بازيچه روم و زنگ -
مسخرهء روز و شب را گويند و كنايه از دنيا و روزگار هم هست به اعتبار شب و روز .
بازيره -
با تحتانى مجهول بر وزن كاجيره حصه و پارهاى از شب باشد چنان كه اگر گويند بازيرهء اول و بازيرهء آخر مراد از آن پارهاى از اول شب و پارهاى از آخر شب بود .
بازيگوش -
با كاف فارسى به واو رسيده و به شين نقطهدار زده كنايه از شوخ و شنگ باشد .
باس -
بر وزن طاس به معنى قديم باشد كه در مقابل حادث است و ترس و بيم را نيز گويند و به معنى قوت و قدرت عربيست .
باسبوس -
با باى ابجد بر وزن آبنوس نوعى از ريحان باشد كه آن را مرزنگوش خوانند و به عربى آذان الفار گويند .
باستار و بيستار -
از الفاظ متتابعه است همچو فلان و به همان و استعمالش در اوصاف مجهوله شايع باشد همچنان كه گاهى فلان و به همان را جدا جدا استعمال مىكنند باستار و بيستار را نيز جدا جدا مذكور مىسازند .
باستان -
بر وزن داستان ، كهنه و گذشته و قديم و ديرينه را گويند و كنايه از دنيا و عالم و دهر و گردون هم هست و به زبان درى تاريخ را گويند كه احوال پيشينيان باشد و به معنى مجرد هم به نظر آمده كه از ترك و تجريد باشد .
باستان نامه -
با نون به الف كشيده و ميم مفتوح نام كتابيست از تاريخ فارسيان .
باستى -
بر وزن راستى به معنى افتادگى و فروتنى باشد .
باسرم -
به فتح راى قرشت و سكون ميم زمينى را گويند كه به جهت كشت و زراعت كردن آماده و مهيا كرده باشند و كشتزار را نيز گويند .
باسره -
به فتح ثالث و رابع كشت و زراعت را گويند و به سكون ثالث و كسر ثالث هم به نظر آمده است .
باسگ -
به ضم ثالث و سكون كاف خميازه و دهان دره باشد و سبب آن خواب يا خمار است .
باسگ به جوال رفتن -
كنايه از همخانه شدن با مردم بدخو و معارض شدن با هرزهگو .
باشام -
بر وزن آشام پرده را گويند مطلقا خواه پردهء در باشد و خواه پردهء ساز .
باشامه -
به فتح ميم چادر و معجرى باشد كه زنان بر سراندازند .
باشت -
با تاى قرشت بر وزن چاشت چوب بزرگى را گويند كه سقف خانه را بدان پوشند .
باشتين -
بر وزن آستين بارى و ميوهاى را گويند كه از ميان درخت برآيد بىآنكه گل كند و بهار دهد و نام بلوكيست از سبزوار .
باشكونه -
بر وزن و معنى بازگونه است كه به عربى عكس و قلب خوانند .
باشنك -
بر وزن آهنگ خوشه انگور آويزان از درخت را گويند عموما و خوشه انگور كوچك را كه بر تاك خشك شده باشد خصوصا و خيارى را نيز گويند كه به جهت تخم نگاه دارند .
باشو -
بر وزن ماشو چلپاسه را گويند .
باشومه -
به فتح ميم چادرى را گويند كه زنان بر سر كنند .
باشه -
بر وزن ماشه جانوريست شكارى از جنس زرد چشم و كوچكتر از باز باشد و معرب آن باشق است .
باشهء فلك -
كنايه از آفتاب است و كنايه از نسر طاير و نسر واقع هم هست و آنها دو صورتاند از جملهء صور چهل و هشتگانه فلك .
باطس -
به كسر طاى حطى و سكون سين بىنقطه به يونانى ميوهايست كه آن را توت سه گل خوانند و به عربى ثمر العليق گويند و درخت آن را سهگل نامند اگر برگ و بار آن را با هم بجوشانند خضابى باشد جهت موى ريش و گيسو و امثال آن .
باعورا -
با عين بىنقطه به واو رسيده و راى بىنقطه به الف كشيده نام پدر بلعم است كه او زاهدى بوده مستجاب الدعوات در زمان موسى عليه السلام و عاقبت ايمان بر باد دارد و او را بلعم نيز مىگفتهاند .
باغ -
معروفست كه به عربى حديقه گويند و كنايه از دنيا و روزگار هم هست .
باغ بديع -
اشاره به بهشت است كه خلد برين باشد .
باغچ -
به فتح ثالث و سكون جيم فارسى انگور نيم پخته را گويند .