تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩

بازيچه روم و زنگ -

مسخرهء روز و شب را گويند و كنايه از دنيا و روزگار هم هست به اعتبار شب و روز .

بازيره -

با تحتانى مجهول بر وزن كاجيره حصه و پاره‌اى از شب باشد چنان كه اگر گويند بازيرهء اول و بازيرهء آخر مراد از آن پاره‌اى از اول شب و پاره‌اى از آخر شب بود .

بازيگوش -

با كاف فارسى به واو رسيده و به شين نقطه‌دار زده كنايه از شوخ و شنگ باشد .

باس -

بر وزن طاس به معنى قديم باشد كه در مقابل حادث است و ترس و بيم را نيز گويند و به معنى قوت و قدرت عربيست .

باسبوس -

با باى ابجد بر وزن آبنوس نوعى از ريحان باشد كه آن را مرزنگوش خوانند و به عربى آذان الفار گويند .

باستار و بيستار -

از الفاظ متتابعه است همچو فلان و به همان و استعمالش در اوصاف مجهوله شايع باشد همچنان كه گاهى فلان و به همان را جدا جدا استعمال مىكنند باستار و بيستار را نيز جدا جدا مذكور مىسازند .

باستان -

بر وزن داستان ، كهنه و گذشته و قديم و ديرينه را گويند و كنايه از دنيا و عالم و دهر و گردون هم هست و به زبان درى تاريخ را گويند كه احوال پيشينيان باشد و به معنى مجرد هم به نظر آمده كه از ترك و تجريد باشد .

باستان نامه -

با نون به الف كشيده و ميم مفتوح نام كتابيست از تاريخ فارسيان .

باستى -

بر وزن راستى به معنى افتادگى و فروتنى باشد .

باسرم -

به فتح راى قرشت و سكون ميم زمينى را گويند كه به جهت كشت و زراعت كردن آماده و مهيا كرده باشند و كشت‌زار را نيز گويند .

باسره -

به فتح ثالث و رابع كشت و زراعت را گويند و به سكون ثالث و كسر ثالث هم به نظر آمده است .

باسگ -

به ضم ثالث و سكون كاف خميازه و دهان دره باشد و سبب آن خواب يا خمار است .

باسگ به جوال رفتن -

كنايه از همخانه شدن با مردم بدخو و معارض شدن با هرزه‌گو .

باشام -

بر وزن آشام پرده را گويند مطلقا خواه پردهء در باشد و خواه پردهء ساز .

باشامه -

به فتح ميم چادر و معجرى باشد كه زنان بر سراندازند .

باشت -

با تاى قرشت بر وزن چاشت چوب بزرگى را گويند كه سقف خانه را بدان پوشند .

باشتين -

بر وزن آستين بارى و ميوه‌اى را گويند كه از ميان درخت برآيد بىآنكه گل كند و بهار دهد و نام بلوكيست از سبزوار .

باشكونه -

بر وزن و معنى بازگونه است كه به عربى عكس و قلب خوانند .

باشنك -

بر وزن آهنگ خوشه انگور آويزان از درخت را گويند عموما و خوشه انگور كوچك را كه بر تاك خشك شده باشد خصوصا و خيارى را نيز گويند كه به جهت تخم نگاه دارند .

باشو -

بر وزن ماشو چلپاسه را گويند .

باشومه -

به فتح ميم چادرى را گويند كه زنان بر سر كنند .

باشه -

بر وزن ماشه جانوريست شكارى از جنس زرد چشم و كوچكتر از باز باشد و معرب آن باشق است .

باشهء فلك -

كنايه از آفتاب است و كنايه از نسر طاير و نسر واقع هم هست و آنها دو صورت‌اند از جملهء صور چهل و هشت‌گانه فلك .

باطس -

به كسر طاى حطى و سكون سين بىنقطه به يونانى ميوه‌ايست كه آن را توت سه گل خوانند و به عربى ثمر العليق گويند و درخت آن را سه‌گل نامند اگر برگ و بار آن را با هم بجوشانند خضابى باشد جهت موى ريش و گيسو و امثال آن .

باعورا -

با عين بىنقطه به واو رسيده و راى بىنقطه به الف كشيده نام پدر بلعم است كه او زاهدى بوده مستجاب الدعوات در زمان موسى عليه السلام و عاقبت ايمان بر باد دارد و او را بلعم نيز مىگفته‌اند .

باغ -

معروفست كه به عربى حديقه گويند و كنايه از دنيا و روزگار هم هست .

باغ بديع -

اشاره به بهشت است كه خلد برين باشد .

باغچ -

به فتح ثالث و سكون جيم فارسى انگور نيم پخته را گويند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 119 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )