دفنوك : غاشيه بود « 1 » . منجيك گفت « 2 » : بيت
كون چو « 3 » دفنوك پاره پاره شده * چاكرت بر كتف نهد دفنوك
فصل راء « 4 »
رشك : حسد باشد « 5 » .
ريدك « 6 » : غلام و كنيزك و كودك نيز بود . بو شكور گفت :
بيت
گر همه ريدكان « 7 » ترينه « 8 » شوند * تو كپيتاى كنجدين منى
فصل زاء « 9 »
زاك : زاج باشد .
زالوك : مهرهء كمان گروهه باشد بمعنى « غالوك » « 10 » .
فصل ژى « 11 »
ژك « 12 » : آن را گويند كه با خود دندد « 13 » و سخن از خشم و نرمى و تندى ، نرم گويد گويند كه :
« فلانكس ميژكد » يعنى مىدندد . كسائى « 14 » گفت : بيت
اى طبع سازگار « 15 » چه كردم ترا چه بود « 16 » * با من همى نسازى « 17 » و دائم همى « 18 » ژكى
ژفك « 19 » : چركتر و خشك باشد و عرب آن را « غمص » گويد و خشك را « رمص »
فصل سين « 20 »
ستاك « 21 » : دو معنى دارد اول شاخ راست ، دوم تاك رز باشد . عماره گفت : بيت
من بساك از ستاك بيد كنم * بىتو امروز جفت سبزه منم « 22 »
سرشك « 23 » [ زرشك ] : چند معنى دارد اول اشك باشد كه از چشم مردم آيد « 24 » . عبد الواسع جبلى گفت :
بيت
نشان دارد مرا در عشق مهر و هجر و جور تو * سرشك از لعل و موى از سيم و روى از زر
دوم درختى است در نواحى بلخ برگش چون ارغوان باشد و گاه بلون بنفشه ماند و گاه سفيد باشد . عنصرى گفت و هر يك از دو سرشك را ياد كرد : بيت
رخ ز ديده نگاشته « 25 » بسرشك * و آن سرشكش برنگ تازه سرشك [ زرشك ]
سيوم گلى باشد سرخ . چهارم « 26 » قطرهء باران باشد .
سلمك : پردهاى از پردههاى موسيقى است . پدرم گفت رحمة اللّه عليه :
هامش
( 1 ) - ك : باشد
( 2 ) - ك : گفته
( 3 ) - ك : دل چه
( 4 ) - ك : عنوان را ندارد
( 5 ) - وفائى بشاهد رشك آورده : [ عنصرى گفته بيتنشست و همى راند بر گل سرشك * از آن روزگار گذشته برشك] ( 6 ) - ط : رندك / ك : « ريرك ( كذا ) - غلام است و كودك نيز گويند . ابو شكور گفته » و رجوع كن بلغت « كپيتا »
( 7 ) - ك :
ن . ل : نيكوان
( 8 ) - ط : نرينه
( 9 ) - ك : عنوان را ندارد
( 10 ) - ك : غالوك باشد يعنى مهرهء كمان گروهه
( 11 ) - ك : عنوان را ندارد
( 12 ) - ك : « ژك - آن را گويند كه با خود دندد و نرم نرم سخن گويد »
( 13 ) - ط : ديدر
( 14 ) - « لفس 255 » : عسجدى
( 15 ) - « لف » : سازوار
( 16 ) - ك : شد
( 17 ) - ط : بسازى / ك : دانم به من نسازى و
( 18 ) - ط : « همى » ندارد
( 19 ) - استاد فروزانفر : « در بشرويه : جك - ژفك »
( 20 ) - ك : عنوان را ندارد
( 21 ) - ك : اين لغت را ندارد
( 22 ) - ط :من بساكر سنان بند كنم * با تو امروز جفت ستيرى بهم( متن از « لف 299 » )
( 23 ) - ك : « سرشك - اول آب چشم باشد دويم چيزيست كه كفش بدان چسبانند سيوم درختى است در نواحى بلخ و برگش چون ارغوان گاه برنگ بنفشه باشد و گاه سفيد چهارم گل سرخ است پنجم قطرهء باران باشد » و شاهدها را ندارد
( 24 ) - ط : تا اينجا در حاشيه به خط كاتب
( 25 ) - ط : رخ نديدم گذاشتم ( متن از « لف 266 » ) و در « لف 306 » : بكاشته .
( 26 ) - وفائى براى معنى چهارم سرشك آورده : [ سوزنى گفته : بيتسرشك همت صاحبدلان بر خاك اگر افتد ( ديوان سوزنى 190 : * چو شد فرمانبر صاحب اگر بر خاك خشك افتد )چو گردون سبز گردد خار و برگ گل كند اختر ( ديوان : گردد شاخ و برگ و گل چنو اختر ) ]
و حكيم خاقانى گفته : بيتفيض هزار كوثر ازين ابر يك سرشك * برگ هزار طوبى زين باغ يك گياه ]و اين شعر در ديوان خاقانى 919 چنين آمده :[ خاقانى و حقايق طبع تو و مجاز * اينجا مسيح و طوبى و آنجا خر و گياه ]