شبستان « 1 » : خانهء زمستانى باشد .
شبيخون « 2 » : آن بود « 3 » كه شب بر سر دشمن روند « 4 » ( و ناگاه فرو گيرند چنان كه او را خبر نباشد . )
شمن : بتپرست باشد « 5 » .
شمان « 6 » : بانگ و گريهء دمادم باشد در گلو « 7 » .
عنصرى گفت
بيت « 8 »
ز آن ملك را نظام و ازين عهد را بقا * ز آن دوستان بفخر و ازين دشمنان شمان
شوخگن و شوخگين « 9 » : پليد باشد . منجيك گفت :
بيت « 10 »
جاف جافست و شوخگين و سترگ * زنده مگذار دول را زنهار
شيراوژن « 11 » : شيرافكن باشد « 12 » .
شيان « 13 » : جزا و مكافات باشد . ابو شكور گفت :
بيت « 14 »
برو تازه شد كينهء ورزيان « 15 » * بكردندش از هرچه كرد اوشيان
شيون : نوحه و نفير باشد .
فصل طاء « 16 »
طبرخون « 17 » : چوبى باشد سرخ كه بعضى آن را « طغالغو » « 18 » گويند . عنصرى گفت :
بيت « 19 »
زين هر دو زمين هرچه گيا رويد تا حشر * بيخش همه رويين « 20 » بود و شاخ طبرخون
فصل غين « 21 »
غن : تير عصاران باشد . رودكى گفت :
نظم « 22 »
هر گلى پژمرده گردد زو نه دير * مرگ بفشارد همه را زير غن
( رودكى گفته : [ بيت « 23 » ]
لقمهء از زهر زده در دهن * مرگ فشردش همه در زير غن )
غرن « 24 » : بانگ و دمدمه « 25 » و گريستن باشد در گلو « 26 » .
ابو العباس گفت :
بيت « 27 »
دو دستم بسستى چو پوده پياز * دو پايم « 28 » معطل دو ديده غرن
غلبكن « 29 » : درى باشد مشبك از چوب بافته بروستاها بر در خانها ( آويزند ) . بوشكور گفت :
هامش
( 1 ) - ك : اين لغت را ندارد
( 2 ) - د : شبخون
( 3 ) - د : آن را گويند
( 4 ) - د : رود
( 5 ) - شاهد « شمن » در وفائى [ رودكى گفته : بيتبتپرستى گرفتهام پيشه ( « لف 369 » : گرفتهايم همه ) * زآنكه چون او بت است ماشمنيم( « لف » : اين جهان چون بت است و ما شمنيم ) ] ايضا : [ امير معزى گفته : بيتمگر فلك صنم خويش كرد بخت ترا * كه پيش او بعبادت خميده چون شمن است] ( 6 ) - ك : « شمان - بانگ و گريه و افغان باشد »
( 7 ) - ط : كلوا
( 8 ) - د : شاهد را ندارد
( 9 ) - ك : « شوخگن - يعنى پليد و نجس »
( 10 ) - د / ك : شاهد را ندارد
( 11 ) - ك : « شيراوژن - يعنى شيرافكن »
( 12 ) - شاهد « شيراوژن » در وفائى [ انورى گفته : بيتبگرز آهنساى و بنيزه صخره گذار * بتير موى شكاف و بتيغ شير اوژن] ( 13 ) - ط : شبان / د : شنان
( 14 ) - د : شاهد را ندارد
( 15 ) - ك : كينه و در زمان
( 16 ) - ك : فقط « الطا »
( 17 ) - ك : « طبرخون - چوبيست سرخ كه بعضى آن را « طغالغوا » ( كذا ) گويند »
( 18 ) - د : طغالغو [ اين لغت در باب واو « طغاطغو » آمده است ( رجوع به ملحقات باب واو شود ) اما ظاهرا « طغالغو » يا « طفالغو » درست است . در نسخهء وفائى من اين لغت ياد نشده و در فرهنگهاى ديگر نيز ديده نشد بجز در لغتنامهء دهخدا كه از نسخهء « د » نقل كرده ]
( 19 ) - د / ك : شاهد را ندارد
( 20 ) - ط : روين
( 21 ) - د / ك : فقط ( غ )
( 22 ) - د / ك : اين شاهد را ندارد
( 23 ) - اين مثال در « ك » آمده است
( 24 ) - ط : غون
( 25 ) - د : بانگ دمدمه
( 26 ) - ك : « در گلو » و مثال را ندارد
( 27 ) - د : شاهد را ندارد
( 28 ) - ط : بتازد و پايم ( متن از « لف 392 » )
( 29 ) - ك : « غليكن ( كذا ) - درى باشد از چوب مشبك » و مثال را ندارد