مانند است چه دس به معنى شبيه و نظير و مانند باشد و تنسير تمثال هم هست و به كسر ثالث مخفف تنديس است كه آن هم تن مانند باشد چه ديس به معنى شبيه و نظير و مانند بود .
تندسه -
به فتح ثالث بر وزن مدرسه به معنى تندس است كه تمثال باشد و به كسر ثالث مخفف تنديسه است كه آن هم به معنى شبيه و نظير و تمثال باشد .
تندو -
بر وزن بدرو عنكبوت را گويند .
تندوخند -
به ضم اول و خاى نقطهدار اين لغت از اتباع است و به معنى تار و مار و زير و زبر شده و از هم پاشيده باشد و به اين معنى به فتح اول و خاى نقطهدار هم آمده است .
تندور -
به ضم اول و ثالث بر وزن پرزور به معنى رعد باشد و به فتح ثالث به اين معنى آمده است و بلبل را نيز گويند كه عرب عندليب خوانند .
تنده -
به ضم اول بر وزن عمده چيزى باشد كه مانند غنچه مرتبه اول از درخت سرزند و بعد از آن ، برگ از ميان آن برآيد و زنبور سرخ را نيز گويند و به معنى اول به جاى دال ابجد زاى هوز هم آمده است .
تنديد -
به ضم اول بر وزن جنبيد ماضى تند شدن و در خشم رفتن باشد ، يعنى تند گرديد و در خشم شد و غنچه و برگ و شكوفه بر آوردن درخت را نيز گويند چه هر گاه درخت شروع در برگ و شكوفه بر آوردن كند گويند تنديد يعنى برگ و شكوفه برآورد .
تنديدن -
به ضم اول بر وزن جنبيدن سرزدن غنچه و برگ و شكوفه باشد از درخت و در خشم شدن و اعراض كردن را نيز گويند و به معنى اول به فتح اول هم به نظر آمده است .
تنديس -
بر وزن تسديس به معنى تن مانند است چه ديس به معنى مانند باشد و به معنى صورت و تمثال و پيكر و كالبد و قالب و جثه نيز آمده است اعم از انسان و حيوانات ديگر .
تنديسه -
بر وزن تخفيفه به معنى تنديس است كه تمثال و صورت و مانند و غيره باشد .
تنديور -
به ضم اول و ياى حطى و سكون واو و راى قرشت به معنى جستن و برجستن باشد .
تن زدن -
با زاى هوز بر وزن كرگدن به معنى خاموش بودن و خاموش شدن و صبر و تحمل كردن و آسودن باشد و تن زدن و تن زده خاموش شونده كه فاعل است و به معنى امر هم هست يعنى خاموش باش و تن زند به معنى خاموش شود .
تنزه -
به ضم اول و فتح ثالث بر وزن غنچه چيزى باشد كه نخست از درخت سرزند و بعد از آن برگ از ميان آن بر آيد .
تنزيب -
به كسر ثالث بر وزن ترتيب جامه كوچكى باشد كه در زير قبا پوشند و تركان ار خالق گويند .
تنسته -
با سين بىنقطه و تاى قرشت بر وزن طبقچه بافتهء عنكبوت را گويند .
تنسح -
به ضم سين بر وزن مه رخ هر چيزى را گويند كه بسيار نادر و كمياب و بىمثل و مانند و در نهايت نفاست باشد و معرب آن تنسوق است .
تنشوى -
به ضم شين نقطهدار بر وزن بدخوى حوض و جوى آب و چشمه و امثال آن را گويند عموما و تختهاى كه ميت را بر بالاى آن شويند خصوصا .
تنقطار -
به ضم اول و قاف و طاى حطى به الف كشيده بر وزن پرخمار پاسبان را گويند و شمع باريك بلندى را نيز گفتهاند كه از سر شب تا صباح بسوزد و بر وزن ذو الفقار و بردبار هم گفتهاند .
تنك -
به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى معروف است كه نقيض فراخ باشد و يك لنگ بار و شكر را نيز گويند و كنايه از دهان خوبان هم هست و به معنى فرو بردن و ناپديد كردن هم آمده است و هر صفحه يا تختهء باشد كه نقاشان و مصوران اظهار صنعت خود بر آن كنند عموما و نگارخانه مانى را گويند خصوصا و به اين معنى با ثانى مثلثه هم آمده است و نوارى كه بر زين اسب مضبوط كنند و دوالى كه بدان بار بر پشت باردار محكم سازند و درهء كوه را هم گفتهاند ، ناياب و عديم المثال را نيز گويند و به معنى ملول و ستوه و آزرده هم آمده است و نام ولايتى است از بدخشان و نام مقامى باشد از تركستان كه تركان تنكى به آن منسوب و به خوش صورتى مشهوراند و به معنى سخت و بسيار هم هست كه در مقابل سست و اندك باشد و قريب و نزديك را نيز گويند و تير دكان عصارى باشد و به