تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 37

مساهمون:

ص٣٧
چهارم بمعنى طاقت باشد « 1 » . حكيم انورى گفت : [ بيت ]
آنجا كه تاب حمله ندارد زمين رزم « 2 » * از رخش و رمح خويش توان‌خواه و تاب‌خواه
( و پدرم گفت : [ بيت ]
محنت عشق و غم غربت و هجران آخر * اين همه با من بىتاب و توان نتوان كرد
و ديگرى گفت : [ بيت ]
براى عشق تو بر جان من ز دشمن و دوست * ملامتست كه كوه احد نيارد تاب ) « 3 »
پنجم تافتن هر چه روشن بود و درخشان ، چون آتش و ستارگان ( و روى خوبان و طره ايشان و تافتن آهن و آتش و هرچه گرم بود ) « 4 » . نصرة الدين شرفشاه گفت : بيت
ما هست و جام باده و زو « 5 » تاب آفتاب * دل تيره همچو شب مشو از ماه تاب‌خواه
( عنصرى گفت و تاب بمعنى طاقت نيز ذكر كرد : [ بيت ]
گفتم نهى برين دلم آن تاب‌دار زلف * گفتا كه مشك ناب ندارد قرار و تاب « 6 »
گفتم كه تاب دارد بس با رخ تو زلف * گفتا كه دود دارد با تف خويش « 7 » تاب
مثال تاب آفتاب سوزنى گفت : [ بيت ]
سايه‌اى زان سايه پروردند خلق از عدل تو * آفتابى وز تو عالم را مهيا نور تاب
مثال ديگر هم او گفت : [ بيت ]
بجشن همايون و ميمون تو * چو گشت آفتاب از حمل گرم تاب
همايى شود عدل تو كز هوا * شود سايه‌ور بر سر شيخ و شاب
مثال تاب ماه : حكيم انورى گفت : [ بيت ]
تا طلوع آفتاب طلعت تو كى بود * يك جهان جان بود و دل همچون قصب در ماهتاب
مثال تاب مشترى : امير معزى گفت : [ بيت ]
تا آسمان بماند با آسمان بمان * تا مشترى بتابد با مشترى بتاب
مثال تافتن و تابش آهن شاعر گفت و تاب آفتاب را نيز ذكر كرد : [ بيت ]
زهى گرفته ز روى تو شمع گردون تاب * تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب
مثال تاب گرمى تب و رنج . سوزنى گفت : [ بيت ]
چو قصه را بخداوندگار بگذارم * خداى باز رهاند ز رنج و شدهء تاب
و پدرم گفت : [ بيت ]
گرچه بيگه بود و شب و ز غم دلم پرتاب تب « 8 » * تا ببوسم آن دو لب خندان و شادان آمدم
و اوحدى گفت : [ بيت ]
مرا دولت ز خود پرتاب مىكرد * تنم پر تب دلم پرتاب مىكرد ) « 9 »
ترب : حيلت و زباندانى باشد « 10 » . تراب : فرو چكيدن آب و روغن باشد از ظرف « 11 » يعنى ترشح كردن . ابو طاهر « 12 » خسروانى گفت : بيت
بخل هميشه چنان ترا بد از آن روى « 13 » * كآب چنان از سفال نو « 14 » بترابد « 15 »
هامش
( 1 ) - د : طاقت بود ( 2 ) - د : زمين ورزم ( 3 ) - داخل دو هلال از « د » ( 4 ) - د : داخل دو هلال از « د » . ( 5 ) - د : در او . ( 6 ) - د : تاب ندارد فراز تاب ( متن از « لف 21 » ) ( 7 ) - د : خوش ( 8 ) - فروزانفر : « ظ ، پرتاب و شيب » . ( 9 ) - داخل دو هلال فقط در « د » آمده است ( 10 ) - د : بود / ك : است ( 11 ) - د : طرت ( در حاشيه : ظرف ) / ك : « از ظرف » ندارد ( 12 ) - د : ابو طاهرى / ك : ابو طاهر ( 13 ) - ط : يراران‌روئى ( 14 ) - ط / ك : تو ( 15 ) - ط : بدر آيد
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 37 | محمد بن هندوشاه نخجوانى