بالوانه -
بر وزن آسمانه مرغكى باشد كوچك و سياه كه شيرازيان آن را واشه گويند .
بالوايه -
به فتح ياى حطى پرستوك باشد و آن پرندهايست كه در سقف خانها آشيان كند و بعضى گويند پرندهايست كوچك و سياه و كوتاه پاچه كه شب و روز در پرواز مىباشد مگر در هنگام بچه كردن كه به سوراخى رود و اگر بر زمين افتد نتواند برخاست و آن را به عربى ابابيل گويند .
بالود -
به ضم ثالث و سكون واو و دال يعنى افزود و باليد و نمو كرد و بزرگ شد .
بالودن -
بر وزن آسودن به معنى افزودن و باليدن و نمو كردن و بزرگ شدن باشد .
بالوس -
بر وزن سالوس كافور مغشوش را گويند .
بالوش -
با شين قرشت بر وزن و معنى بالوس است كه كافور مغشوش باشد چه در فارسى سين به شين و بر عكس تبديل مىيابد .
باله -
بر وزن لاله قسمتى از جوال باشد كه چيزها در آن كنند .
باليد -
بر وزن ناهيد ماضى باليدن است يعنى افزون گرديد و نمو كرد و بزرگ شد و بر آمد .
باليدن -
بر وزن ماليدن بزرگ شدن و افزون گرديدن و نمو كردن باشد .
باليده -
بر وزن ناديده آدمى و درخت را گويند كه تنومند و بلند شده باشد .
باليك -
بر وزن تاريك كفش و پاپوش چرمى را گويند .
بالين -
بر وزن كابين بالشى را گويند كه در زير سر نهند .
بالين پرست -
كنايه از مردم تنبل و بيكاره و هيچكاره باشد .
بالبوس -
بر وزن خاكبوس ولايت قندهار را گويند .
بام -
بر وزن كام طرف بيرونى سقف خانه را گويند و بعضى طرف درونى خانه را گفتهاند به قرينهء پشتبام و ظاهرا كه تمام پوشش خانه را بام مىگويند و مخفف بامداد هم هست كه صبح پگاه باشد و تار بم را نيز گويند و آن تار گندهء باشد كه در سازها بندند و نام قلعهايست در ماوراء النهر و به معنى قرض و وام هم آمده است .
بام بنشست -
كنايه از اين است كه خراب شد و ويران گرديد .
بام چشم -
به كسر ميم پلك چشم را گويند و به عربى جفن خوانند .
بام رواق بديع -
كنايه از فلك عرش و كرسى باشد .
بام زد -
به سكون ثالث و فتح زاى هوز و سكون دال ابجد كوس و نقاره را گويند .
بام زمانه -
كنايه از آسمان اول است كه فلك قمر باشد .
بامس -
به فتح ثالث و سكون سين بىنقطه شخصى را گويند كه از بودن شهرى و ديارى كه غير وطن او باشد دلگير شده و به تنگ آمده باشد و بنا بر مانعى نتواند از آنجا به جاى ديگر رفت و كسى را نيز گويند كه در وطن پايبند و عاجز شده باشد و در نهايت عسرت و پريشانى گذراند و به اين دو معنى به ضم ثالث هم به نظر آمده است و با باى فارسى هم گفتهاند .
بامشاد -
با شين قرشت بر وزن بامداد نام مطربيست كه او نيز مانند باربد عديل و نظير نداشته .
بام گشاده رفيع -
كنايه از فلك عرش و كرسى است .
بامگلان -
به ضم كاف فارسى و لام به الف كشيده و به نون زده سنگى باشد مدور طولانى تراشيده كه در بامهاى خانه غلطانند تا سخت و محكم شود .
بام مسيح -
به كسر ثالث كنايه از آسمان چهارم است كه فلك آفتاب باشد به اعتبار بودن عيسى عليه السلام در آسمان .
بام نهم -
كنايه از آسمان نهم است كه عرش باشد .
بام وسيع -
به معنى بام نهم است كه كنايه از عرش باشد .
بامه -
بر وزن خامه ريشدراز و بزرگ و انبوه باشد و بعضى مردم دراز ريش را بامه گويند .
بامى -
بر وزن جامى لقب شهر بلخ است .
باميان -
بر وزن عاميان مردم بدنويس و غلط نويس را گويند و نام ولايتى است در كوهستان ما بين بلخ و غزنين و هر يكى از كوههاى آن ولايت صورت دو بت ساخته بودهاند كه يكى را خنگ بت و ديگرى را