نشود آن هم بر طرف نگردد .
پاغند -
به ضم ثالث و سكون نون و دال ابجد گلوله پنبهء حلاجى كرده را گويند .
پاغنده -
به ضم ثالث و فتح دال ابجد به معنى پاغند است كه گلولهء پنبه حلاجى كرده باشد و به فتح ثالث هم گفتهاند كه بر وزن بافنده باشد .
پاغوش -
با واو مجهول بر وزن آغوش به معنى غوطه باشد يعنى سر به آب فرو بردن .
پافزار -
مخفف يا افزار است كه كفش باشد .
پاك -
بر وزن خاك به معنى صاف و بىغش و پاكيزه باشد و به معنى همه و تمام و باقى هم آمده است چنان كه گويند حساب ما پاك شد يعنى تمام شد و چيزى نماند و پاك بردند يعنى همه را بردند و چيزى نگذاشتند .
پاكار -
با كاف بر وزن ناچار كسى را گويند كه چون تحصيلدارى به جائى بيايد او زر از مردم تحصيل كند و به تحصيلدار دهد و شخصى را نيز گويند كه مستراح و ادبخانه را جاروب كند و پاكيزه سازد و او را به عربى كناس خوانند و مطلق خدمتكار را نيز گفتهاند .
پاكان خطهء اول -
كنايه از ملايكه و كروبيان و حاملان عرش معلى باشد .
پاكباز -
با باى ابجد بر وزن كارساز كسى را گويند كه در بازى كردنها دغلى نكند و شخصى كه اسباب خود را تمام ببازد و زاهد و مجرد و عاشقى كه به نظر پاك به معشوق نگرد .
پاكند -
بر وزن پازند مطلق ياقوت را گويند اعم از زرد و سفيد و سرخ و به اين معنى به جاى حرف اول ياى حطى هم آمده است .
پاكوفتن -
به معنى رقص كردن و رقاصى نمودن باشد .
پاكى -
بر وزن خاكى استرهء سر تراشى را گويند و به معنى تمام شدن و صفا و طهارت باشد .
پالا -
بر وزن كالا ، اسب جنيبت باشد كه آن را اسب كوتل گويند و به معنى صاف كننده هم آمده است ليكن بدون تركيب گفته نمىشود همچون ترشى پالا و مىپالا و امر به پالودن هم هست يعنى بپالا و صاف كن و آويخته را نيز گفتهاند و به لغت زند و پازند به معنى فرياد و فغان باشد .
پالاپال -
با باى فارسى بر وزن مالامال چيزى سخت را گويند كه بسيار بماند و پالوده سخت شده را نيز گويند .
پالاد -
بر وزن آباد اسب جنيبت را گويند كه اسب كوتل باشد و آن اسبى است كه پيشاپيش امرا و سلاطين برند و اسب پالانى را نيز گفتهاند .
پالادن -
بر وزن وادادن به معنى پالودن و پالايش و صاف كردن باشد .
پالاده -
بر وزن آماده بدگوى و مفسد و اهل غيبت باشد و اسب جنيبت را نيز گويند كه اسب كوتل باشد .
پالار -
بر وزن سالار درخت و ستون بزرگ را گويند .
پالاش -
بر وزن شاباش آلوده شدن پاى باشد به گل و لاى .
پالانه -
بر وزن كاشانه ، مخارجهاى باشد كه بر بالاى خانه سازند .
پالاوان -
با واو بر وزن آبادان ظرفى باشد مانند كفگير كه چيزها در آن صاف كنند و آن را ترشى پالا گويند .
پالاون -
با واو بر وزن وادادن به معنى پالاوان است كه ترشى پالا باشد .
پالاهنگ -
به فتح هاى هوز بر وزن بالاتنگ كهكشان را گويند و آن سفيدى است كه شبها در آسمان نمايد و كمندى را نيز گويند كه بر يك جانب لجام اسب بندند و اسب را بدان بكشند و گناهكار را نيز بدان محكم بربندند و نزد مجردين آنچه باعث تعلق باشد و اين لغت در اصل پالاآهنگ بوده يعنى جنيبتكش چه پالا به معنى كشيدن و چون در ميان علماى فرس مقرر است كه هرگاه خواهند دو كلمه را با هم تركيب كنند اگر حرف آخر كلمه اول با حرف اول كلمهء آخر از يك جنس باشد يك حرف را ساقط سازند بنا بر آن يك الف را حذف كرده پالاهنگ خواندند .
پالاى -
به سكون ياى حطى صاف كننده باشد و افزاينده و زيادكننده را نيز گويند و امر بر صاف كردن هم هست يعنى صاف كن و اسب جنيبت را هم