گفت :
بيت « 1 »
اكنون كه هميانت باز بايد داد * خاتو [ له ] كنى و چند گونه « 2 » شر
خاشه : ريزهاى سرگين و كاه و مانند آن ( بود )
خامه : دو معنى دارد : اول قلم باشد دوم تل ريگ « 3 » بود در بيابان . عسجدى گفت :
بيت « 4 »
تا هست خامه خامه بهر باديه ز ريگ * وز باد غيبه غيبه بر و نقش « 5 » بيشمار
خبيره « 6 » : جمع شده باشد بمعنى چبيره « 7 » .
خبيده « 8 » [ خويده ] : بمعنى خفته بود .
خجسته : « مبارك و ميمون » بود « 9 » .
خره : گلتر و سياه باشد .
خراشيده : بمعنى خشوده بود .
خرده « 10 » : تفسير اجزاء پازند است . دقيقى گفت :
بيت « 11 »
ببينم آخر [ روزى ] بكام دل خود را * گهى ايارده خوانم شها « 12 » گهى خرده
خرفه : « پرپهن » بود بمعنى « بخله » و بتازى « فرفخ » « 13 » گويند . طيان « 14 » گفت :
بيت « 15 »
كسى كاو را تو بينى درد سرفه * بفرمايش تو آب دوغ و خرفه
خروه « 16 » : « خروس » بود « 17 » .
خزيده : يعنى درجسته . حكيم انورى گفت :
بيت
مىبينم ازين مرتبه خورشيد فلك را * چون شبپره در سايهء حكم « 18 » تو خزيده
خستوانه : پشمينه باشد موى ازو ( ى در ) آويخته يا كرباس پاره . معروفى گفت :
بيت « 19 »
نگر ز سنگ چه مايه به است گوهر سرخ * ز خستوانه چه مايه بهست شوشترى
خشاوه : پاك كردن پاليز يا رز « 20 » باشد از خار و خاشاك . ابو العباس گفت :
بيت « 21 »
نه خود نشانم و خود پرورم چو ز آب دهم * نه خود خشاوه كنم شان بنوك در سر رش
خشته : « مفلس » و بينوا « 22 » باشد . ابو العباس گفت :
بيت « 23 »
معذور كن اى شيخ كه گستاخى كردم * زيرا كه غريبم « 24 » من و مشغولم و خشته
( خشتچه ) « 25 » : زير بغل جامه باشد و ( به ) بعضى ( از زبانها ) « خشتك » نيز گويند . عماره گفت :
بيت « 26 »
بجاى خشتچه گر شست نافه بر دوزى « 27 » * هم ايچ كم نشود گنده بوى از بغلت
هامش
( 1 ) - د : شاهد را ندارد
( 2 ) - ط : كن جندكو بلنك شر ( كذا - متن از مجمع الفرس )
( 3 ) - د : قل ريك ( در حاشيه مانند متن )
( 4 ) - د : شاهد را ندارد
( 5 ) - ط : علنه علنه برد نفس ( متن از « لفپد 134 » )
( 6 ) - ط : خلپره
( 7 ) - ط : حليره
( 8 ) - ط : خليده
( 9 ) - د : باشد
( 10 ) - ط : جرده
( 11 ) - د : شاهد را ندارد
( 12 ) - ط : شبها ( متن از « لف 486 » و داخل قلاب در مصراع اول )
( 13 ) - د : قزفخ
( 14 ) - ط : طيال
( 15 ) - د :
شاهد را ندارد
( 16 ) - د : خروش ( در حاشيه مانند متن )
( 17 ) - شاهد « خروه » در وفائى [ عنصرى گفته : بيتشب از حملهء روز گردد ستوه * شود پر زاغش چو پر خروه] ( 18 ) - د : حفظ
( 19 ) - د : شاهد را ندارد
( 20 ) - د : « يارز » ندارد
( 21 ) - د : شاهد را ندارد
( 22 ) - د :
بىبرگ
( 23 ) - د : شاهد را ندارد
( 24 ) - ط : فريبم ( متن از وفائى )
( 25 ) - ط : اين كلمه را ندارد ولى معنى آن را آورده است
( 26 ) - د : شاهد را ندارد
( 27 ) - ط : « بجاى خشتجه كوشت تا نبردوزى . . . . » ( متن از « لف 422 » و در « لفپد 26 » : مشك نافه بردوزى )