تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
است و دونده را نيز گويند .

پوى پوى -

با باى فارسى بر وزن خوب روى مبالغه در آمدن و رفتن باشد يعنى تندتند و دوان‌دوان و امر به اين معنى هم هست يعنى به دو و زود به راه برو .

پويچه -

به فتح اول بر وزن دريچه عشقه را گويند و آن گياهى است كه بر درخت پيچد .

پويه -

با ثانى مجهول بر وزن مويه رفتارى باشد متوسط و رفتار تند و دويدن را نيز گويند .

په -

به فتح اول و سكون ثانى كلمه‌ايست كه هنگام تحسين با حيرت آميخته بر زبان رانند و تكرار نيز كنند .

پهانه -

بر وزن بهانه چوبكى باشد كه دوردگران در شكاف چوبى كه باره مىشكافند فرو برند و كفشگران ما بين كفش و قالب نهند و گاهى در زير در گذارند تا بسته و گشوده گردد .

په په -

به فتح هر دو باى فارسى و سكون هر دو ها كلمه‌ايست از توابع كه در هنگام تحسين با حيرت آميخته گويند .

پهر -

به ضم اول بر وزن زهر مدرسه جهودان را گويند و به فتح اول روز و چهار حصهء شب باشد چه شبانروزى را به هشت حصه كرده هر يك را پهر گويند و اين در هندوستان بيشتر مصطلح است .

پهره -

بر وزن دهره به معنى پاس و محافظت باشد .

پهردار -

با دال ابجد بر وزن هرزه كار پاس دار و محافظت كننده را گويند .

پهلو -

به فتح اول و سكون ثانى و ضم لام به واو كشيده معروف است و به عربى جنب خوانند و كنايه از نفع و فايده هم هست و به فتح لام شهر را گويند مطلقا چه پهلوى به معنى شهرى باشد و نواحى اصفهان را نيز گفته‌اند و مردم شجاع و دلاور باشد و مردم بزرگ و صاحب حال را مىگويند چه مراد از راه پهلوى راه بزرگان يزدانى است و نام ولايتى هم هست كه زبان پهلوى منسوب به آن ولايت است و بعضى گفته‌اند كه لغت پهلوى زبان پاى تخت كيان بوده است و جمعى گويند نام پسر سام بن نوح است و پارس پسر او بوده و پارسى و پهلوى به ايشان منسوب است و معرب آن فهلو باشد .

پهلوان -

بر وزن نهروان مردم سخت و توانا و دلاور و قوى جثه و بزرگ و ضابط و درشت اندام و درشت‌گوى را گويند .

پهلانى -

بر وزن لن ترانى شهرى و زبان شهرى را گويند و منسوب به پهلوان هم هست و زبان فارسى باستانى را نيز گويند كه فارسى قديم باشد .

پهلو تهى كردن -

به معنى كناره كردن و دورى گزيدن باشد و پرهيز و اجتناب نمودن از چيزى و از كسى و تنها شدن هم هست .

پهلو دادن -

كنايه از منفعت رسانيدن و نزديكى نمودن باشد و دورى كردن و كناره گزيدن و روگردانيدن را نيز گويند .

پهلودار -

كسى را گويند كه منفعت‌رسان باشد و سخنى را نيز گويند كه گزندگى و دشنامى در ضمن داشته باشد .

پهلو زدن -

كنايه از برابرى كردن در مال و قدر و مرتبه باشد .

پهلو سائيدن -

به معنى پهلو زدن است كه كنايه از برابرى كردن در مال و قدر و مرتبه باشد .

پهلو كردن -

كنايه از گريختن و روى بر تافتن و ترك دادن و اجتناب نمودن و احتراز كردن باشد .

پهلو كند -

يعنى پهلو تهى كند و كناره گزيند و دورى نمايد و بگريزد .

پهلو نهادن -

كنايه از خوابيدن باشد .

پهلوى -

بر وزن مثنوى به معنى پهلوانى و شهرى و زبان فارسى هم هست .

پهله -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى ولايت اصفهان و رى و دينور باشد .

پهمزك -

با زاى هوز بر وزن احمدك خارپشت بزرگ تيرانداز را گويند كه سيخول باشد .

پهن -

به فتح اول و ثانى بر وزن دهن شيرى كه به سبب مهربانى در پستان مادر طغيان كند و به سكون ثانى معروف است كه پخت و پخش و عريض باشد .

پهنانه -

بر وزن مستانه نوعى از ميمون باشد و كليچه روغنى را نيز گويند .

پهند -

بر وزن كمند دامى باشد كه بدان آهو گيرند .

پهبور -

بر وزن فغفور چيزيست مانند دستنبوى كه به زبان عرب آن را حنظل خوانند و قثاء النعمام همان