تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢

بالوانه -

بر وزن آسمانه مرغكى باشد كوچك و سياه كه شيرازيان آن را واشه گويند .

بالوايه -

به فتح ياى حطى پرستوك باشد و آن پرنده‌ايست كه در سقف خانها آشيان كند و بعضى گويند پرنده‌ايست كوچك و سياه و كوتاه پاچه كه شب و روز در پرواز مىباشد مگر در هنگام بچه كردن كه به سوراخى رود و اگر بر زمين افتد نتواند برخاست و آن را به عربى ابابيل گويند .

بالود -

به ضم ثالث و سكون واو و دال يعنى افزود و باليد و نمو كرد و بزرگ شد .

بالودن -

بر وزن آسودن به معنى افزودن و باليدن و نمو كردن و بزرگ شدن باشد .

بالوس -

بر وزن سالوس كافور مغشوش را گويند .

بالوش -

با شين قرشت بر وزن و معنى بالوس است كه كافور مغشوش باشد چه در فارسى سين به شين و بر عكس تبديل مىيابد .

باله -

بر وزن لاله قسمتى از جوال باشد كه چيزها در آن كنند .

باليد -

بر وزن ناهيد ماضى باليدن است يعنى افزون گرديد و نمو كرد و بزرگ شد و بر آمد .

باليدن -

بر وزن ماليدن بزرگ شدن و افزون گرديدن و نمو كردن باشد .

باليده -

بر وزن ناديده آدمى و درخت را گويند كه تنومند و بلند شده باشد .

باليك -

بر وزن تاريك كفش و پاپوش چرمى را گويند .

بالين -

بر وزن كابين بالشى را گويند كه در زير سر نهند .

بالين پرست -

كنايه از مردم تنبل و بيكاره و هيچ‌كاره باشد .

بالبوس -

بر وزن خاكبوس ولايت قندهار را گويند .

بام -

بر وزن كام طرف بيرونى سقف خانه را گويند و بعضى طرف درونى خانه را گفته‌اند به قرينهء پشت‌بام و ظاهرا كه تمام پوشش خانه را بام مىگويند و مخفف بامداد هم هست كه صبح پگاه باشد و تار بم را نيز گويند و آن تار گندهء باشد كه در سازها بندند و نام قلعه‌ايست در ماوراء النهر و به معنى قرض و وام هم آمده است .

بام بنشست -

كنايه از اين است كه خراب شد و ويران گرديد .

بام چشم -

به كسر ميم پلك چشم را گويند و به عربى جفن خوانند .

بام رواق بديع -

كنايه از فلك عرش و كرسى باشد .

بام زد -

به سكون ثالث و فتح زاى هوز و سكون دال ابجد كوس و نقاره را گويند .

بام زمانه -

كنايه از آسمان اول است كه فلك قمر باشد .

بامس -

به فتح ثالث و سكون سين بىنقطه شخصى را گويند كه از بودن شهرى و ديارى كه غير وطن او باشد دلگير شده و به تنگ آمده باشد و بنا بر مانعى نتواند از آنجا به جاى ديگر رفت و كسى را نيز گويند كه در وطن پايبند و عاجز شده باشد و در نهايت عسرت و پريشانى گذراند و به اين دو معنى به ضم ثالث هم به نظر آمده است و با باى فارسى هم گفته‌اند .

بام‌شاد -

با شين قرشت بر وزن بامداد نام مطربيست كه او نيز مانند باربد عديل و نظير نداشته .

بام گشاده رفيع -

كنايه از فلك عرش و كرسى است .

بام‌گلان -

به ضم كاف فارسى و لام به الف كشيده و به نون زده سنگى باشد مدور طولانى تراشيده كه در بامهاى خانه غلطانند تا سخت و محكم شود .

بام مسيح -

به كسر ثالث كنايه از آسمان چهارم است كه فلك آفتاب باشد به اعتبار بودن عيسى عليه السلام در آسمان .

بام نهم -

كنايه از آسمان نهم است كه عرش باشد .

بام وسيع -

به معنى بام نهم است كه كنايه از عرش باشد .

بامه -

بر وزن خامه ريش‌دراز و بزرگ و انبوه باشد و بعضى مردم دراز ريش را بامه گويند .

بامى -

بر وزن جامى لقب شهر بلخ است .

باميان -

بر وزن عاميان مردم بدنويس و غلط نويس را گويند و نام ولايتى است در كوهستان ما بين بلخ و غزنين و هر يكى از كوههاى آن ولايت صورت دو بت ساخته بوده‌اند كه يكى را خنگ بت و ديگرى را