بزرگ است كه هر دو سر آن بر بالاى ديوار عمارت باشد و سر چوبهاى ديگر را بر بالاى آن گذارند و بعضى ستون را گفتهاند و بعضى چوبهائى را گفتهاند كه بر بالاى شاه تير گذارند و تخته و پوشش ديگر را بر بالاى آن بگسترانند و شخصى را نيز گويند كه اسير محبت مادر و موقوف به رضاى مادر باشد .
بال افكندن -
كنايه از عاجز شدن باشد .
بالاگر -
با كاف فارسى بر وزن بالاتر چوب بزرگ و ستون باشد و بعضى گويند چوبى باشد كه در پوشش عمارت بر بالاى شاهتير گذارند و باقى اسباب خانه پوشيدن را بر بالاى آن بگسترانند .
بالال -
بر وزن پامال به معنى بالار است كه ستون و چوب پوشش عمارت باشد .
بالان -
بر وزن دالان دهليز خانه را گويند و تله كه بدان جانوران را گيرند و بالنده و نمو كننده را نيز گفتهاند و به معنى جنبان و متحرك هم آمده است .
بالانده -
به فتح دال به معنى جنبانيده و متحرك ساخته باشد .
بالانه -
بر وزن كاشانه دهليز خانه باشد .
بالانيدن -
بر وزن خوابانيدن به معنى جنبانيدن و حركت دادن باشد .
بالاور -
با واو بر وزن بالاتر كوزهء پر آب را گويند .
بالاى -
به سكون ياى حطى اسب جنيبت را گويند كه اسب كوتل باشد .
بالبوس -
با باى ابجد بر وزن چاپلوس ولايت قندهار را گويند و به همين معنى به جاى باى ابجد ياى حطى هم آمده است .
بالست -
به فتح ثالث و سكون سين بىنقطه و تاى قرشت دختر بكر و دوشيزه را گويند .
بالش -
بر وزن مالش معروف است يعنى آنچه زير سر نهند و بندى را گويند كه بر صندوقها زنند خصوصا جائى كه قفل بر آن گذارند و زرى باشد به مقدارى معين و به معنى باليدن و نمو كردن هم آمده است .
بالشت -
به سكون تاى قرشت بالشى را گويند كه در زير سر نهند .
بالش زر -
مقدار هشت مثقال و دو دانك طلا باشد و در قديم نزد پادشاهان اتراك مصطلح بوده .
بالشك -
با كاف بر وزن و معنى بالشت است كه در زير سر گذارند و به فتح رابع مصغر بالش باشد .
بالش زير سر نهادن -
كنايه از خوشحال گردانيدن باشد كسى را به طريق خوشامد و تيتال .
بالش نقره -
مقدار هشت درم و دو دانك نقره باشد .
بالغ -
به ضم ثالث و سكون غين نقطهدار شاخ گاو ميان خالى يا چوب ميان خالى كرده كه در آن شراب خورند و در گرجستان متعارفست و به كسر ثالث هم به اين معنى آمده است و پيمانه شراب را نيز گويند و در عربى به معنى رسيده باشد و به فتح ثالث نام ولايتى است در جانب شمال .
بالقس -
به كسر قاف و سكون سين بىنقطه به زبان رومى رستنى باشد دوائى و برگ آن سرخى به سياهى مايل بود اگر آن را بخايند و بر گزندگان افكنند در حال بميرند و در عربى رجل الحمامه خوانند و ابو خلسا همان است .
بالكانه -
با كاف بر وزن آسمانه دريچهء مشبكى را گويند از طلا و نقره و امثال آن كه از درون خانه بيرون را توان ديد و از بيرون درون را نتوان ديد و بعضى گويند بالكانه به معنى شبكه است مطلقا نهايتش آن كه از آهن و برنج و غيره باشد بالكانه خوانند و آنچه از چوب و استخوان و امثال آن باشد پنجره گويند .
بالنده -
بر وزن سازنده و هر چيز كه آن باليده و تنومند شده باشد و به عربى نامى خوانند .
بالنگ -
بر وزن آهنگ نوعى از ترنج باشد كه بسيار شيرين و نازك شود و از آن مربا سازند و جنسى از خيار هم هست كه آن را بادرنگ خوانند .
بالگو -
به كسر ثالث و رابع و كاف فارسى به واو رسيده دوائى است كه آن را بادرنجبويه خوانند و در عربى بقلهء اترجيه گويند .
بالو -
بر وزن خالو برادرى را گويند كه از يك مادر و يك پدر باشد و به معنى ازخ هم هست و آن دانهاى سخت باشد كه در اعضاى آدمى بر مىآيد و درد نمىكند و آن را به عربى ثؤلول خوانند و به معنى آواز حزين هم آمده است .
بالواسه -
بر وزن شاه كاسه به معنى تار باشد كه در مقابل پود است .