بكماز « 1 » : نبيد باشد . فردوسى گفت :
بيت
ببكماز بنشست يك روز شاه * هميدون بزرگان ايران سپاه
( و كسائى گفت : [ بيت ]
برآمد ابر پيريت از بن گوش * مكن « 2 » پرواز گرد دود و بكماز
( و منوچهرى « 3 » گفت :
بيت
برافتاد بر طرف ديوار بام * ز بكمازها « 4 » نور مهتابها
و سوزنى گفت :
بيت
بيازماى چو شاهان حلاوت و تلخى * حلاوت لب معشوق و تلخى بكماز )
پنيز « 5 » : يعنى هرگز . بجاى « نيز » در ميان سخن همى به كار دارند . بوشكور گفت :
بيت
نه آن زو بيازرد روزى « 6 » بنيز * نه اين را از آن اندهى « 7 » بود نيز
بيواز : اجابت بود « 8 » . بهرامى گفت :
بيت
باميد رفتم بدرگاه او * اميد مرا جمله بيواز كرد
فصل پى « 9 »
بروز « 10 » : دو معنى دارد اول جامهء پوشيدنى يا گستردنى باشد كه از لون ديگر گرداگرد آن چون زهى درگيرند و آن را وصل گويند و بعضى آن را « سجاف » گويند . دوم اصل مردم باشد . فردوسى گفت :
بيت
به دو گفت من خويش گر سيوزم « 11 » * كه از مام و از باب با پروزم « 12 »
پرواز « 13 » : دو معنى دارد اول نشستگاه باشد .
اغاجى گفت :
بيت
عهد و ميثاق باز تازه كنيم * از سحرگاه تا بگاه نماز
« 14 »
باز پرواز خويش باز شويم * چون دده باز جنبد « 15 » از پرواز
دوم « 16 » پر باز كردنست مرغان را بگاه پريدن .
سوزنى گفت :
بيت
فرو فكندى از يك خدنگ كركس پر * چهار كركس نمرود را گه پرواز
و هم او گفت :
بيت
بهواى كرم او « 17 » به زمين بر پرواز * مرغ زرين سلب « 18 » آيد چو نهد سايل دام
هامش
( 1 ) - ك : « بكماز - نبيد باشد يعنى خمر »
( 2 ) - د : مكر ( متن از دهخدا )
( 3 ) - ط : منوچهر
( 4 ) - ط / د : ما
( 5 ) - ك : « بنيذ ( كذا ) - يعنى هر كه بجاى سخن سخن گويد » و مثال را ندارد
( 6 ) - د :
روز ( در حاشيه : روزى )
( 7 ) - د : ارا نداندمى ( در حاشيه مانند متن )
( 8 ) - د / ك : باشد
( 9 ) - ك : عنوان را ندارد
( 10 ) - ك : « پروز - سجاف قبا و غيره باشد دويم اصل و نسب » / ك : پيروز
( 11 ) - ك : گرشيوزم
( 12 ) - د : با پيروزم / ك : از نام بابروزم
( 13 ) - ك : اين لغت را ندارد
( 14 ) - د : ما ( در حاشيه مانند متن )
( 15 ) - ط : چون زره با حنيدا / د : چون زره باز چند ( متن از دهخدا )
( 16 ) - د : ( ب )
( 17 ) - د : بود
( 18 ) - ط : سبب