مرادف فلان است .
باهو -
بر وزن كاهو بازو را گويند و آن از آرنج دست باشد تا سر دوش و چوبدست بزرگى را نيز گويند كه شبانان و شتربانان در دست گيرند .
بايا -
با ياى حطى به الف كشيده به معنى در بايست است كه ضرورى و آنچه در كار و محتاج اليه باشد .
بايست -
به كسر تحتانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى در بايست و ضرورى و محتاج اليه باشد و به معنى چنان كه مىبايد و مىشايد هم معمول است .
بايسته -
بر وزن شايسته به معنى بايست باشد كه ضرورى و محتاج اليه باشد .
بايسته هستى -
كنايه از واجب الوجود است چنان كه شايسته هستى واجب الوجود را گويند .
بايسك -
به كسر ثالث و سكون رابع و كاف نام مردى بوده است .
بايگان -
با كاف فارسى بر وزن آسمان به معنى حافظ و نگاهدارنده باشد و خزانهدار را نيز گويند .
ببا -
بر وزن صبا در خانه و در سرا را گويند و آشى را نيز گويند كه از بن پزند و بن را به عربى حبة الخضرا گويند .
به بال ديگرى پريدن -
يعنى به حمايت ديگرى كارى كردن .
ببتك -
بر وزن خشتك پارهاى از خوشه انگور و خوشه خرما باشد كه چند دانه مانند خوشه كوچكى يك جا جمع شده باشد .
ببر -
به فتح اول و ثالث و سكون راى قرشت جانورى باشد صحرائى شبيه به گربه ليكن دم ندارد و از پوست آن پوستين سازند و نانى باشد كه در ميان روغن بريان كرده باشند و به سكون ثانى نام درندهايست مشهور و جيبه جامهء بوده كه رستم زال در روز جنگ مىپوشيده است و بعضى گويند كه آن از پوست اكوان ديو بوده و به كسر اول موش را گويند و به عربى فاره خوانند .
ببراله -
به ضم اول بر وزن بزغاله به لغت زندوپازند دوائى است كه آن را شبجره رستم گويند و آن زراوند طويل است با روغن بر بدن مالند شپش را بكشد .
ببربيان -
به كسر راى قرشت همان جيبه جامه است كه رستم روزهاى جنگ مىپوشيده است و بعضى گويند كه آن از پوست اكوان ديو بوده به اعتقاد بعضى آن است كه آن را به جهت رستم از بهشت آورده بودند و بعضى گويند جانوريست دشمن شير و شير شرزه همان است او را رستم در كوههاى شام كشت و پوست آن را جيبه جامه ساخت خاصيتش آن است كه در آتش نسوزد و در آب غرق نشود و هيچ حربه بر آن كار نكند و گويند وقتى در زمان انوشيروان آن جانور به هم رسيده بود هزار سوار را به كشتن او فرستادند آن جانور در ميان آن جماعت افتاده همه را مجروح ساخت و كشت و خورد و ديباى منقش رومى را نيز گفتهاند كه هر ساعت به رنگى نمايد .
ببسوده -
با سين بىنقطه بر وزن بيهوده به معنى دست زده و دست ماليده و سوده و لمس كرده و مس نموده و سوراخ كرده باشد .
ببلس -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم لام و سين بىنقطهء ساكن تريتى باشد كه از نان خشك با روغن و دوشاب كنند و به باى فارسى هم آمده است .
بپاى -
به كسر اول امر به ايستادن و توقف كردن باشد يعنى بايست و توقف كن و امر به در نظر داشتن هم هست كه از پائيدن باشد .
بپريشد -
به كسر اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به تحتانى رسيده و شين نقطهدار مفتوح به دال ابجد زده يعنى پريشان كند و پراكنده سازد .
بپساويدن -
با واو بر وزن خيسانيدن به معنى سودن و ساويدن باشد .
بپسودان -
با دال ابجد بر وزن دل سوزان به معنى لمس و لامسه باشد يعنى دست يا عضوى را به چيزى كشيدن يا به جائى ماليدن .
بپسودن -
بر وزن بر بربودن به معنى بپسودان باشد كه لمس و لامسه كردن باشد .
بپغا -
با غين نقطهدار بر وزن طبغا طوطى را گويند و آن پرندهايست مشهور و معروف .
بپكن -
بر وزن و معنى بفكن است كه امر بر افكندن باشد يعنى بيفكن و كنايه از طعام سرباز زدن هم هست و كسى را نيز گويند كه از غايت سيرى نگاه به طعام نكند .
به پوست كسى افتادن -
كنايه از غيبت و بدگوئى كردن آن كس باشد .