تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
بيت
گهى ز چمش زند تير بر دل عشاق « 1 » * گهى ز دست زند تيغ « 2 » بر سر اعدا

فصل خاء « 3 »

خش و خاش : قماش ريزه بود « 4 » . شاعر گفت : بيت « 5 »
ز هر « 6 » خاشه‌اى خويشتن پرورد * بجز خاشه ويرا چه اندر خورد
خديش « 7 » : كدبانو باشد و در تلفظ كسرهء دال را اشباع نكنند . حكيم سوزنى گفت : بيت
نكو گفت مزدور با آن خديش * مكن بد بكس گر نخواهى بخويش
خرش : خروش باشد . خفاف گفت : بيت « 8 »
شادى چه بود به بيشتر زين * خامش منشين بناز بخرش « 9 »
خراش : « 10 » بضم خاء دو معنى دارد : اول خراشيدن بود . دوم سقط و نابكار باشد . رودكى گفت : بيت
بت اگر چه لطيف دارد نقش * نزد رخسارهء تو هست خراش
خرش و خروش : « 11 » بفتح خاء در هر دو لغت بمعنى خراشيده « 12 » بود و مستشهد بيت شاكر « 13 » است كه در « بريش و برياش » آورده شد . خريش « 14 » : بكسر خاء « 15 » يعنى « 16 » پوستش از اندام بازگير « 17 » . خسروانى گفت : بيت
جهان بر شبه داودست و من چون اوريا « 18 » ( گشتم ) * جهانا يافتى كامت كنون زين بيش « 19 » نخريشم « 20 »
خروش : « 21 » بانگ باشد با گريستن و بىگريستن نيز بود . ( شهيد گفت : [ بيت ]
چند بر دارد اين هريوه خروش * نشود باده بر سرودش « 22 » نوش )
خلالوش : آشوب و غلغله « 23 » و مشغله و آواز بود . فردوسى گفت : بيت
چو لشكر بر آن‌گونه پر جوش گشت « 24 » * جهان پر ز بانگ « 25 » خلالوش گشت
و حكيم « 26 » ناصر خسرو گفت : بيت « 27 »
با طاعت و با فكرت خلوت كن زيرا * مشغول شدستند سفيهان بخلالوش
خند خريش و خنده خريش : « 28 » خنده زدن و افسوس - داشتن بود ( بر كس ) . فرخى گفت :
هامش
( 1 ) - ك : عاشق ( 2 ) - ك : تير ( 3 ) - ك : عنوان را ندارد ( 4 ) - ك : باشد ( 5 ) - ك : اين شاهد را ندارد ( 6 ) - ط : اگر ( 7 ) - ك : « خديش - كدبانو باشد » و بقيه را ندارد ( 8 ) - ك : شاهد را ندارد / د : معنى لغت و قسمتى از شاهد را ندارد و فقط در زير لغت چنين آمده : « منشين و بناز بخرش » ( 9 ) - « حاشيهء لفن 220 » :« شادى چه بود از اين فزونتر * خامش چه بوى بيا و بخرش »( 10 ) - ك : « خراش - خراشيدن و سقط و نابكار باشد » و شاهد را ندارد ( 11 ) - ك : اين لغت را ندارد / د : خراش و خرش ( 12 ) - د : خراشيده ( 13 ) - د : شاكرى ( 14 ) - ك : خويش ( 15 ) - د / ك : ندارند ( 16 ) - د : معنى ( 17 ) - ك : بازدارد ( 18 ) - د : اورتا ( 19 ) - ك : « بيش » ندارد ( 20 ) - د : بخويشم / ك : مخريشم ( 21 ) - ك : « خروش - بانگ باشد » و شاهد را ندارد ( 22 ) - د : سرو دوش ( 23 ) - ك : آشوب و غلغله باشد ( 24 ) - ك : رديف در هر دو مصراع : كرد ( 25 ) - د : بانگ و ( 26 ) - د : « حكيم » ندارد ( 27 ) - ك : اين شاهد را ندارد ( 28 ) - ك : « خند خريش - خنده زدن و افسوس داشتن است » و شاهد را ندارد
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 150 | محمد بن هندوشاه نخجوانى