خوازه « 1 » : كوشك باشد كه در بزمها از اسپر غم « 2 » بندند . عنصرى گفت :
بيت
منظر او بلند چون « 3 » خوازه * هر يكى زو بزينتى تازه
خواسته : « مال » بود « 4 » . حكيم انورى گفت :
بيت
گنجها خواهان دستت ز آن شدند * كز پى خواهنده دارى خواسته
خود خروه : بوستان افروز بود . ( ابو على صاحبى « 5 » گفت : [ بيت ]
اى خواجه چرا شدستى ز گروه * چونان كه بنزد ترهها خود خروه « 6 » )
خودكامه : يعنى بمراد خود زيسته .
خورابه : آبى نرم و ضعيف را گويند از بندى كه بر آب بزرگ بسته باشند ترشح كند و نرم نرم روان شود . عنصرى گفت :
بيت « 7 »
ز جوى خورابه تو كمتر بجوى « 8 » * كه بسيار گردد بيكباره اوى « 9 »
خوسته : آگنده باشد يعنى درهم جسته . و هم او « 10 » گفت :
بيت
ز بس كش به خاك اندرون گنج بود * ازو خاك پى خوسته را رنج بود
خويله : « احمق » و نادان باشد . حكيم انورى گفت :
بيت « 11 »
من خويله در سبلت افگند بادى * چو در ريش خشك از ملاقات شانه
خنيد خيده « 12 » : بمعنى خميده و چيده و چفته بود .
بوشكور گفت :
بيت « 13 »
الا تا ماه نو خيده « 14 » كمانست * سپر گردد مه داه و چهارا « 15 »
خيره : فرومانده و « متحير » و هرزه بود « 16 » . خسروانى گفت :
بيت « 17 »
خيره شدستى نه ساكنى و نه جنبان * گويى مخلوق اندر اول حالى
فصل دال
داه : دو معنى دارد اول ده باشد كه در شمار گيرند و عرب « عشره » « 18 » گويد . رودكى گفت :
بيت « 19 »
اخترانند آسمانشان جايگاه * هفت تابنده روان در دو و داه
دوم پرستار بود . يعنى كنيزك . ( فرخى گفت :
[ بيت ]
خنك آن مير كه در خانهء تو بار خداى * پسر و دختر آن مير بود بنده و داه ) « 20 »
دخمه : كورخانهء كبران باشد . عنصرى گفت :
هامش
( 1 ) - ط : خواره
( 2 ) - ط : از برفها و اسپر غم
( 3 ) - ط : خون
( 4 ) - د : از اينجا تا آخر شاهد را ندارد
( 5 ) - د : ابو على چاچى
( 6 ) - د : « . . . . حرا شدستى ز كده جونان كه نزد بترها خود خرده » ( متن از استاد دهخدا ) و اين بيت در « لفس 426 » چنين آمده :[ اى خواجهء [ ما ] چرا شدستى ز گروه * خوبان كه زدند طرهها خود خروه ]( 7 ) - د : شاهد را ندارد
( 8 ) - ط : خود را بجو
( 9 ) - « لف 431 » :ز جوى خورابه تو ( لفپد 8 » : چه ) كمتر بگوى * كه بسيار گردد بيك باراوى ( « لفپد » : چو بسيار گردد بيكباره جوى )( 10 ) - د : عنصرى
( 11 ) - د : شاهد را ندارد ( اين بيت و اين لغت را در ديوان انورى نيافتم )
( 12 ) - ط : « خنيد خميده - بمعنى خفته و جميده ( كذا ) بود »
( 13 ) - د : شاهد را ندارد
( 14 ) - ط : مه نو خميده
( 15 ) - ط : كرد و مه داده جهان را ( متن از « لف 512 » )
( 16 ) - د : باشد
( 17 ) - د : شاهد را ندارد
( 18 ) - ط : عشر
( 19 ) - د : شاهد را ندارد
( 20 ) - شاهد داه در وفائى [ امير معزى گفته بيتبه حكم خواندن و تذكير ( ديوان : خواندن تذكير ) و خواندن تأنيث * مهت غلام سزد آفتاب زيبد داه]