تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 249

مساهمون:

ص٢٤٩

تنبك -

به ضم اول بر وزن اردك با انگشت ابهام و سبابه و وسطى گرفتن چيزى خوردنى باشد يعنى به سرانگشت چيزى برداشتن و خوردن و دهلى باشد دم دراز كه از چوب و سفال سازند و بازيگران در زير بغل گرفته بنوازند و جناغ زين اسب و دامنه زين را نيز گويند و به اين دو معنى به فتح اول هم آمده است و به جاى حرف اول طاى حطى هم درست است و با باى فارسى دريچهء زرگرى و صفارى باشد و آن قالبى است كه چيزها از طلا و نقره و امثال آن در آن ريزند و به اين معنى به تقديم باى فارسى بر نون هم آمده است و بعضى دريچهء زين اسب و طاق زين را نيز گفته‌اند .

تنبل -

بر وزن صندل كاهل و بيكار و هيچ‌كاره و مسخره را گويند و به ضم اول بر وزن بلبل حيله و نيرنگ و مكر و فريب و جادوئى بود و به اين معنى بر وزن فركل هم آمده است كه به ضم ثالث باشد .

تنبليت -

با تاى قرشت در آخر بر وزن عندليب بار كوچكى را گويند كه بر بار بزرگ بندند و كاه بر بالاى چاروا نهند و بر بالاى آن سوار شوند و يك لنگ بار را نيز گفته‌اند .

تنبور -

بر وزن زنبور سازيست مشهور و معرب آن طنبور باشد .

تنبوك -

بر وزن مفلوك به معنى كباده باشد و آن كمانى است بسيار كم‌زور و به معنى جناغ زين هم آمده است كه دامنهء زين و تسمه ركاب باشد و طاق زين را نيز گويند .

تنبول -

بر وزن مقبول برگى باشد كه در هندوستان پان گويند و با آهك و فوفل خورند و كباده را نيز گويند و آن كمانى باشد كم زور و نام قلعه‌ايست در هندوستان .

تنبه -

بر وزن انبه چوبى گنده و بزرگ باشد كه در پس در نهند تا در گشوده نگردد .

تنبيدن -

بر وزن خنديدن به معنى لرزيدن و طپيدن و حركت كردن باشد و به معنى كمين كردن هم هست .

تنبيك -

به ضم اول و سكون ثانى و كاف به معنى تنبك است و آن دهلى باشد دم‌دار كه مسخرگان و بازيگران در زير بغل گيرند و نوازند و جناغ زين اسب را نيز گويند و با باى فارسى هم آمده است .

تنتاك -

با تاى قرشت بر وزن غمناك نام پادشاهى بوده است و نام مردى هم هست .

تنته -

به فتح اول و فوقانى و سكون ثانى تنيده و پردهء عنكبوت را گويند و به ضم اول و فتح ثالث زنبور سرخ باشد .

تنج -

به فتح اول بر وزن رنج به معنى درهم پيچيده و فراهم فشردن باشد و به معنى از پى در آمدن و فراهم نشاندن هم هست و هر فاعل را نيز گويند كه پيچنده و فشارنده و از پى در آينده باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى در پيچ و بيفشر و از پى در آى و بعضى گويند تنج به معنى از پى در آمده و ترنج به معنى فشارنده باشد و به كسر اول نيز گفته‌اند .

تنجيدن -

بر وزن رنجيدن به معنى پيچيدن و درهم فشردن باشد .

تنجيده -

بر وزن سنجيده به معنى ترنجيده است كه درهم كشيده شده و فشارده گرديده و پيچيده باشد .

تند -

به ضم اول و سكون ثانى و دال ابجد معروف است كه مرادف تيز باشد و هر چيز كه از جاى برجهد و جهنده باشد و خشم و خشمگين و غضب‌ناك و درشت و توانا و فربه را نيز گويند و به معنى غول بيابانى و ديو هم هست و سر كوه را نيز گفته‌اند و به معنى بلند و بلندى هم آمده است .

تندبار -

تند معلوم با باى ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده موذيات را گويند مانند شير و پلنگ و مار و عقرب و زنبور و مورچه و امثال آن و هر جانورى كه جانور ديگرى را بخورد .

تندبور -

به ضم باى ابجد و سكون واو مجهول و راى قرشت جستن و برجستن را گويند و به اين معنى به جاى باى ابجد ياى حطى هم آمده است .

تندر -

به ضم اول و فتح ثالث و سكون ثانى و راى قرشت به معنى غرنده باشد عموما و رعد را گويند خصوصا و به ضم ثالث هم آمده است و بلبل را نيز گويند كه عربان عندليب خوانند .

تن در دادن -

كنايه از راضى شدن و قبول كردن باشد .

تندرو -

بر وزن تندخو بخيل و ممسك و ترش‌روى را گويند .

تندس -

به فتح ثالث بر وزن هر كس به معنى تن
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 249 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )