تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
ميوه‌اى بود شبيه به شفتالو و به ضم اول و كاف فارسى بر وزن تفنگ حاجت و ضرورى و ميل و خواهش و نياز آرزو باشد چه تلنگى نيازمند و خواهش كننده را گويند و به اين معنى بر وزن خدنگ هم آمده است و به كسر اول و ثانى زدن انگشت باشد بر دف و دايره و امثال آن و خوشه كوچك انگور كه بر خوشه كلان چسبيده بود و به كسر اول و فتح ثانى نام ولايتى است از ملك دكن .

تلنبين -

بر وزن و معنى ترنجبين است و آن داروئى باشد شيرين و مانند شبنم بر خار شتر مىنشيند .

تلنى -

به ضم اول و فتح ثانى نيازمند و خواهش كننده و گدا را گويند و به كسر ثالث مخفف تولنگى است كه ميان پاچه باشد و كنايه از پسر امرد و ضخيم و مترش و بىباك و خونى و تونى هم هست .

تلنه -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح نون به معنى حاجت و خواهش و نياز و ضرورت باشد .

تلو -

به فتح اول بر وزن زلو مطلق خار را گويند و به ضم اول پائين‌تر باشد جائى كه پى در آن پيچند و رنگ كنند و پيگان مضبوط سازند .

تلواسه -

بر وزن چلپاسه اضطراب و بىآرامى و بىقرارى و اندوه و ميل به چيزى داشتن باشد .

تلوسه -

به فتح اول بر وزن وسوسه مخفف تلواسه است كه اضطراب و بىقرارى و اندوه باشد و به ضم اول و ثانى غلاف كارد و شمشير و امثال آن را گويند و به اين معنى به فتح اول بر وزن سيوچه هم به نظر آمده است و به فتح اول و ثانى غلاف خوشه خرما و غلاف دانه خرما را گويند و تيشه درودگرى را هم گفته‌اند .

تلوك -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و كاف نشانهء تير باشد كه به عربى هدف خوانند و ظرف و صراحى كه آن را به صورت شير و گاو و حيوانات ديگر ساخته باشند و بدان شراب خورند .

تله -

به فتح اول و ثانى غير مشدد مطلق آنچه جانور در آن به قيد در آيد و جائى كه چاروا را در آن بندند و اتوئى كه بر جامه و امثال آن كشند و با ثانى مشدد پايه نردبان را گويند و به كسر اول بر وزن چله به معنى طلا باشد كه به عربى ذهب خوانند و پايه نردبان و زينه و پايه را نيز گفته‌اند .

تلى -

به ضم اول و كسر ثانى و سكون تحتانى مجهول به معنى دست‌افزار و دست‌افزار دادن سر تراشان و حجامان باشد و كيسه‌اى كه خياطان سوزن و ابريشم و انگشتوانه در آن نهند و به كسر اول طلا را گويند .

تليبار -

به فتح اول و ثالث مجهول و باى ابجد به الف كشيده بر وزن خريدار خانه‌اى را گويند كه به جهت كرم پيله نگاهداشتن چوب‌بندى كنند تا پيله حاصل شود .

تليمان -

بر وزن نريمان نام پهلوانى است ايرانى و در جاى ديگر تورانى گفته‌اند و اللّه اعلم .

تليوار -

با واو بر وزن و معنى تليبار است و آن خانه‌اى باشد كه در آن كرم ابريشم نگاه دارند .

تم -

به فتح اول و سكون ثانى آفتى است كه در چشم پيدا مىشود مانند پرده و آن را به عربى غشاوه گويند .

تماج -

به ضم اول بر وزن اماج كيسهء درازى را گويند كه از پارچه دوزند و يا از ابريشم بافند .

تماخره -

به فتح اول و خاى نقطه‌دار و راى بىنقطه به معنى هزل و مزاح و مسخرگى و ظرافت باشد و به سكون خاى نقطه‌دار هم گفته‌اند به معنى مطلق سخن اعم از مطايبه و خوش طبعى و غير آن .

تماشا -

با شين نقطه‌دار به الف كشيده نظر كردن به چيزى باشد از روى حظ يا از روى عبرت .

تماشا شدن -

به معنى به انتها رسيدن كارى باشد و كنايه از مردن و فوت شدن هم هست .

تمتم -

به ضم هر دو فوقانى و سكون هر دو ميم قطاس باشد و آن دم گاو كوهى است كه سپاهيان آن را از نيزه و علم آويزند و بر گردن اسب بندند و به كسر هر دو فوقانى به عربى سماق را گويند كه در آش و طعام كنند .

تمخيثا -

با خا و ثاى ثخذ بر وزن مه سيما نام يكى از اصحاب كهف است و نام دعائى هم هست كه به وقت حاجت مىخوانند .

تمده -

به فتح اول و سكون ثانى بر وزن بنده كج زبان را گويند يعنى شخصى كه در حرف زدن زبانش خوب نگردد و او را به عربى فأفاء خوانند .

تمر -

به فتح اول و سكون ثانى و راى بىنقطه آب
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 247 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )