پانه -
بر وزن شانه چوبك تنگى باشد كه در زير در خانه نهند تا در بسته گشوده نگردد و درودگران در شكاف چوبى كه مىشكافند فرو برند و كفشدوزان در فاصله كفش و قالب گذارند .
پانيذ -
با ذال نقطهدار بر وزن فاليز قند سفيد باشد و بعضى گويند پانيذ شكر برگ است و آن برگها باشد كه از شكر سازند و شكر قلم همان را مىگويند و نوعى از حلوا هم هست و فانيز معرب آن است .
پاو -
به سكون واو به معنى شستن و پاكيزه كردن باشد و به هندى پاى را گويند كه عربان رجل خوانند .
پاوپر -
به فتح باى فارسى بر وزن دادگر به معنى قدرت و توانائى و تاب و طاقت باشد .
پاوچك -
به فتح جيم فارسى بر وزن چاريك سرگين گاو خشك شده را گويند اعم از آن كه خود خشك شده باشد يا به دست پهن ساخته و خشك كرده باشند .
پاورنجن -
به فتح ثالث و راى قرشت و سكون نون و جيم مفتوح به نون ديگر زده خلخال را گويند و آن حلقهايست از طلا و نقره و امثال آن كه زنان در پاى كنند .
پاوند -
بر وزن پابند بندى باشد كه در پاى گناهكاران و مجرمان گذارند .
پاهك -
بر وزن آهك به معنى شكنجه باشد و آن آزارى است كه دزدان را كنند .
پاهكيدن -
با ها بر وزن وارسيدن به معنى شكنجه كردن باشد .
پاهنگ -
بر وزن و معنى پاسنگ است و آن چيزى باشد كه در يك پلهء ترازو آويزند تا با پله ديگر برابر شود و با پاسنگ و پاچنگ مترادف است و به معنى خلخال هم هست كه پااورنجن باشد و به معنى دريچه كوچك هم به نظر آمده است .
پاهنگه -
به فتح كاف فارسى بر وزن آينده كفش و پاىافزار را گويند و به معنى پابرنجن و خلخال هم آمده است .
پاى -
به سكون تحتانى بر وزن جاى معروف است كه پا باشد و به عربى رجل خوانند و به معنى تاب و طاقت و صبر كردن و مقاومت و قدرت هم آمده است و به معنى پايندگى و باقى و هميشه بودن هم گفتهاند و امر به اين معنى نيز هست يعنى پاينده و باقى و هميشه باش و فرود هر چيز را گويند همچو پاى كوه و پاى حصار و پاى ديوار و امثال آن .
پايا -
با تحتانى به الف كشيده به معنى قايم باشد همچنان كه گويند عرض پايا به جسم است يعنى عرض قايم به جسم است .
پاياب -
بر وزن شاداب آبى را گويند كه پاى بر زمين آن برسد و از آنجا پياده توان گذشت بر خلاف غرقاب و به معنى پايندگى و هميشگى و باقى بودن هم هست و تاب و طاقت و توانائى و مقاومت را نيز گويند و چاهى و آب انبارى را هم گفتهاند كه زينهيابها بر آن ساخته باشند تا مردم به آسانى آب از آن بردارند و ته حوض و دريا را نيز گويند و به عربى قعر خوانند .
پايازى -
بر وزن ناسازى به معنى سوزش و درد باشد و آن را به عربى جوى گويند .
پاى افزار -
پاپوش و كفش را گويند و چوبى را نيز گفتهاند به اندام نعلين كه جولاهگان و بافندگان به وقت بافندگى پاى بر آن گذارند و بردارند .
پايان -
بر وزن مايان آخر و انتها و نهايت و كرانه هر چيز و پائين مجلس و صف نعال و كفشكن و آخر كار و سرحد ملك را گويند و به معنى پائين هم هست كه نقيض بالا باشد و نزد و اصلان پيوستن نقطهء آخرين دائرهء سير است به نقطه اول در اتحاد قوسين .
پاى اوژاره -
به فتح همزه و سكون واو و زاى فارسى به الف كشيده و راى بىنقطه مفتوح به معنى دويم پاىافزار است و آن دو تختهء كوچك باشد به اندام نعلين كه بافندگان به وقت بافندگى پاى بر آن گذارند و بردارند .
پاى باف -
با باى ابجد به الف كشيده و به فا زده جولاهه و بافنده را گويند و به عربى حائك خوانند .
پاى بر پى نهادن -
كنايه از متابعت و پيروى كردن باشد .
پاى بر جاى -
به معنى ثابت قدم بودن باشد .
پاى بر سنگ آمدن -
كنايه از پيش آمدن مخاطره باشد .