تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
مرادف فلان است .

باهو -

بر وزن كاهو بازو را گويند و آن از آرنج دست باشد تا سر دوش و چوبدست بزرگى را نيز گويند كه شبانان و شتربانان در دست گيرند .

بايا -

با ياى حطى به الف كشيده به معنى در بايست است كه ضرورى و آنچه در كار و محتاج اليه باشد .

بايست -

به كسر تحتانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى در بايست و ضرورى و محتاج اليه باشد و به معنى چنان كه مىبايد و مىشايد هم معمول است .

بايسته -

بر وزن شايسته به معنى بايست باشد كه ضرورى و محتاج اليه باشد .

بايسته هستى -

كنايه از واجب الوجود است چنان كه شايسته هستى واجب الوجود را گويند .

بايسك -

به كسر ثالث و سكون رابع و كاف نام مردى بوده است .

بايگان -

با كاف فارسى بر وزن آسمان به معنى حافظ و نگاهدارنده باشد و خزانه‌دار را نيز گويند .

ببا -

بر وزن صبا در خانه و در سرا را گويند و آشى را نيز گويند كه از بن پزند و بن را به عربى حبة الخضرا گويند .

به بال ديگرى پريدن -

يعنى به حمايت ديگرى كارى كردن .

ببتك -

بر وزن خشتك پاره‌اى از خوشه انگور و خوشه خرما باشد كه چند دانه مانند خوشه كوچكى يك جا جمع شده باشد .

ببر -

به فتح اول و ثالث و سكون راى قرشت جانورى باشد صحرائى شبيه به گربه ليكن دم ندارد و از پوست آن پوستين سازند و نانى باشد كه در ميان روغن بريان كرده باشند و به سكون ثانى نام درنده‌ايست مشهور و جيبه جامهء بوده كه رستم زال در روز جنگ مىپوشيده است و بعضى گويند كه آن از پوست اكوان ديو بوده و به كسر اول موش را گويند و به عربى فاره خوانند .

ببراله -

به ضم اول بر وزن بزغاله به لغت زندوپازند دوائى است كه آن را شبجره رستم گويند و آن زراوند طويل است با روغن بر بدن مالند شپش را بكشد .

ببربيان -

به كسر راى قرشت همان جيبه جامه است كه رستم روزهاى جنگ مىپوشيده است و بعضى گويند كه آن از پوست اكوان ديو بوده به اعتقاد بعضى آن است كه آن را به جهت رستم از بهشت آورده بودند و بعضى گويند جانوريست دشمن شير و شير شرزه همان است او را رستم در كوههاى شام كشت و پوست آن را جيبه جامه ساخت خاصيتش آن است كه در آتش نسوزد و در آب غرق نشود و هيچ حربه بر آن كار نكند و گويند وقتى در زمان انوشيروان آن جانور به هم رسيده بود هزار سوار را به كشتن او فرستادند آن جانور در ميان آن جماعت افتاده همه را مجروح ساخت و كشت و خورد و ديباى منقش رومى را نيز گفته‌اند كه هر ساعت به رنگى نمايد .

ببسوده -

با سين بىنقطه بر وزن بيهوده به معنى دست زده و دست ماليده و سوده و لمس كرده و مس نموده و سوراخ كرده باشد .

ببلس -

به فتح اول و سكون ثانى و ضم لام و سين بىنقطهء ساكن تريتى باشد كه از نان خشك با روغن و دوشاب كنند و به باى فارسى هم آمده است .

بپاى -

به كسر اول امر به ايستادن و توقف كردن باشد يعنى بايست و توقف كن و امر به در نظر داشتن هم هست كه از پائيدن باشد .

بپريشد -

به كسر اول و سكون ثانى و راى بىنقطه به تحتانى رسيده و شين نقطه‌دار مفتوح به دال ابجد زده يعنى پريشان كند و پراكنده سازد .

بپساويدن -

با واو بر وزن خيسانيدن به معنى سودن و ساويدن باشد .

بپسودان -

با دال ابجد بر وزن دل سوزان به معنى لمس و لامسه باشد يعنى دست يا عضوى را به چيزى كشيدن يا به جائى ماليدن .

بپسودن -

بر وزن بر بربودن به معنى بپسودان باشد كه لمس و لامسه كردن باشد .

بپغا -

با غين نقطه‌دار بر وزن طبغا طوطى را گويند و آن پرنده‌ايست مشهور و معروف .

بپكن -

بر وزن و معنى بفكن است كه امر بر افكندن باشد يعنى بيفكن و كنايه از طعام سرباز زدن هم هست و كسى را نيز گويند كه از غايت سيرى نگاه به طعام نكند .

به پوست كسى افتادن -

كنايه از غيبت و بدگوئى كردن آن كس باشد .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 124 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )