ضم اول كوزه سر تنگ گردن كوتاه را گويند و به كسر اول منقار مرغان باشد .
تنكار -
با كاف بر وزن اغيار داروئى باشد كه طلا و نقره و مس و برنج و امثال آن را بدان پيوند كنند و آن معدنى و مصنوعى هر دو مىباشد معدنى از چشمه بر مىآيد مانند برف و يخ و مصنوعى آن است كه يك جزو نمك و يك جزو قليا و سه جزو بوره در ديك ريزند و شير گاوميش آن مقدار كه اجزا را بپوشاند كه سخت شود و آن را به عربى ملح الصناعه خوانند .
تنكبار -
بر وزن زنگبار نامى است از نامهاى بارىتعالى جل و شانه و به اصطلاح سالكان حضرت بارىتعالى است به اعتبار وحدت حقيقى كه آنجا هيچ گنجايش هيچ چيز نيست از طريق وجود و نه از راه تعقل و شخصى را نيز گويند كه همه كس را پيش خود راه ندهد و مردم نزد او به دشوارى بار يابند و چيزى را نيز گويند كه به دشوارى به دست آيد و به غايت عزيز الوجود باشد .
تنك بيز -
به ضم ثانى و ياى تحتانى مجهول بر وزن سبك خيز غربالى را گويند كه آن را از موى دم اسب در غايت تنگ چشمى ببافند و چيزهائى را كه خواهند بسيار نرم و باريك شود بدان ببيزند و بر وزن رنگريز هم آمده است كه به سكون ثانى باشد و آن ظرفى است كه مانند كفگير سوراخها دارد و بدان چيزها را صاف كنند .
تك بيغوله -
به فتح اول و سكون ثانى كنايه از دنيا و روزگار باشد .
تنكت -
به كسر اول و ثالث نام قصبهايست كه ما بين كولاب و حصار واقع است .
تنك تركان -
نام موضعى است از تركستان .
تنگ چشم -
كنايه از مردم بخيل و ممسك باشد و تركان را نيز گويند و مردم ناديده و ديورنگ و زنى كه به غير از يك شوهر نديده باشد .
تنگ دست -
با دال ابجد بر وزن رنگ بست كنايه از فقير و مفلس و بىچيز باشد و تنگدستى بىچيزى را هم گفتهاند و ممسك و بخيل را نيز گويند و به معنى مسند كوچك كه كم به دست آيد هم آمده است .
تنگ روى -
به ضم ثانى كنايه از شخصى است كه به اندك مبالغه مطلب بزرگى را قبول كند .
تنگز -
به كسر ثالث بر وزن هرگز نام درختى است كه خارهاى بسيار تيز دارد و گل آن مانند گل كاسنى باشد و آتش هيزمش به غايت تند و تيز بود .
تنگس -
به كسر ثالث بر وزن نرگس به معنى تنگز است كه درخت پرخار باشد و گلش به گل كاسنى ماند .
تنگسار -
بر وزن سنگسار به معنى فسخ است و فسخ در لغت به معنى ضعف و جهل و فساد راى و نقصان عقل باشد و به اصطلاح اهل تناسخ آن است كه چيزى را دو مرتبه تنزل واقع شود چنان كه روح انسانى به صورت حيوان ديگر جلوه نمايد و آن را بگذارد و به صورت نبات چمن پيرا شود .
تنكست -
بر وزن بدمست نام جائى است كه بلور آبى از آنجا آورند و بلور آبى نوعى از بلور است در غايت لطافت و نهايت شهرت .
تنك شكر -
كنايه از دهان معشوق است .
تنك عيش -
كنايه از مفلس و بىچيز و صاحب اندوه باشد .
تنگلوش -
با لام بر وزن پرده پوش نام كتاب لوشاى حكيم رومى است و صنايع و بدايع اين كتاب در برابر صنايع و بدايع ارتنگ مانى نقاش است و همچنان كه كتاب مانى را ارتنگ خوانند اين كتاب را تنگ نامند و بعضى گويند علم خانهء روميان است در صورتگرى و صنايع و بدايع نقاشى و اين در مقابل نگارخانه چينى باشد و بعضى گويند نام حكيمى است بابلى .
تنكلوشا -
با زيادتى الف به معنى تنگلوش است كه كتاب و صفحه لوشاى حكيم باشد چه تنگ به معنى صفحه و لوشا نام حكيمى است رومى و بعضى گويند بابلى بوده و او صاحب علم كيميا و سيميا و تكسيرات است در صنايع و بدايع نقاشى و مصورى ثانى مانى بوده است چنان كه كتاب مانى را ارتنگ مىخوانند كتاب او را تنگ مىگويند و بعضى گفتهاند تنگلوشا و ارتنگ نام دو كتاب است و نام علم خانه روميان هم هست در نقاشى و صورتگرى و با ثانى مثلثه هم آمده است .
تنگناى -
تنگى و جاى تنگ و راه ميان دو كوه را گويند و كنايه از قبر و لحد و دنيا و قالب آدمى هم