معروف است و اصل آن پاوزهر بوده به سكون واو يعنى شويندهء زهر چه پاو به معنى شستن و پاكيزه كردن باشد و به مرور ايام واو حذف شده است و معرب آن فاد زهر است و آن را ترياق نيز گويند و به عربى حجر التيس خوانند اگر با آب رازيانه تر بسايند و بر گزندگى ار طلا كنند نافع باشد .
پازير -
بر وزن جاگير چوبى را گويند كه در زير سقفى يا ديوارى كه قصور كرده باشد فرو زنند تا نيفتد .
پاس -
بر وزن طاس به معنى نگاه داشتن و نوبت و حراست كردن و استوار داشتن و نوبت باشد و يك حصه از هشت حصه شب و روز را نيز گويند چه شبانهروزى را به هشت حصه كردهاند و هر حصه را پاسى ناميدهاند و شخصى را نيز گويند كه در آن وقت عمدا بيدار باشد يعنى پاسبان و بعضى گويند به معنى حصه و بخش است مطلقا اعم از شب و روز و غير آن و به معنى تنگى و اندوه دل هم آمده است .
پاساد -
بر وزن آزاد به معنى صيانت باشد و آن محافظت كردن است خود را از سخنان هزل و قبيح و افعال شنيعه و قبيحه .
پاسار -
بر وزن آزار به معنى لگد باشد .
پاسپار -
به سكون ثالث و با باى فارسى بر وزن يادگار به معنى پاسار است كه لگد باشد و لگدكوب را هم گفتهاند و به ضم ثالث در مؤيد الفضلاء به معنى لگد بازى باشد كه طفلان در آب و در خشكى مىكنند .
پاسبان -
با باى ابجد بر وزن آسمان شبزندهدار و محافظت كننده باشد .
پاسبان طارم نهم -
كنايه از كوكب زحل است .
پاسبان فلك -
به معنى پاسبان طارم نهم است كه كوكب زحل باشد .
پاسخ -
به ضم ثالث و سكون خاى نقطهدار جواب را گويند كه در مقابل سؤال است .
پاسره -
به فتح ثالث بر وزن ناصره زمينى را گويند كه صاحب زراعت در وجه اخراجات جدا كرده به مزارعان دهد تا ايشان حاصل آن را صرف اخراجات ديوانى و غيره كنند .
پاسك -
به ضم ثالث بر وزن نازك خميازه و دهان دره باشد و به فتح ثالث نيز آمده است .
پاسنگ -
بر وزن آهنگ آنچه در يك كفه ترازو نهند به جهت برابر كردن كفهء ديگر .
پاسوار -
به معنى سوارپاست كه پيادهء جلد و چابك باشد .
پاسه -
بر وزن كاسه به معنى تاسه و تلواسه است كه ميل كردن به هر چيز و غم و اندوه و فشردن گلو باشد و به اين معنى به جاى حرف اول تاى قرشت هم آمده است .
پاسيدن -
بر وزن باليدن به معنى نگاهبانى و بيدار خوابى و پاس داشتن باشد .
پاش -
بر وزن ماش به معنى پريشان و افشان باشد و به معنى از هم پاشيدن و بر افشاندن هم هست و امر به اين معنى نيز آمده است يعنى پريشان كن و از هم جدا ساز و بر افشان .
پاشك -
به فتح ثالث بر وزن ناوك به معنى خميازه باشد .
پاشنا -
با نون بر وزن آشنا ، پاشنهء پا را گويند و خيار و خربزه و هندوانه و كدو و امثال آن را نيز گفتهاند كه به جهت تخم نگاهدارند .
پاشنامه -
بر وزن شاهنامه به معنى لقب و قرين و همال باشد .
پاشنگ -
بر وزن آهنگ خوشه كوچك انگور را گويند و خيار و خربزه و هندوانه و كدو و امثال آن را نيز گفتهاند كه به جهت تخم نگاهدارند و با پاهنگ و پاچنگ مترادف است .
پاشنگه -
به فتح كاف فارسى به معنى پاشنگ است كه خوشهء كوچك انگور باشد و هر چيز را نيز گويند كه به جهت تخم نگاهدارند و خوشه انگورى را نيز گفتهاند كه بر تاك خشك شده باشد .
پاشيب -
بر وزن آسيب نردبان و زينه پايه را گويند .
پاغر -
بر وزن لاغر ستونى را گويند كه سقف خانه بدان قرار گيرد .
پاغره -
به ضم غين نقطهدار و فتح راى بىنقطه مرضى است كه پاى آدمى مقابل به خيكى مىشود و آن را به عربى داء الفيل خوانند و بعضى گويند زحمتى و آزارى است كه به سبب زحمت ديگر به هم رسيده باشد مانند غلولهء كه تا زحمت اول بر طرف