بيت
اى كرده مرا خنده خريش همه كس * ما را ز تو بس جانا ما را ز تو بس
خوش « 1 » : دو معنى دارد : اول « 2 » خشك باشد .
بوشكور بلخى « 3 » گفت :
بيت
اگر خوشاندت خشكى فزايد * و گر سردى خود آن « 4 » بيشت گزايد « 5 »
دوم « 6 » « خسر » باشد يعنى مادر زن [ و پدرزن ] .
لبيبى گفت :
بيت
آن سبلت و ريشش بكون خوش * دو پاى خوش او بكون خسر « 7 »
فصل دال « 8 »
درخش : برق است يعنى « ذرخش « 9 » » ( و گفتهاند در « 10 » پارسى كلمهاى نيست « 11 » كه اول او دال غير معجم بود مگر « 12 » « درخش » و اين سخن « 13 » محل نظر است زيرا كه درفش و دست و دستور و امثال آن بسيار آمده است بدال غير معجم . ابو شكور « 14 » گفت : [ بيت ]
درخش ار بخندد « 15 » بگاه « 16 » بهار * همانا بگريد بسى ابر زار « 17 »
درفش « 18 » : دو معنى دارد : ا - علم و رايت درفشان باشد . فردوسى گفت :
[ بيت ]
ز بس گونه گونه سنان و درفش * سپرهاى زرين و سيمينه كفش
و هم او گفت :
[ بيت ]
درفش درفشان پس پشت اوى * يكى كابلى تيغ در مشت اوى
ب - درفش باشد كه كفشگران و موزه دوزان و غير ايشان دارند .
منجيك گفت :
[ بيت ]
از شعر جبه بايد و از گبر پوستين * باد خزان برآمد اى بو البصر درفش ) « 19 »
فصل ذال « 19 »
ذرخش : بمعنى « درخش » بود « 20 »
فصل « 21 » راء ) « 22 »
رخش « 23 » : بفتح راء چند معنى دارد : اول رنگيست ميانه سياه و بور و اسب رستم آن رنگ بوده است و بدين « 24 » سبب آن را « رخش » گويند .
فردوسى گويد :
هامش
( 1 ) - ك : « خوش - اول بمعنى خشك باشد دويم مادر زن باشد و عرب خسر گويد ( كذا ) » و شاهد را ندارد
( 2 ) - د : « 1 »
( 3 ) - د : « بلخى » ندارد
( 4 ) - ط : خوشان
( 5 ) - ط / د : گرابد
( 6 ) - د : « ب - خسور »
( 7 ) - ن . ل : صهر
( 8 ) - ك : عنوان را ندارد
( 9 ) - ك : « يعنى درخش » ندارد
( 10 ) - ك : كه در
( 11 ) - ك : است
( 12 ) - ك : الا
( 13 ) - ك : از « اين سخن » تا پايان عبارت را ندارد
( 14 ) - ك : فردوسى
( 15 ) - د : نخندد
( 16 ) - ك : بوقت
( 17 ) - ك : همانا كه گريد پس از ابر زار / ط : داخل دو هلال را ندارد
( 18 ) - ك : « درفش - اول علم و رايت باشد ، دويم چيزيست كه موزه را سوراخ كنند » و شاهدها را ندارد
( 19 ) - ك : عنوان را ندارد
( 20 ) - ك : است
( 21 ) - ك : عنوان را ندارد
( 22 ) - « ط » داخل دو هلال را ندارد .
( 23 ) - ك : « رخش - رنگيست ميان سياه و بور و اسپ رستم بدين رنگ بوده دويم ابتداى كارها باشد فرالاوى گفت :من عاملم و توئى معامل * وين كار مراست تا بود رخش[ سيوم ] قوس و قزح باشد » و بقيه را ندارد
( 24 ) - ط : به اين