خشين « 1 » : رنگ باز باشد كه نه سپيد بود نه سبز و نه سرخ « 2 » . فرخى گفت :
بيت « 3 »
تا نياميزد « 4 » با زاغ سيه باز سپيد * تا نياميزد با باز خشين كبك درى
خفتان « 5 » : قباى قزاگند را گويند ( و غالبا ) در جنگ پوشند .
خليدن « 6 » : خستن بود .
خماهن « 7 » : مهره باشد سياه كه ( لختى ) بسرخى زند . « 8 »
خوان « 9 » : دو معنى دارد : اول گياهى باشد كه در ميان كشت رويد « 10 » آن را بركنند « 11 » تا كشت نيكو « 12 » رويد . ابو شكور گفت :
بيت « 13 »
از بيخ بكند و او مرا خوار انداخت * مانندهء خار خسك و خار خوانا « 14 »
دوم خوان طعام بود كه عرب آن را « مائده » گويد . « 15 »
فصل دال « 16 »
دن : كسى كه بنشاط رود گويند : « ميدند » . كسائى گفت :
بيت « 17 »
بار ولايت بنه از كتف خويش * بيش به اين شغل مناز و مدن
داستان « 18 » : سخن و « حكايت » بود « 19 » .
داشن « 20 » : « عطا » باشد .
درخشان « 21 » : روشن و تابنده بود .
درغان « 22 » : نام شهريست نزديك سمرقند . ابو العباس گفت :
بيت
يكى از جاى برجستم چنان شير بيابانى * وعيدى بر زدم « 23 » چون شير بر روباه درغانى
هامش
( 1 ) - مؤلف فرهنگ جهانگيرى نويسد : [ « هر لغتى كه بجانوران شكارى تعلق داشت از « بازنامه » تصحيح كردم چنانچه در فرهنگها ديدم على الخصوص در « فرهنگ محمد هندوشاه » كه معنى خشين را نوشته كه : « رنگ باز باشد كه نه سفيد بود نه سبز و نه سرخ » از اين عبارت خاطر را اطمينان حاصل نشد به « بازنامه » رجوع نمودم آنچه در آنجا مسطور بود نوشتم ( فرهنگ جهانگيرى چاپ لكنهو ، مقدمه ، ص 6 ) ]
( 2 ) - ك : « خشين - نه سپيد باشد نه سياه »
( 3 ) - د / ك : شاهد را ندارد
( 4 ) - ط : نيامد
( 5 ) - ك : « خفتان چيزيست كه در جنگ پوشند »
( 6 ) - ك : « خليدن - خستن باشد »
( 7 ) - ك : « خماهن - مهرهء سياه كه بسرخى زند »
( 8 ) - شاهد « خماهن » در وفائى [ خسروانى گفته : بيتاى سرخ گل چو بسد و زرد ( ؟ ) زمردى * اى لالهء شكفته عقيق و خماهنى] ( 9 ) - « خوان - گياهيست در ميان كشت آن را كنند . دويم خان طعامست . » و مثال را ندارد .
( 10 ) - د : بديد آيد
( 11 ) - د : ها
( 12 ) - د : نيك
( 13 ) - د : شاهد را ندارد
( 14 ) - ط : مانندهء خار و خسك و خوارجو خوانا » ( متن از « لف 386 » )
( 15 ) - د : خوانند
( 16 ) - د : فقط ( د ) / ك : فقط « الدال »
( 17 ) - د : شاهد را ندارد
( 18 ) - د / ك : اين لغت را ندارد
( 19 ) - شاهد داستان در وفائى : [ هندوشاه گفته : بيتاگر ممكن بود روزى كه سوزم در ميان افتد * ز هر حرفى كه بنويسم هزاران داستان افتد] ( 20 ) - د : اين لغت را ندارد
( 21 ) - د / ك : اين لغت را ندارد / شاهد « درخشان » در وفائى . [ حكيم فردوسى گفته : بيتسوارى فرستم بنزديك تو * درخشان كنم روز ( « لف 389 » : راى ) تاريك تو] ( 22 ) - د / ك : اين لغت را هم ندارد [ « درغان اولين شهر مهم خوارزم سر راه مرو بود . ياقوت كه در سال 616 در آنجا بوده گويد شهريست واقع در نقطهاى مرتفع و پشته مانند . بين آن و جيحون كشتزارها و باغهاى اهالى واقع شده و تا رود جيحون دو ميل فاصله دارد و آن سوى شهر كه به طرف خشكى است ريگزار است و بالاخره بين درغان و هزار اسب در ساحل رود جيحون شهر « سدور » واقع شده كه شهرى محكم است و مسجدى در ميان شهر و حومهء آبادى در خارج آن قرار دارد » . ( سرزمينهاى خلافت شرقى 480 ) ]
( 23 ) - ط : و عبو برردم ( كذا ، متن از « لف 382 » )