تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
باشد و آن خريدن چيزيست امروز كه فردا قيمت بدهند .

پادشاه -

نامى است فارسى باستانى مركب از پاد و شاه و پاد به معنى پاس و پاسبان و نگهبان و پائيدن و دارندگى تخت و اورنگ باشد چنان كه گذشت و شاه به معنى اصل و خداوند و داماد و هر چيز كه آن به سيرت و صورت از امثال و اقران بهتر و بزرگتر باشد چنان كه خواهد آمد پس معنى اين اسم بر اين تقدير از چهار وجه بيرون نتواند بود اول پاسبان بزرگ چه سلاطين پاسبان خلق اللّه‌اند دويم هميشه داماد و چون ملك را به عروس تشبيه كرده‌اند اگر خداوند ملك را به اين اسم خوانند مناسبت دارد سيم چون پادشاه نسبت به ساير مردم اصل و خداوند باشد و پايندگى و دارندگى به حال او انسب است پس اگر او را به اين نام خوانند لايق بود چهارم خداوند تخت و اورنگ اوست و اين معنى از جميع معانى اولى باشد و بعضى گويند پادشاه به لغت باستانى به معنى اصل و خداوند و پائيدن و دارندگى است و به حذف آخر نيز درست است كه پادشا باشد و به عربى سلطان مىگويند .

پادشاه چين -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

پادشاه ختن -

به معنى پادشاه چين است كه خورشيد جهان‌پيما باشد .

پادشاه نيمروز -

كنايه از آفتاب است و پادشاه سيستان را نيز گويند از اين جهت كه نيمروز نام سيستان است و مردم نيك پى و مبارك قدم را نيز گفته‌اند و كنايه از حضرت آدم عليه السلام هم هست به سبب آن كه تا نيمروز در بهشت بوده و اشاره به حضرت رسالت پناه صلوات اللّه عليه نيز هست به جهت آن كه شفاعت امتان خود را تا نيم روز خواهد كرد .

پادگانه -

به كسر ثالث بر وزن شاديانه بام بلند باشد و دريچه را نيز گويند و به سكون ثالث هم به نظر آمده است .

پادنگ -

به كسر ثالث و سكون نون و كاف فارسى چوبى باشد به هيأت سرو گردن اسب و بدان شلتوك را بكوبند تا برنج از پوست برآيد .

پادنگه -

به فتح كاف فارسى همان پادنگ است و آن چوبى باشد كه برنج بدان بكوبند تا از پوست بر آيد .

پاده -

بر وزن ساده گله خر و گاو را گويند و چراگاه اسبان و شتران و گاوان را نيز گفته‌اند و به معنى چوبدستى نيز آمده است .

پاده‌بان -

بر وزن سايبان گله‌بان و چوپان و پاسبان و نگاهبان را گويند .

پادياب -

با ياى حطى بر وزن ماهتاب به معنى شستن و پاكيزه ساختن چيزها باشد با دعا خواندن .

پادياو -

بر وزن آب ساو به معنى پادياب است كه شستن و پاكيزه ساختن چيزها با دعا خواندن باشد به لغت زند و پازند .

پادير -

بر وزن جاگير چوبى باشد كه به جهت استحكام بر پشت ديوار شكسته بزنند تا نيفتد و با ذال نقطه‌دار هم گفته‌اند و اين اصح است بنا بر قاعدهء كليه كه هر گاه ما قبل دال حرف علت باشد و آن حرف علت ساكن باشد ذال است و با زاى نقطه‌دار نيز به اين معنى آمده است .

پار -

بر وزن خار به معنى سال گذشته و پيش از اين باشد و مخفف پاره هم هست و چرم دباغت كرده را نيز گويند و به معنى پرواز و پرش هم آمده است چه پاريدن به معنى پريدن باشد .

پاراو -

با راى به الف كشيده و به واو زده زن پير و پير زال را گويند و نام بلوكيست از بلوكات قزوين .

پاردم -

به ضم دال و سكون ميم رانگى را گويند و آن چرمى باشد پهن كه بر پس پالان چاروا اندازند و بعضى گويند چرمى باشد كه بر پس زين اسب بندند و بر زير دم اسب اندازند و اين اصح است .

پارس -

به سكون ثالث بر وزن و معنى فارس است كه شيراز و توابع آن باشد و صفاهان و كرمان و يزد را نيز گفته‌اند و نام جانوريست شكارى كوچكتر از پلنگ و او را يوز هم مىگويند و نام پسر پهلو بن سام هم هست گويند كه اصطخر بنا كرده است .

پارسا -

با رابع به الف كشيده ، پرهيزكار و دور از معاصى و ذمايم را گويند و به معنى پارسى هم آمده است و جمع آن پارسيان است .

پارسنگ -

به سكون ثالث بر وزن آب رنگ به معنى پاسنگ است و آن چيزى باشد كه در يك كفه ترازو