بازافكن -
با فا و كاف بر وزن مادر زن ژنده و پينهاى باشد كه فقيران و درويشان بر جامه و خرقه دوزند و مداخل مانندى را نيز گويند كه بعضى از سپاهيان بر پشت گريبان جامه پينهدار و چارقب دوزند چنان كه سر مداخل بر ميان هر دو شانه افتد .
باژبان -
با زاى فارسى و باى ابجد بر وزن كاروان شخصى كه باج و خراج از مردم مىگيرد و او را بازدار هم مىگويند و طايفهاى باشند از تركان .
بازپيچ -
بر وزن مارپيچ مهره چنديست كه بر ريسمان بندند و از بالاى گهواره اطفال آويزند تا ايشان بدان بازى كنند و آن را به عربى دأدأة گويند و بعضى گفتهاند چهار چوب است و بر آن تخته يا جامهاى وصل كنند كه به منزلهء گهواره باشد اطفال را و ريسمانى را نيز گويند كه در ايام جشن و عيد از جائى آويزند و زنان و دختران بر آن نشسته و در هوا آيند و روند و به اين معنى به جاى باى فارسى نون هم آمده است .
بازخشين -
به كسر ثالث و فتح خاى نقطهدار و شين قرشت به تحتانى رسيده و به نون زده نوعى از باز باشد كه پشت آن سياه و تيرهرنگ و چشمهايش سرخ بود و اين قسم باز را تركان قزل قوش خوانند .
بازخميد -
به كسر ميم و سكون تحتانى و دال كسى كه به عنوان طعنه صدارت كسى كند و به كنايه سخن شخصى را باز نمايد گويند بازخميد يعنى به طعنه سخن او را گفت و صدارت او كرد .
بازدار -
بر وزن رازدار برزيگر و زراعت كننده را گويند و ميرشكار و صياد و نگاهدارندهء باز را هم گفتهاند و شخصى را نيز گويند كه مردم را از كارى و از چيزى بازدارد و منع كند و امر به بازداشتن و منع كردن هم هست .
باژدار -
با زاى فارسى بر وزن تاجدار به معنى باجبان باشد يعنى كسى كه باج و خراج از مردم مىگيرد .
بازداشتن -
كنايه از پنهان كردن و منع نمودن باشد .
باژدان -
با زاى فارسى و دال ابجد بر وزن پاسبان ظرفى را گويند كه زرباجى كه از مردم مىگيرند در آن ريزند .
بازرگان -
به فتح ثالث مخفف بازارگان است كه سوداگر باشد .
باژرند -
بر وزن باربند سينهبند طفلان و پستانبند زنان را گويند .
باژرنگ -
با كاف فارسى بر وزن و معنى بازرند است كه پستانبند زنان و سينهبند طفلان باشد .
باز سفيدپر -
كنايه از آفتاب عالمتاب است .
بازگشا -
به ضم كاف فارسى و شين نقطهدار به الف كشيده قوت مميزهء انسانى را گويند .
باژگونه -
با زاى فارسى بر وزن و معنى واژگونه است كه به عربى عكس و قلب گويند و نحس و نامبارك را نيز گفتهاند و با زاى هوز هم درست است .
بازگير -
با زاى هوز بر وزن بادگير مردم تاريخدان و مورخ را گويند .
بازمان -
بر وزن آسمان به معنى توقف باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى موقوفدار و توقف كن .
باژن -
به فتح زاى فارسى و سكون نون گوسفند يا بزى را گويند كه پيش پيش گله به راه رود و به عربى كراز خوانند .
بازينچ -
با زاى هوز و نون بر وزن بازپيچ ريسمانى باشد كه در ايام عيد و جشن از جائى آويزند و زنان و دختران بر آن نشسته در هوا آيند و روند .
بازو دادن -
كنايه از يارى دادن و مددكارى كردن باشد .
بازو دراز -
مردم دراز دست باشد و كنايه از غالب و مستولى شدن و دراز دستى هم هست .
بازور -
بر وزن كافور نام جادوگرى بوده از توران كه به سحر و جادو لشكر ايران را شكست داد و عاقبت بر دست رهام بن گودرز كشته شد .
بازه -
به فتح ثالث مقدار گشادگى ميان هر دو دست را گويند چون دستها را از هم بگشايند و آن را به عربى باع و به تركى قلاج خوانند و فاصلهء ميان دو ديوار و دو كوه را نيز گويند كه عبارت از كوچه و دره باشد و چوب گنده كه قپان و ترازو را از آن آويزند و چوبدستى و سردستى قلندران را هم مىگويند .
بازيار -
با ياى حطى بر وزن آبيار برزيگر و زراعت كننده را گويند و ميرشكار و صياد را نيز گفتهاند .
بازيچه -
به فتح جيم فارسى آنچه بدان بازى كنند و مسخره را نيز گفتهاند .