تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠

باب سين ( از كتاب صحاح الفرس )

فصل همزه

آس : « 1 » دو معنى دارد : اول آسياى گردان باشد و نرم شدن دانه در زير سنگ . كسائى گفت : بيت
آسمان آسياى گردانست * آسمان آس‌مان « 2 » كند هزمان
( و لبيبى گفت : [ بيت ]
دوستا جاى بين و مرد شناس * شد نخواهم بآسياى تو آس )
و حكيم انورى گفت : بيت
دامن بخت تو پاك از گرد آس آسمان * وز جفاى « 3 » آسمان خصم تو سر گردان چو آس
دوم نام شهريست در ولايت قبچاق « 4 » . ارس : « 5 » بفتح الف « 6 » وراء رودى بزرگ است از كوههاى ارزن الروم « 7 » آيد و بر صحراى نخجوان گذرد و از آنجا به اران رود و به چندين بخش گردد و بيشتر بمزارعات « 8 » آن ولايت رسد و اندكى كه باقى ماند برود « كر » پيوندد و هر دو بدرياى آبسكون « 9 » كه قلزم نيز مىخوانند منتهى مىشود . شيخ نظامى عليه الرحمه فرمايد « 10 » : بيت
ارس را در بيابان جوش باشد * به دريا چون رسد « 11 » خاموش باشد
ارس : « 12 » بفتح الف و سكون راء آب چشم را خوانند . اسپريس : « 13 » ميدان باشد . فردوسى گفت : بيت « 14 »
نشانه نهادند بر اسپريس « 15 » * سياوش نكرد « 16 » آنچه با كس بكيس « 17 »
افسوس : « 18 » كلمه‌ايست كه متحير گويد و غالبا وقتى استعمال كنند كه چيزى فوت شده باشد . شاعر گفت : بيت
دى روز وصال يار جان افروزى * امروز چنين فراق عالم‌سوزى
افسوس كه بر دفتر عمرم ايام * اين را روزى نويسد آن را روزى
و « 19 » شايد كه « فسوس » نيز گويند بحذف الف .

فصل باء

بامس : « 20 » پاى بسته و بيچاره بود و آمدن و رفتن
هامش
( 1 ) - ك ، « آس - آسيا بود و نام ولايتى دد قپحاق » و امثله را ندارد ( 2 ) - آس‌بان هرنان ( در حاشيه مانند متن ) ( 3 ) - ط : جفاء ( 4 ) - د : قفجاق ( 5 ) - ك : « ارس - روديست عظيم از كوهها ارض الروم ( كذا ) آيد و به نخجوان گذرد و از آنجا به اران رود و بچيدين بخش گردد و آنچه باقى ماند بدرياى ابسكون يعنى قلزم رود شيخ گنجه گفته » ( 6 ) - د : « الف » در حاشيه به خط كاتب بدين‌سان : « الف صح » ( 7 ) - ط : ارز الروم ( 8 ) - د : مزرعات ( 9 ) - ط / د : ابكون ( 10 ) - د : نظامى گفت ( 11 ) - ك : چه در دريا رسد ( 12 ) - ك : « ارس - آب چشم را گويند » ( 13 ) - د : اسپيوس / ك : اسيريس ( 14 ) - ك : مثال را ندارد ( 15 ) - د : اسپيرس ( 16 ) - ط : بكرد ( 17 ) - ط : كس بكيس ( 18 ) - ك : « افسوس - بمعنى تحسر و دريغ خوردنست » و شاهد را ندارد ( 19 ) - د : « و » ندارد ( 20 ) - ك : « باس ( كذا ) - پاى بسته و بيچاره است » و شاهد را ندارد
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 140 | محمد بن هندوشاه نخجوانى