تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
خشين « 1 » : رنگ باز باشد كه نه سپيد بود نه سبز و نه سرخ « 2 » . فرخى گفت : بيت « 3 »
تا نياميزد « 4 » با زاغ سيه باز سپيد * تا نياميزد با باز خشين كبك درى
خفتان « 5 » : قباى قزاگند را گويند ( و غالبا ) در جنگ پوشند . خليدن « 6 » : خستن بود . خماهن « 7 » : مهره باشد سياه كه ( لختى ) بسرخى زند . « 8 » خوان « 9 » : دو معنى دارد : اول گياهى باشد كه در ميان كشت رويد « 10 » آن را بركنند « 11 » تا كشت نيكو « 12 » رويد . ابو شكور گفت : بيت « 13 »
از بيخ بكند و او مرا خوار انداخت * مانندهء خار خسك و خار خوانا « 14 »
دوم خوان طعام بود كه عرب آن را « مائده » گويد . « 15 »

فصل دال « 16 »

دن : كسى كه بنشاط رود گويند : « ميدند » . كسائى گفت : بيت « 17 »
بار ولايت بنه از كتف خويش * بيش به اين شغل مناز و مدن
داستان « 18 » : سخن و « حكايت » بود « 19 » . داشن « 20 » : « عطا » باشد . درخشان « 21 » : روشن و تابنده بود . درغان « 22 » : نام شهريست نزديك سمرقند . ابو العباس گفت : بيت
يكى از جاى برجستم چنان شير بيابانى * وعيدى بر زدم « 23 » چون شير بر روباه درغانى
هامش
( 1 ) - مؤلف فرهنگ جهانگيرى نويسد : [ « هر لغتى كه بجانوران شكارى تعلق داشت از « بازنامه » تصحيح كردم چنانچه در فرهنگها ديدم على الخصوص در « فرهنگ محمد هندوشاه » كه معنى خشين را نوشته كه : « رنگ باز باشد كه نه سفيد بود نه سبز و نه سرخ » از اين عبارت خاطر را اطمينان حاصل نشد به « بازنامه » رجوع نمودم آنچه در آنجا مسطور بود نوشتم ( فرهنگ جهانگيرى چاپ لكنهو ، مقدمه ، ص 6 ) ] ( 2 ) - ك : « خشين - نه سپيد باشد نه سياه » ( 3 ) - د / ك : شاهد را ندارد ( 4 ) - ط : نيامد ( 5 ) - ك : « خفتان چيزيست كه در جنگ پوشند » ( 6 ) - ك : « خليدن - خستن باشد » ( 7 ) - ك : « خماهن - مهرهء سياه كه بسرخى زند » ( 8 ) - شاهد « خماهن » در وفائى [ خسروانى گفته : بيتاى سرخ گل چو بسد و زرد ( ؟ ) زمردى * اى لالهء شكفته عقيق و خماهنى] ( 9 ) - « خوان - گياهيست در ميان كشت آن را كنند . دويم خان طعامست . » و مثال را ندارد . ( 10 ) - د : بديد آيد ( 11 ) - د : ها ( 12 ) - د : نيك ( 13 ) - د : شاهد را ندارد ( 14 ) - ط : مانندهء خار و خسك و خوارجو خوانا » ( متن از « لف 386 » ) ( 15 ) - د : خوانند ( 16 ) - د : فقط ( د ) / ك : فقط « الدال » ( 17 ) - د : شاهد را ندارد ( 18 ) - د / ك : اين لغت را ندارد ( 19 ) - شاهد داستان در وفائى : [ هندوشاه گفته : بيتاگر ممكن بود روزى كه سوزم در ميان افتد * ز هر حرفى كه بنويسم هزاران داستان افتد] ( 20 ) - د : اين لغت را ندارد ( 21 ) - د / ك : اين لغت را ندارد / شاهد « درخشان » در وفائى . [ حكيم فردوسى گفته : بيتسوارى فرستم بنزديك تو * درخشان كنم روز ( « لف 389 » : راى ) تاريك تو] ( 22 ) - د / ك : اين لغت را هم ندارد [ « درغان اولين شهر مهم خوارزم سر راه مرو بود . ياقوت كه در سال 616 در آنجا بوده گويد شهريست واقع در نقطه‌اى مرتفع و پشته مانند . بين آن و جيحون كشتزارها و باغهاى اهالى واقع شده و تا رود جيحون دو ميل فاصله دارد و آن سوى شهر كه به طرف خشكى است ريگزار است و بالاخره بين درغان و هزار اسب در ساحل رود جيحون شهر « سدور » واقع شده كه شهرى محكم است و مسجدى در ميان شهر و حومهء آبادى در خارج آن قرار دارد » . ( سرزمينهاى خلافت شرقى 480 ) ] ( 23 ) - ط : و عبو برردم ( كذا ، متن از « لف 382 » )
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 240 | محمد بن هندوشاه نخجوانى