاشى و اين در مقابل نگارخانه چينى باشد و بعضى گويند نام حكيمى است بابلى .

تنكلوشا -

با زيادتى الف به معنى تنگلوش است كه كتاب و صفحه لوشاى حكيم باشد چه تنگ به معنى صفحه و لوشا نام حكيمى است رومى و بعضى گويند بابلى بوده و او صاحب علم كيميا و سيميا و تكسيرات است در صنايع و بدايع نقاشى و مصورى ثانى مانى بوده است چنان كه كتاب مانى را ارتنگ مىخوانند كتاب او را تنگ مىگويند و بعضى گفته‌اند تنگلوشا و ارتنگ نام دو كتاب است و نام علم خانه روميان هم هست در نقاشى و صورتگرى و با ثانى مثلثه هم آمده است .

تنگناى -

تنگى و جاى تنگ و راه ميان دو كوه را گويند و كنايه از قبر و لحد و دنيا و قالب آدمى هم