تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
چنان تقرير كرد كه آن را با بنج بار به هزار درم ( كذا ) قيمت كردند و العلم عند اللّه و تحقيق اين حكايت در « شاهنامه » و تاريخ [ الملوك و الامم محمد بن ] جرير « 1 » طبرى » و « كامل التواريخ « 2 » » و ديگر تواريخ معلوم شود . امير معزى گفت : بيت « 3 »
تو چو موسى و سليمان و فريدون مقبلى * بىعصا و بىنگين و بىدرفش كاويان « 4 »
[ و هم او گفت : بيت ] « 5 »
باد هندى تيغ تو چون بارهء « 6 » اسكندرى * باد عالى رايت تو چون درفش كاويان « 7 »
دستان « 8 » : چند معنى دارد : اول نام زال است پدر رستم كه او را « دستان بن سام بن نريمان » گفتندى . دوم مكر و حيله باشد . سيوم جادويى است « 9 » . امير معزى گفت و هر دو را ذكر كرد : بيت
اگر دستان جادو زنده گردد * نيارد كرد با تو مكر و دستان
چهارم سرود گفتن باشد . پنجم نام موضعى است در سمرقند . حكيم سوزنى گفت : بيت بدست آورد او مالى كه چون در كوك مرغابى فروشد از سر طاق و نيامد از سر دستان در زمان « 10 » : رشته را گويند كه در سوزن كشند . دستاران « 11 » : شاگردانه باشد . عسجدى گفت : بيت
بستى قصب اندر سر اى دوست بمشتى زر * سه بوسه بده ما را اى دوست بدستاران
دودمان « 12 » : « قبيله » باشد . امير معزى گفت : بيت « 13 »
به از دودمان تو هرگز نيافت * بدهر اندرون دودمانى دگر
دوستگان « 14 » : « معشوقه » باشد . فرخى گفت : بيت « 15 »
كسى را چو من « 16 » دوستگانى چه بايد * كه « 17 » دل شاد دارد بهر دوستگانى
ديدبان « 18 » : آنست كه از مقامى بلند احتياط كند كه لشكر دشمن خواهد آمد يا نه « 19 » .

فصل راء « 20 »

راسن « 21 » : نباتيست حقير كه بوى او چون بوى شير باشد « 22 » و گويند كه مانند علفى باشد كه آن را تركان « قجى » « 23 » گويند و چون دنبهء
هامش
( 1 ) - ط : تاريخ جريرى ( متن تصحيح ظنى ) ( 2 ) - ط : كامل تاريخ ( متن تصحيح ظنى ) ( 3 ) - ط : نظم ( 4 ) - ديوان امير معزى ص 609 بيت 14113 ( 5 ) - داخل قلاب افزوده شد . ( 6 ) - ط : پاره ( 7 ) - ديوان امير معزى ص 579 بيت 13464 ( 8 ) - د : اين لغت را ندارد / ك : « دستان - نام زال است پدر رستم . دويم مكر و حيلت باشد . سيم اسم جادوست . » ( 9 ) - ط : معنى دوم و سوم در حاشيه به خط كاتب . ( 10 ) - د : اين لغت را هم ندارد / ك : « در زمان - رشته را گويند كه در سوزن كنند » ( 11 ) - د : اين لغت را هم ندارد / ك : « استاران ( كذا ) - شاگردانه باشد » ( 12 ) - د : اين لغت را هم ندارد ( 13 ) - ك : مثال را ندارد ( 14 ) - د : اين لغت را هم ندارد ( 15 ) - ك : مثال را ندارد ( 16 ) - ط : چو تو ( متن از « لف 375 » ) ( 17 ) - ط : چه ( متن از « لف » ) ( 18 ) - د : اين لغت را هم ندارد / ك : « ديده‌بان - كسيست كه پاسدكان كند ( كذا ) » ( 19 ) - شاهد « ديدبان » در وفائى [ كمال الدين اسمعيل گفت : بيتما از هجوم لشكر احداث ايمنيم * تا حزم كارآگه تو ديدبان شده] ( 20 ) - د : فقط ( ر ) / ك : فقط « الراء » ( 21 ) - ك : « راس ( كذا ) - نباتيست و تركان آن را « قجى » خوانند و طعم تيز دارد جون با دنبه خورند بسيار لذيذ باشد » ( 22 ) - د : از اينجا تا آخر معنى را ندارد ( 23 ) - ط : قبحى / برهان قاطع : قچى