كرده باشد « 1 » دوم بمعنى « مزروع » باشد .
بو المثل گفت : [ بيت ]
ندانم يك تن از [ جمله ] « 2 » خلايق * كه در دل تخم مهر تو نكشته
كشكينه : نانى باشد كه از آرد جو و گندم و باقلى پزند « 3 » .
كفته و كفيده : نار بتركيده بود اعنى از هم باز شده .
فرخى گفت : [ بيت ]
مگر كه نار كفيده است چشم دشمن تو * كزو مدام پريشان شدست دانهء نار « 4 »
كلابه : « چرخك » بود « 5 » كه جولاهان ريسمان بر آن زنند تا از آن به كار برند . طيان گفت :
[ بيت ]
اگر بيند بخواب اندر قرابه * زنى را بشكند ميخ كلابه
كلاته : ديهاى كوچك باشد .
كلاژه : كلاغ پيسه باشد و در بعض نسخهها بمعنى « عقعق » است . مروفى گفت : [ بيت ]
چو كلاژه همه دزدند و رباينده چو خاد * همه « 6 » چون بوم « 7 » بدآغال [ و ] چو دمنه محتال « 8 »
كلته : چهارپاى پير باشد و گويند چهارپاى دم بريده نيز باشد و دد و دام از كار مانده را هم گويند .
بوشكور گفت : [ بيت ]
بشاه ددان كلته روباه گفت * كه دانا زد اين داستان در نهفت
كلفه : بضم كاف « منقار » باشد .
كلندره : مردى بشكوه و قوى باشد و گويند امرد قوى بود .
كنه : جانوريست خرد كه بر چهارپايان افتد .
كنبوره : فريفتن مردم باشد بمعنى تنبل و دستان .
كنجاره : « كسبه » باشد . اورمزدى « 9 » گفت : [ بيت ]
مغزك [ بادام ] « 10 » بودى با زنخدان سپيد * تا سيه كردى زنخدان را چو كنجاره شدى
كنده : بفتح كاف سه معنى دارد : اول امردى باشد .
دوم مقامى باشد كه در بيابان كرده باشند تا مردم و چهارپايان در آنجا باشند بشب .
سيوم خندقى باشد كه گرد باروها كنده باشند
كنده : بضم كاف بندى باشد چوبين كه بر پاى محبوسان نهند « 11 » .
كندوره : « 12 » سر سفره « 13 » باشد . بوشكور گفت : [ بيت ]
گشاده در هر دو آزادوار « 14 » * ميان كوى كندوره افكند [ ه ] خوار
هامش
( 1 ) - شاهد « كشته » دو وفائى براى معنى اول [ سوزنى گفته : بيتثناگوى ترا بيتو دل از غم * به دو نيم است چون امرود كشته] ( 2 ) - داخل قلاب تصحيح ظنى
( 3 ) - شاهد « كشكينه » در وفائى [ ابو شكور گفته : بيتچو [ ظ : چه ] نيكو سخن گفت پشمينهپوش * مرا پشم خرقه است [ و ] كشكينه نوش] ( 4 ) - شاهد « كفيده » در وفائى [ انورى گفته : بيترخساره ز آبى ( ديوان : چو آبى ) ز عناگرد گرفته * دل در برش از تاپله ( ديوان : نايبه ) چون نار كفيده] ( 5 ) - « لف 457 » : چرخهاى بود
( 6 ) - « لف 438 » : شوم
( 7 ) - « بوم » در حاشيه به خط دهخدا و از « لف »
( 8 ) - د / « لف » : همه سال ( متن از دهخدا ) و در « لفچ 438 » : بوم و بدآغال
( 9 ) - « لفن 477 » نام گوينده را ندارد
( 10 ) - داخل قلاب از « لفن » و از وفائى
( 11 ) - شاهد « كنده » در وفائى . فرخى گفته :
بيتروز رزم از بيم او بر ( « لف 458 » : در ) دست و بر پاى عدو * كندهها گردد ركاب و بندها گردد عنان] ( 12 ) - « لف 517 » : كندورى
( 13 ) - « لف 517 » : « آن ازار بود كه در سفره بود و گروهى سفره گويند » و بنقل از حاشيهء لفن : « كندورى سفره بود به زبان خراسان »
( 14 ) - « لف » : آزادهوار