شست « 1 » : چند معنى دارد : « 2 » اول آهنى كج باشد كه به آن ماهى گيرند . حكيم سوزنى گفت :
بيت
جهان بكام و مرادش ز ماه تا ماهى * بكام حاسد او چون بكام ماهى شست
دوم شست انگشت باشد . سيوم زه كمان . چهارم شست عدد . پنجم نيش فصاد باشد كه آن را « مبضع » خوانند . چنان كه مجلدى گفت :
نظم
آمد آن رگ زن مسيحپرست * شست الماسگون گرفته بدست
طشت زرين و آبدستان خواست * دست سيمين شاه را بر بست
شست چون ديد گفت عز [ و ] علا * اين چنين دست را نشايد خست
نيش بر دست شاه بوسى زد * خون ز مژگان شست بيرون جست
ششم زلف باشد .
شفت : كج و ناهموار باشد . « 3 »
فصل غين
[ غلت « 4 » ] : غلتيدن « 5 » بود . عنصرى گفت :
بيت « 6 »
به پيشش بغلتيد « 7 » وامق به خاك * ز خون رخش خاك همرنگ لاك
غوشت « 8 » : برهنهء مادرزاد بود . رودكى گفت :
نظم
گفت هنگامى يكى شهزاده بود * گوهرى و پر هنر و آزاده بود
شد بگرمابه درون استاد غوشت * بود فربى و كلان بسيار گوشت
فصل فاء « 9 »
فرتوت : پير و خرف « 10 » باشد . رودكى گفت :
بيت « 11 »
پير و فرتوت گشته بودم سخت * دولت او مرا بكرد جوان
فرهست : « 12 » جادويى باشد « 13 » . ابو نصر مرغزى « 14 » گفت :
بيت
نيست راهست كند تنبل « 15 » او * هست را نيست كند فرهستش
فصل كاف « 16 »
كت : بفتح و كسر كاف « 17 » تخت بود « 18 » . فرخى
هامش
( 1 ) - ط : ششت
( 2 ) - ك : « اول انگشت ابهام و عدد معين و نشتر فساد ( ظ : فصاد ) و قلاب ماهيگير و خم زلف دلبران و ابريشم چنگ :جهان بكام و مرادت ز ماه تا ماهى * بكام حاسد تو چون بكام شست ( كذا )و عرب نيش جراح را مبضع گويد : آمد آن رگ زن مسيحپرست شست الماسگون گرفته بدست » و بقيه را ندارد
( 3 ) - شاهد معنى دوم شست در وفائى :برادران و عزيران ملامتم مكنيد * كه اختيار من از دست شد چو تير از شست( سعدى ) . شاهد معنى پنجم در وفائى :رگ زن كه بسوى شست زد دست * بر دست لطيف خواجه زد شست( قصار ) شاهد معنى ششم در وفائى :[ ز شست زلف ] كمان ابروان و تير قدان * نماند بهره [ و ] حظ و نصيب و تير مرا( سوزنى ) .
( 4 ) - جاى اين كلمه در « ط » سفيد است / ك : غلط
( 5 ) - ط / ك : غلطيدن
( 6 ) - ك : مثال را ندارد
( 7 ) - ط : بغلطيد
( 8 ) - ك : اين لغت را ندارد .
( 9 ) - ك : عنوان را ندارد
( 10 ) - ك : خرف زده ( ظ : خرف شده )
( 11 ) - ك :
مثال را ندارد
( 12 ) - ط : فره است
( 13 ) - ك : ندارد
( 14 ) - ك : « مرغزى » ندارد
( 15 ) - ط : هيل / ك : بابل ( متن از « لف 35 » )
( 16 ) - ك : عنوان را ندارد
( 17 ) - ك : ندارد
( 18 ) - ك : باشد