تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
است « 1 » . سامان « 2 » : چند معنى دارد : اول نام شخصى است كه فرزندان او پادشاه بودند و ايشان را « سامانيان » گفتندى . معزى گفت : بيت « 3 »
روان شد شعر من در آل اسحاق * چو شعر رودكى در آل سامان « 4 »
دوم اندازه و نشانگاه بود . كسائى گفت و هر دو را ياد كرد بيت « 5 »
بوقت دولت سامانيان و بلعميان * چنين نبود جهان با نهاد و سامان بود
سيوم بمعنى آرايش و « تربيت » باشد « 6 » . سبدچين « 7 » : بقيهء انگور باشد كه جابجا در باغ مانده باشد « 8 » . عماره گفت : بيت « 9 »
مغ از نشاط سبدچين كه مست خواهد شد * كند برابر چرخشت خشت بالينا « 10 »
سپندان : خردل باشد . امير معزى گفت : بيت « 11 »
چنان شد سوخته در تف چنان شد كوفته در صف * كه خفتانش همه خون گشت و سندانش سپندان شد
ستان « 12 » : سه معنى دارد اول آن را گويند كه بر قفا خفته باشد . دوم بمعنى ستاننده « 13 » باشد . حكيم انورى گفت : بيت « 14 »
همتت ملك بخش و ملك‌ستان * تا بگيتى ده و ستان باشد
سيوم بىطاقت و بىصبرى « 15 » باشد « 16 » . سترون « 17 » : زنى را گويند كه نزايد و عرب « عقيم » « 18 » گويد « 19 » . ستودان « 20 » : گورستان ( گپران ) باشد « 21 » . ( سرپايان « 22 » : « عمامه » باشد يعنى دستار دراز ) سرون و سرين « 23 » : هر دو بيك معنى است ( و آن
هامش
( 1 ) - شاهد « سان » در وفائى براى معنى اول : [ انورى گفته بيتدرگاه ( ديوان : درگاز ) باميد قبول تو كند خوش * آهن الم پتك و خراشيدن سان را] ( 2 ) - ك : « سامان - اول اسم شخصيست كه فرزند او پادشاه گردد . دويم اندازه و نشان كار است . سيم آرايش باشد » و شاهدها را ندارد . ( 3 ) - د : اين شاهد را ندارد ( 4 ) - ط : اسمان ( 5 ) - د : اين مثال را هم ندارد ( 6 ) - شاهد « سامان » در وفائى براى معنى سوم : [ هندوشاه گفته : بيتتو از سامان خود هرگز نگردى گر خرد دارى * كه گردون خود بگرداند هميشه ساز و سامان را» ) ( 7 ) - ك : « سبدچين - بقيه‌ايست كه از انگور مانده باشد » / ط : سيد جبين ( 8 ) - د : جاى جاى مانده باشد ( 9 ) - د / ك : شاهد را ندارد ( 10 ) - ط : باليزا ( 11 ) - د / ك : شاهد را ندارد ( 12 ) - ك : « ستان - اول آن را گويند كه بر قفا خفته باشد . دويم اسم فاعل است بمعنى ستاننده سيم بيصبر و بيطاقت باشد » ( 13 ) - ط : ستادن ( 14 ) - د / ك : شاهد را ندارد ( 15 ) - د : بىصبر و طاقت ( 16 ) - شاهد « ستان » در وفائى براى معنى اول [ انورى گفته : بيتشير گردون چو عكس شير در آب * پيش شير علم ستان باشد] ايضا [ انورى گفته : بيتاز زلزلهء حمله چنان خاك بجنبد * كز هم نشناسند نگون راوستان را] ( 17 ) - د : سيرون ( در حاشيه مانند متن ) / ك : « استرون ( كذا ) - بمعنى نازاينده و بحذف الف نيز گويند » ( 18 ) - د : « گويد » ندارد ( 19 ) - شاهد « سترون » در وفائى [ انورى گفته : بيتنفس نباتى ار بعزب خانه بار ( ديوان : باز ) شد * عيبش مكن كه مادر بستان سترون است .] ( 20 ) - د : سردان ( 21 ) - د : شاهد ستودان در وفائى [ حكيم مجد الدين گفته : بيتشدم بدخمهء كاوس يافتم غارى * ز سنگ خاره درو ساخته ستودانى] ( 22 ) - ط / ك : اين لغت را ندارد ( 23 ) - ك : اين لغت را ندارد