تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
نهند تا با كفهء ديگر برابر شود .

پارسه -

به فتح رابع بر وزن پارچه به معنى گدائى باشد .

پارگى -

به سكون ثالث و كاف فارسى به تحتانى رسيده قحبگى را گويند .

پارگين -

با كاف فارسى بر وزن آستين گويى را گويند كه آبهاى كثيف و چركين همچو زير آب حمام و مطبخ و امثال آن بدانجا رود و آب گنديده و بد بوى را نيز گفته‌اند و معرب آن فارقين است .

پارنج -

بر وزن آرنج زرى باشد كه به شاعران و مطربان و امثال ايشان دهند تا در جشن و ميزبانى حاضر شوند و زرى را گويند كه به اجرت به قاصدان دهند .

پارنجن -

بر وزن آكندن ميل طلايى باشد كه در پاى كنند و آن را به عربى خلخال گويند .

پارو -

با واو مجهول بر وزن جارو پير زال و زن پير را گويند و بيل مانندى باشد از چوب كه بدان برف بروبند .

پاروب -

بر وزن جاروب به معنى پارو است كه زن پير و بيل چوبين باشد .

پاره -

بر وزن چاره ، معروف است كه در مقابل درست باشد و به عربى قطعه خوانند و گرز آهنين را هم گفته‌اند و رشوت را نيز گويند و به معنى تحفه و تبرك هم آمده است و نوعى از حلوا باشد كه به شكر پاره مشهور است و پريدن و پرواز كردن را هم گفته‌اند و جزو را نيز گويند كه جمع آن اجزا باشد و نادوشيزه را هم مىگويند كه دختر بىبكارت باشد و به معنى زاده هم هست چنان كه گويند مخدوم پاره يعنى مخدوم‌زاده و به زبان رومى زرى است كه در همان ولايت رايج است و به هندى سيماب و زيبق را گويند .

پارهء آرد -

با همزه به الف كشيده و به را و دال بىنقطه‌زده آش آردى است كه به اوماج شهرت دارد و آن را به قدر گندمى از خمير سازند و پزند .

پارهء زرد -

به فتح زاى نقطه‌دار و سكون را و دال بىنقطه پارچهء زردى باشد كه يهودان براى امتياز بر دوش جامه دوزند و آن را به عربى غيار و غياره خوانند .

پاره كار -

با كاف بر وزن لاله‌زار محبوب شوخ و شنگ را گويند .

پارياب -

بر وزن فارياب زراعتى را گويند كه با آب رودخانه و امثال آن مزروع شود .

پارياو -

با واو به معنى پارياب است كه زراعت با آب رودخانه و كاريز مزروع شده باشد .

پاريدن -

بر وزن خاريدن به معنى پرواز كردن باشد .

پاز -

به سكون زاى نقطه‌دار به معنى بىغش و نازك و لطيف باشد .

پاژ -

به سكون زاى فارسى نام دهى است از بلوكات طوس .

پازاچ -

با زاى هوز و جيم فارسى بر وزن تاراج دايهء شير دهنده و ماماچه را گويند و به عربى قابله و مرضعه خوانند .

پازتارى -

با تاى قرشت بر وزن آبيارى به معنى جزئى باشد كه در برابر كلى است و پازتاريان به معنى جزئيات .

پاژخ -

با زاى فارسى بر وزن آزخ به معنى مالش و آزار باشد .

پازش -

به كسر زاى هوز بر وزن خواهش گياه و علف زيادتى را از ميان غله‌زار كندن و دور افكندن باشد هم چنان كه پيرايش شاخهاى زيادى درخت را بريدن است .

پازن -

بر وزن دادن بز كوهى را گويند .

پاژامه -

با زاى فارسى بر وزن كارنامه به معنى پاچ نام است كه لقب و قرين و همان باشد .

پازند -

بر وزن پابند تفسير زند باشد و زند كتاب زردشت است و برعكس اين هم گفته‌اند يعنى زند تفسير پازند است و بعضى ديگر گويند زند و پازند دو كتاب‌اند از تصنيفات ابراهيم زردشت در آئين آتش‌پرستى و ديگرى مىگويد كه ترجمهء كتاب زند است و با زاى فارسى هم آمده است .

پاژنگ -

با زاى فارسى بر وزن آهنگ به معنى پاچنگ است كه كفش و پا افزار باشد .

پاژه -

به فتح زاى فارسى به معنى پاچه است كه به عربى كراع گويند .

پاژهر -

به فتح زاى هوز و سكون ها و راى قرشت