تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
سرخ بت مىگفته‌اند و هر يك در جاى خود خواهد آمد .

بامين -

بر وزن آمين نام قصبه‌ايست از اعمال هرات بر ناحيهء بادغيس .

بامبين -

بر وزن تابعين به معنى بامين است كه قصبه‌اى باشد از اعمال هرات .

بان -

به سكون نون به معنى بام است كه طرف بيرونى سقف خانه باشد و محافظت كننده و نگاه‌دارنده را نيز گويند وقتى كه با كلمه‌اى تركيب شود همچو باغبان و دربان و نگاهبان و امثال آن و به معنى بانگ و فرياد و آواز بلند هم آمده است و صاحب و خداوند و بزرگ را نيز گويند و نام درختى است كه ثمر آن را حب البان خوانند و در فارسى تخم غاليه گويند و آن مانند پسته مىباشد ليكن زود مىشكند و عربان فستق الهاويه خوانند و به معنى لادن هم هست و آن نوعى از عنبر و مشمومات باشد كه به عربى حصين البان گويند و مشك بيد را نيز گفته‌اند .

بان بربيتا -

به فتح باى ابجد و سكون راى قرشت و باى ابجد به تحتانى رسيده و تاى قرشت به الف كشيده به لغت زندوپازند فيل را گويند و آن جانوريست كلان در هندوستان .

با نقش -

به سكون ثالث و قاف مكسور به شين قرشت‌زده دانهء كوچكى است كه آن را ون و بن گويند و آن را شوربا كرده خورند و به عربى حبة الخضرا خوانند .

بانگ -

به سكون ثالث و كاف فارسى حب البان را گويند و آن را در دواها به كار دارند و به معنى فرياد و آواز بلند هم هست .

بانگ روارو -

كنايه از دم صور باشد و بانگى را نيز گويند كه در پيشاپيش پادشاه و سلاطين در وقت سوارى و رفتن به جائى زنند .

بانگ زدن -

كنايه از بازداشتن چيزى و راندن و دور كردن يكى از پيش باشد .

بانگشت گرفتن -

كنايه از شمردن و حساب كردن باشد .

بانگ عنقا -

نام پرده‌ايست از موسيقى .

بانو -

به ضم نون و سكون واو بىبى و خاتون خانه و عروس را گويند و ظرف گلاب و صراحى شراب را نيز گفته‌اند .

بانوج -

به سكون جيم فارسى جاى خوابى باشد كه به جهت اطفال سازند و از جائى آويزند و طفل را در آن خوابانند و حركت دهند تا در هوا آيد و رود و ريسمانى را نيز گويند كه در ايام عيد و نوروز از جاى بلندى با شاخ درختى آويزند و زنان و دختران بر آن نشسته در هوا آيند و روند .

بانوگشسب -

به فتح كاف و شين قرشت و سكون سين بىنقطه و باى ابجد نام دختر رستم زال باشد .

بانوى مشرق -

كنايه از آفتاب عالمتاب است .

بانه -

بر وزن شانه به معنى زهار است و آن جائى باشد در زير ناف متصل به آلت مردى و زنى كه موى از آنجا بر مىآيد و آن را به عربى عانه مىگويند .

باور -

بر وزن خاور به معنى قبول و تصديق سخن باشد و به معنى استوار و راست و استوار داشتن هم به نظر آمده است .

بارور -

به فتح اول و سكون را و دال بىنقطه نام بلده‌ايست در خراسان گويند كىكاوس زمينى به باوردبن گودرز باقطاع مقرر فرموده بود او اين شهر را در آن زمين بنا نمود و به نام خود كرد .

باوردى -

بر وزن پامردى منسوب به باورد را گويند نوعى از آش آرد هم هست .

به اول -

به فتح ثالث و سكون لام ، نام موضعى است كه آنجا جامه ابريشم به غايت خوب بافند .

باوين -

بر وزن كابين سبد كوچكى باشد كه زنان پنبه‌اى كه خواهند بريسند در آن نهند .

باهار -

بر وزن ناهار ظرف و انار را گويند و نوعى از خوانندگى و گويندگى هم هست كه آن را پهلوى و رامندى خوانند .

باهت -

بر وزن آفت سنگى باشد سفيد به رنگ مرقشيشاى فضى و چون نظر مردم بر آن افتد بىاختيار به خنده در آيند و منبع آن درياست و آن را به عربى حجر الضحك خوانند .

باهك -

بر وزن آهك شكنجه را گويند .

باهكيدن -

بر وزن واكشيدن شكنجه كردن باشد .

با هم شير و شكر بودن -

كنايه از غايت محبت و نهايت آميزش و دوستى باشد ميان دو كس .

با همان -

بر وزن آسمان به معنى به همان باشد كه
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 123 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )