تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
بيت
بدان رسيد كه بر ما ز زنده بودن ما * خداى وار همى منتى « 1 » نهد هر خس
خراس : « 2 » آسيايى بود كه به چهار پا گردد . حكيم انورى گفت : بيت
تا بود سير السوالى « 3 » در سفر دور فلك * وندر آن دوران نظير گاو او گاو خراس

فصل دال « 4 »

داس : « 5 » معروف ( است ) و آن آلت برزگرانست ( بر مقدار نيم دايره يا بيشتر كه از آهن سازند و دستهء چوبين بدان نهند و گندم و جو را بدان درو كنند . حكيم انورى گفت : [ بيت ]
گاو گردون هرگز اندر خرمن عمرت مباد * تا مه نو كشت‌زار آسمان را هست داس
و ظهير الدين فاريابى گفت : [ بيت ]
ماه نو با قدرت ار دندان كند هم باك نيست * شاخ طوبى را فراغت باشد « 6 » از دندان داس )
داس و دلوس : « 7 » هر دو اتباعست چون « خراب و بياب » و تفسير اين « فاس و قماش » « 8 » است يعنى سفله و حقير . منجيك گفت : بيت
دوش دانستم كاين رنج همه وسواس است * مردم داس و دلوس از در روى « 9 » آماس است
دريواس : « 10 » گرد بر گرد در باشد يعنى چوبهايى كه « 11 » در را محكم دارد و بعضى آن را « چهار چوبه » خوانند و گرداگرد خانه را نيز گويند . رودكى گفت : بيت
ديوار و دريواس فرو كشت درآيد « 12 » * بيم است كه يكباره فرو آيد « 13 » ديوار
ديس : « 14 » همانا « 15 » و مانند باشد گويند : « فرخارديس » ( يعنى مانند فرخار ) . فرخى گفت : بيت
يكى خانه كردست فرخارديس « 16 » * كه بفزايد از ديدن او روان )

فصل راء « 17 »

رس : آن را گويند كه بر چيزى خوردن « 18 » حريص باشد و عرب آن را « اكول » « 19 » خواند « 20 » . بوشكور گفت « 21 » : بيت « 22 »
بيفلنج و الفغدهء خود بخور « 23 » * گلو را زرسى بسر بر مبر
هامش
( 1 ) - د : خدا ور همى منت ( و در حاشيه بتصحيح يك خواننده : منستى ) ( 2 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 3 ) - د : سيراسوانى ( 4 ) - ك : عنوان را ندارد ( 5 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 6 ) - ديوان : سخت فارغ باشد ( 7 ) - ك : « داس و دلوس - از اتباعست مثال « قاش و قماش » يعنى سفله و حقير . منجيك گفته :دوش ديديم كه اين رنج همه اتباعست * مردم داس و دلوس از در وى پامالست ( كذا ) »( 8 ) - ط : فاس و قماش / د : قاش و قماش / برهان قاطع : خاش و خماش ( متن از « ك » و « لف 194 » ) ( 9 ) - ط : همه ار روى ( 10 ) - ك : « دريواس - چوبيست كه در بدان محكم كنند و گرداگرد خانه را نيز گويند » و شاهد را ندارد ( 11 ) - د : « كه » ندارد ( 12 ) - د : درآمد ( 13 ) - د : آيد و ( 14 ) - ك : اين لغت را ندارد ( 15 ) - ك : همان ( 16 ) - د : فرخاردش ( 17 ) - ك : عنوان را ندارد ( 18 ) - ك : در خوردن ( 19 ) - د : اكوان ( در حاشيه مانند متن ) ( 20 ) - ك : گويد ( 21 ) - د : « گفت » ندارد ( 22 ) - ك : شاهد را ندارد ( 23 ) - « لفپد 62 » : « دهخدا : مخور »
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 143 | محمد بن هندوشاه نخجوانى