غتفره « 1 » : بضم غين عجمى را گويند .
غراشيده : بمعنى « آزغده » بود . على قرط گفت :
[ بيت ]
يك بيك از در درآمد آن نگار * آن غراشيده ز من رفته بچنگ « 2 »
غرچه : دو معنى دارد : اول مخنث نادان دوم نام ولايت است در نواحى خراسان .
غرمنده : بمعنى « غراشيده » بود .
غرنده : آن را گويند كه از غايت خشم آواز كند و بر خود پيچد مانند شير و ديگر سباع .
پدرم گفت :
[ بيت ]
روبهى كاندر جوار درگهت مأوى گرفت * بر سباع از فرتو چون شير نر غرنده باد
غرنبه : اول بانگ و خروش بتشنيع بود چنان كه بهرى بلند و بهرى نه . دوم چوبدستى باشد در راه دارند « 3 » .
غرواشه : بفتح غين گياهى باشد كه جولاهان دسته بندند و بر جامه مالند « 4 » .
غريبنده : بمعنى « غراشيده » بود .
غلبه : « كچله » بود كه بتازى « عقعق » گويند .
غلغليچه : بمعنى « دغدغه » بود « 5 » .
غمزه : دو معنى دارد : اول مژه بود دوم چشم بر هم زدن معشوق و عرب نيز اين را « غمزه » گويند « 6 » .
غمنده : غمناك بود .
غنبه : تشنيع زدن و بانگ كردن بود بخشم .
غنجه : بفتح غين معجم و در بعض نسخها بمعنى « عنجه » به عين غير معجم مذكورست و مستشهد بيت ابو العباس است .
غنچه : بضم غين گل ناگفته اعنى ناشكفته و بتازى « برعوم » گويند .
غنده : « عنكبوت » را گويند « 7 » .
غنوده : خفته باشد « 8 »
غنويده : بمعنى « غنوده » « 9 » .
هامش
( 1 ) - د : غتقره ( رجوع بحاشيهء لغت « غت » در ملحقات باب تاء شود )
( 2 ) - د : اين بيت بشاهد غراشيده در « لف 513 » چنين است :[ در آمد ز درگاه من آن نگار * غراشيده و رفته زى كارزار ]( 3 ) - شاهد « غرنبه » در وفائى براى معنى اول [ عنصرى گفته : بيتلشكر شاد بهر در جنبيد * ناى ( « لف 449 » : پاى ) رويين و كوس بغرنييد( 4 ) - شاهد غرواشه در وفائى [ لبيبى گفته : بيتچو غرواشه ريشى بسرخى و خندان ( « لف 479 » : چندان ) * كه در ريش از ده كميش نيز شايد ( كذا - « لف » : كه ده ماله از ده يكش بست شايد )] ( 5 ) - شاهد « غلغليچه در وفائى [ لبيبى گفته : بيتچو غلغليچه بود مرد را ملامت نيست * كه برسكيزد چون من برو سپوزم نيش] در « لف 486 » اين بيت چنين آمده :[ چو بينى آن خر بدبخت را ملامت نيست * كه برسكيزد چون من فرو سپوزم بيش ]( 6 ) - شاهد « غمزه » در وفائى در معنى اول [ ظهير فاريابى گفته : بيتتا غمزهء تو تير جفا در كمان نهاد * خوى تو رسم خيره كشى در جهان نهاد] ( 7 ) - شاهد « غنده » در وفائى [ كسائى گفته : بيتمىتند گرد سرا [ ى ] و در تو غنده كنون * باز فرداش ببين برش تو قارنيان( « لف 432 » : ببين بر تن تو تارتنان )
( 8 ) - شاهد « غنوده » در وفائى [ امير معزى گفته : بيتپى چشم تو چو چشم تو بختم غنوده شد * بىزلف تو چو زلف تو پشتم خميده شد] ( 9 ) - شاهد غنويده در وفائى [ انورى گفته : بيتبر خاك در ( ديوان : درت ) ملك تو گويى كه ز آرام * طفليست در آغوش رقيبى غنويده]