تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
معروف است و اصل آن پاوزهر بوده به سكون واو يعنى شويندهء زهر چه پاو به معنى شستن و پاكيزه كردن باشد و به مرور ايام واو حذف شده است و معرب آن فاد زهر است و آن را ترياق نيز گويند و به عربى حجر التيس خوانند اگر با آب رازيانه تر بسايند و بر گزندگى ار طلا كنند نافع باشد .

پازير -

بر وزن جاگير چوبى را گويند كه در زير سقفى يا ديوارى كه قصور كرده باشد فرو زنند تا نيفتد .

پاس -

بر وزن طاس به معنى نگاه داشتن و نوبت و حراست كردن و استوار داشتن و نوبت باشد و يك حصه از هشت حصه شب و روز را نيز گويند چه شبانه‌روزى را به هشت حصه كرده‌اند و هر حصه را پاسى ناميده‌اند و شخصى را نيز گويند كه در آن وقت عمدا بيدار باشد يعنى پاسبان و بعضى گويند به معنى حصه و بخش است مطلقا اعم از شب و روز و غير آن و به معنى تنگى و اندوه دل هم آمده است .

پاساد -

بر وزن آزاد به معنى صيانت باشد و آن محافظت كردن است خود را از سخنان هزل و قبيح و افعال شنيعه و قبيحه .

پاسار -

بر وزن آزار به معنى لگد باشد .

پاسپار -

به سكون ثالث و با باى فارسى بر وزن يادگار به معنى پاسار است كه لگد باشد و لگدكوب را هم گفته‌اند و به ضم ثالث در مؤيد الفضلاء به معنى لگد بازى باشد كه طفلان در آب و در خشكى مىكنند .

پاسبان -

با باى ابجد بر وزن آسمان شب‌زنده‌دار و محافظت كننده باشد .

پاسبان طارم نهم -

كنايه از كوكب زحل است .

پاسبان فلك -

به معنى پاسبان طارم نهم است كه كوكب زحل باشد .

پاسخ -

به ضم ثالث و سكون خاى نقطه‌دار جواب را گويند كه در مقابل سؤال است .

پاسره -

به فتح ثالث بر وزن ناصره زمينى را گويند كه صاحب زراعت در وجه اخراجات جدا كرده به مزارعان دهد تا ايشان حاصل آن را صرف اخراجات ديوانى و غيره كنند .

پاسك -

به ضم ثالث بر وزن نازك خميازه و دهان دره باشد و به فتح ثالث نيز آمده است .

پاسنگ -

بر وزن آهنگ آنچه در يك كفه ترازو نهند به جهت برابر كردن كفهء ديگر .

پاسوار -

به معنى سوارپاست كه پيادهء جلد و چابك باشد .

پاسه -

بر وزن كاسه به معنى تاسه و تلواسه است كه ميل كردن به هر چيز و غم و اندوه و فشردن گلو باشد و به اين معنى به جاى حرف اول تاى قرشت هم آمده است .

پاسيدن -

بر وزن باليدن به معنى نگاهبانى و بيدار خوابى و پاس داشتن باشد .

پاش -

بر وزن ماش به معنى پريشان و افشان باشد و به معنى از هم پاشيدن و بر افشاندن هم هست و امر به اين معنى نيز آمده است يعنى پريشان كن و از هم جدا ساز و بر افشان .

پاشك -

به فتح ثالث بر وزن ناوك به معنى خميازه باشد .

پاشنا -

با نون بر وزن آشنا ، پاشنهء پا را گويند و خيار و خربزه و هندوانه و كدو و امثال آن را نيز گفته‌اند كه به جهت تخم نگاهدارند .

پاشنامه -

بر وزن شاهنامه به معنى لقب و قرين و همال باشد .

پاشنگ -

بر وزن آهنگ خوشه كوچك انگور را گويند و خيار و خربزه و هندوانه و كدو و امثال آن را نيز گفته‌اند كه به جهت تخم نگاهدارند و با پاهنگ و پاچنگ مترادف است .

پاشنگه -

به فتح كاف فارسى به معنى پاشنگ است كه خوشهء كوچك انگور باشد و هر چيز را نيز گويند كه به جهت تخم نگاهدارند و خوشه انگورى را نيز گفته‌اند كه بر تاك خشك شده باشد .

پاشيب -

بر وزن آسيب نردبان و زينه پايه را گويند .

پاغر -

بر وزن لاغر ستونى را گويند كه سقف خانه بدان قرار گيرد .

پاغره -

به ضم غين نقطه‌دار و فتح راى بىنقطه مرضى است كه پاى آدمى مقابل به خيكى مىشود و آن را به عربى داء الفيل خوانند و بعضى گويند زحمتى و آزارى است كه به سبب زحمت ديگر به هم رسيده باشد مانند غلولهء كه تا زحمت اول بر طرف