تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
طعنه و سرزنش باشد .

تفشله -

به كسر ثالث بر وزن امثله قليه‌اى باشد كه از گوشت و تخم‌مرغ و زردك و عسل پزند و گشنيز و گندنا در آن كنند و بعضى گويند عدس سبز نيم پخته باشد .

تفشه -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى به معنى طعنه و سرزنش باشد و طعنه زدن و سرزنش كردن را نيز گويند .

تفشيله -

بر وزن غربيله به معنى تفشله است كه قليهء باز گوشت و تخم مرغ و زردك و عسل باشد و بعضى گندم و مويز و گردكان و گشنيز هم داخل كرده‌اند و عدس سبز پخته را نيز گويند .

تفك -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون كاف چوب دراز ميان خالى كه با گلولهء گل و زور نفس بدان گنجشك و امثال آن زنند و تفنك آهنى را نيز گفته‌اند .

تفنود -

بر وزن مقصود به معنى نجدت باشد و آن استوارى نفس است در مقام خوف به حيثيتى كه جزع و فزع بر او غالب نشود .

تفنه -

بر وزن طعنه پردهء عنكبوت را گويند .

تفنى -

به فتح اول بر وزن يخنى به معنى تفنه باشد كه پردهء عنكبوت است .

تفو -

به ضم اول و ثانى و سكون واو آب دهن را گويند و آب دهن انداختن را نيز گفته‌اند .

تفور -

بر وزن تنور به معنى گل باشد كه به عربى طين خوانند .

تفوز -

بر وزن تموز به معنى تفور است كه گل باشد .

تقده -

به فتح اول و سكون ثانى و دال بىنقطهء مفتوح به لغت بربر گشنيز را گويند و آن رستنى باشد كه بيشتر در آشهاى بيمار كنند و به عربى كزبره خوانند .

تقاه -

به فتح اول و كسر ثانى و راى بىنقطه مفتوح به لغت بربر زيرهء رومى را گويند و آن را به فارسى نانخواه و كرويا خوانند .

تقرير كردن -

كنايه از سخنى باشد كه از آن تغلب و تصرف ديوانى ظاهر شود .

تقلى -

به ضم اول و سكون ثانى و لام به تحتانى كشيده گوسفند شش ماهه را گويند .

تك -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى اندك و قليل و كم باشد و هر زدن را نيز گويند عموما و زدن دست بر كنار تخته نرد كه كعبتين درست بنشيند خصوصا و نام گياهى است كه در ميان گندم‌زار برويد و آن سخت‌تر از گياه گندم باشد و نام گياهى هم هست كه در ميان آب مىرويد و در مصر كاغذ از آن مىسازند و به عربى حفاه گويندش و به معنى بسيار تند به راه رفتن و دويدن هم هست و قعر چاه و حوض و امثال آن را هم گفته‌اند و به ضم اول منقار جانوران و نوك خنجر و نيزه و امثال آن بود و چراغى كه اندك نور داشته باشد و به كسر اول تكهء طعام باشد كه به عربى لقمه خوانند و به معنى پيش و نزديك هم آمده است .

تكاب -

بر وزن صواب زمين آب كند را گويند و وسط حقيقى دو كوه را نيز گفته‌اند كه دره باشد و زمينى را نيز گويند كه از دره و غير دره كه در آن بعضى جا آب فرو رود و از جاى ديگر بر آيد و بعضى جا خشك باشد و در بعضى جا آب ايستاده و بعضى جا روان باشد و بعضى جاهاى آن سبز و مرغزار بود و نام الكه و روايتى هم هست .

تكاپوى -

با باى فارسى بر وزن جفاجوى به معنى آمد شد از روى تعجيل و شتاب و جستجوى بسيار باشد و بعضى گويند كه تكاپوى تردد بىفايده است .

تكاو -

با واو بر وزن و معنى تكاب است كه زمين آب كند و دره كوه و زمينى كه در آن بعضى جاها آب ايستاده و بعضى جاها روان و بعضى جاها خشك و بعضى جاها سبز باشد .

تكاور -

بر وزن سراسر به معنى تك آورنده باشد يعنى حيوانات رونده و دونده عموما و به معنى اسب و شتر باشد كه عربان فرس و جمل گويند خصوصا .

تكاور ابلق -

كنايه از دنيا و روزگار است با اعتبار شب و روز .

تك‌بند -

با باى ابجد بر وزن فرزند كمرى را گويند كه از ابريشم و يا پشم شتر و امثال آن ببافند و بر يك سر آن تكمه يا مهره و بر سر ديگر آن انكله نصب سازند و آن مهره يا تكمه را در آن انكله اندازند تا بر ميان‌بند شود .

تكرونين -

با را و تاى قرشت بر وزن پهلوشكن به لغت زند و پازند به معنى پيچيدن باشد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 244 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )