بيت
چنين گفت رستم خداوند رخش * كه گر نام خواهى درم « 1 » را ببخش
و ديگرى گفت :
بيت
ز رخش رستم تمثال ديدهام ليكن * بشبه صورت او نيست رخش را تمثال
هزار رخش سزد در نبرد چاكر او * سزد غلام سوارش « 2 » هزار رستم زال
دوم ابتدا كردن باشد . فرالاوى « 3 » گفت :
بيت
من عاملم و تويى معامل * وين كار مراست تابود رخش
سيوم قوس قزح باشد . فرالاوى گفت :
بيت
ميغ چون تركى آشفته كه تير اندازد * برق تير است مر او را و مگر رخش كمان
رخش : بضم راء عكس و شعاع باشد . عنصرى گفت :
بيت
ز خون دشمن او شد ببحر مغرب جوش « 4 » * فكند تيغ يمانيش رخش در عمان
ريش « 5 » : يعنى بده . رودكى « 6 » گفت :
بيت
خويش بيگانه كرد « 7 » از پى سود * خواهى آن روز مزد « 8 » كمتر ريش
فصل زاء « 9 »
زش « 10 » : بفتح زاى معجم يعنى « چه » . رودكى گفت :
بيت
زش ازو پاسخ دهم اندر نهان « 11 » * زش بپندارى ميان مردمان « 12 »
زاواش و زواش « 13 » : نامهاى مشتريست . رودكى « 14 » گفت :
بيت
حسودانت را داده بهرام نحس « 15 » * ترا بهره كرده سعادت زواش
زوش : بدخوى و تند طبع و زود خشم بود .
رودكى گفت :
بيت
بانك كردمت اى بت « 16 » سيمين * زوش خواندم ترا كه هستى زوش
فصل سين « 17 » :
سپيوش « 18 » : بزرقطونا بود .
ستايش : مدح « 19 » باشد . ابو شكور گفت :
بيت « 20 »
ستايش خوش آيد همه خلق را * ولى سست باشند گاه « 21 » كرم
هامش
( 1 ) - ط : كلمهء « درم » مكرر
( 2 ) - د : شوارك ( در حاشيه : سوارش )
( 3 ) - د : از « فرالاوى گفت » تا « فرالاوى گفت » ندارد
( 4 ) - ك : خون
( 5 ) - ك : « ريش - لفظ امر يعنى بده باشد »
( 6 ) - د :
روزكى
( 7 ) - ك : خويش و بيگانه گردد
( 8 ) - ك : زود مرد / ط : نرود مزد
( 9 ) - ك : عنوان را ندارد
( 10 ) - ك : « زش - كلمهء سؤال باشد از حاضر يعنى چه »
( 11 ) - ك : زمان
( 12 ) - ك : « زش ببيند روميان مردمان »
( 13 ) - ط / د : زاواش و زوش / « زواش - نام مشتريست » ( متن از « لف 213 » )
( 14 ) - د : او هرزى ( استاد دهخدا :
اورمزدى ) / ك : اورمزدى / در « لف » نيز بنام « اورمزدى » آمده است
( 15 ) - ط / ك : بخش
( 16 ) - ك :
بانك كردم ترا من اين زوش
( 17 ) - ك : عنوان را ندارد
( 18 ) - ك : سپبوش و اسپيوش
( 19 ) - ك :
مدح و ثنا
( 20 ) - ك : شاهد را ندارد
( 21 ) - د : كام ( در حاشيه : گاه )